<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مردی که زیاد میدانست</title>
<link>http://dehaty.blogfa.com/</link>
<description>قلم شکسته...کاغذ سوخته ...اندیشه فرسوده...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 07 May 2007 17:29:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خداحافظ</title>
<link>http://dehaty.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>تا روزی دیگر ...تا وقتی بهتر...تا زمانی سبزتر ...تا جهانی دور از هر گونه سوءتفاهم و کینه ...تا مردمی عاری از کینه و پاک و زیبا ...تا وقتی که اطلیسها از تو متنفر نباشند ( راستی هنوز آن گلدان آنجاست ؟ پشت پنجره ای رو&amp;nbsp;به آن&amp;nbsp;دیوار بلند که نور را زندانی کرده است ؟ )
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش دیگر نمی خواهم در اینجا بنویسم ...به خاطر دلی که از واژهایم گرفته است ...دلی که دوستش دارم هنوز و همیشه و همه جا ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی نویسم اینجا ...تا هوای کینه و خشم و نفس تلخی که این اتاق را گرفته روزی دیگر نباشد ...چه دیر و چه زود ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداحافظ..........................................&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 May 2007 17:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dehaty&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>dehaty</dc:creator>
<guid>http://dehaty.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عید شما مبارک</title>
<link>http://dehaty.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;عید که شد ...یعنی توپ را که در کردند ..یهو دلم گرفت ...حس خفگی داشتم ، یه بغض بی معنی افتاده بودم به جونم ، دوست داشتم تو اون نصفه شبی بزنم زیر گریه و یه دل سیر گریه کنم ، اما جلوی خودمو گرفتم ...سعی کردم با یه امید الکی دلمو خوش کنم ...زندگی بهتر خواهد شد و همه چیز درست میشه ! و از این جور افکار کلیشه ای امید بخش !!! با خودم داشتم فکر میکردم سالی که گذشت سال خوبی نبود ... سالی که دوستانی را از دست دادم ...در یک رابطه عاطفی شکست خوردم و در کارم هیچ پیشرفتی دیده نشد . زنی که فکر میکردم با او به نتیجه رضایت بخش میرسم از دستم رفت و دیگه حاضر نیست با من حرف بزند و البته من هم همین حس رو نسبت به اون دارم ...انگار نه انگار که ما کلی حرف خوب و قشنگ به هم گفته بودیم و روزهای خوبی رو با هم سپری کرده بودیم ...اما همه چیز تمام شد و رفت پی کارش ...حالا دیگه فراموشی داره داره جایگزین اون رابطه میشه ...من عاشق اون نبودم ...این رو همیشه مطمئن بودم در حالی که اون ادعای یک عشق کامل و پر از فداکاری را داشت . البته که دروغ می گفت . حالا دیگه مهم نیست ...مهم اینه که غمی به جای اون حس خوب توی دلم نشسته ...سوال دردناک اینه که چرا باید با یادآوری اون اینقدر اندوهگین بشم ؟ چرا همیشه رابطه ما با این شور و شوق غیر قابل وصف شروع میشه و اینجوری مسخره تموم میشه ...شاید دلیل اصلی اون این باشه که ما در احساسمان به شدت اغراق میکنیم و دروغ می گوئیم ...هر رابطه خشک و خالی حسی رو رنگ عشق میزنیم و توقع در خودمون ایجاد می کنیم و بعد که متوجه میشیم همه اون چیزی که برای خودمون درست کردیم کف روی آب بوده اینجور سرخورده و غمگین می شیم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;سال گذشته فکر میکردم در طی سال اوضاع خوب خواهد شد و سر و سامان می گیرم و می رم دنبال زندگی واقعی خودم ولی اینطور نشد ...من نه تنها جلور نرفتم بلکه کلی هم عقب رفتم ! حالا دیگه نسبت به زندگی آینده و خانواده درست کردن آلرژی دارم . از تصور اینکه قراره با یه نفر همیشه یه جا و در یک خانه زندگی کنم به شدت می ترسم . به این نتیجه رسیدم که پیدا کردن یه همچین آدمی غیر ممکنه ...حداقل برای من که آرمانهای زندگی خانوادگیم به شدت دست نیافتنی است اینجوری به نظر میرسه ...شاید باید به خو.د بقبولانم که تنهائی درست و کامل ترین روشه ...این اصلا جالب نیست ...ولی هست وجود داره ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دوستان خوبی رو با بی توجهی از دست دادم ..بد قولی ...بد رفتاری ...و کارهای احمقانه که با یادآوری اون خجالت می کشم ..جالب اینجاست کسی رو که فقط با اون تلفنی حرف زده بودم و در همون ارتباط ساده کلی ازش انرژی مثبت می گرفتم با بی توجهی صرف از دستش دادم و این دیگه خیلی مضحک و مسخره است ...نمیدونم چرا این رفتار از من سر زد ..ولی کلی به خاطر این کارم از خودم دلخورم ..هر وقت یادش می افتم و اینکه می تونست چه رفاقت نابی بین ما شکل بگیره و من خرابش کردم ...دلم میخواد سرمو به دیوار بزنم ...به هر حال کار از کار گذشت و من مسخره ، دوست نادیده ام رو از خودم روندم ...به همین راحتی ...آخه یه آدم چقدر باید دیونه باشه که این کار رو بکنه ...چقدر ...؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در سالی که گذشت یه سفر خیلی خوب داشتم که در طی اون کلی فامیل و دوستان گذشته ام را دیدم ...بلاخره طلسم شکسته شده و من یه جورائی مجبور شدم به خاطر تمدید اقامتم به این سفر برم ...توی این سفر با آدمهای آشنا شدم که عین خودم هستن ...ولی اصلا به اندازه من ناراحت و غصه دار نیستند و از شرایط خودشون هم راضی هستند و این حالت اونها اصلا تظاهر و یا چیز دیگه ای نبود و این برام خیلی جالب بود ...یادم افقتاد که یه روزی بودا گفته : آدمها می تونن در هر شرایطی لذت ببرند فقط بایستی اون شرایط را به خودشون به عنوان یک شرایط ایده آل تفهیم کنند ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی برگشتم ...حس کردم با کشورم یه خوره غریبه شدم ...راستی این رو هم بگم این وبلاگ نویسی هم فقط اینجا و در خانه من پشت کامپیوترم معنی میده ..اونجا هر کاری کردم که چیزی بنویسم نشد ..حتی وقتی به سراغ وبلاگم می اومدم حس میکردم غریبه است برام و نمی تونم باهاش ارتباط بگیرم ...این هم از نوشتار و ابزار نوشتن وطنی ماست ...درست مثل کله پاچه خوردن ...قشنگترین روز هفته من پنجشنبه است که پیاده روی می کنم و بعد خودمو به یه کله پاچه توپ مهمون می کنم و کلی باهاش حال میکنم و سر حال میام ...اونجا هم رفتم به یه کله پاچه خوب که ایرانیها اداره می کنند و الحق و انصاف از مغازه ما در ایران خیلی تمیزتر و خوشمزه تر است ..اما من نتونستم هیچ ارتباطی با مغز و بناگوش و زبان اونها بگیرم ...باور کنید آبگوشتش رو به زور خوردم ...راستی چرا اینجوریه ؟...مثلا من همیشه برای خواندن وبلاگ یک پیرو از جنس احساس حداقل باید دو یا سه دقیقه معطل بشم تا بالا بیاد ( بسکه قالب و مطالبش سنگینه !!! ) ...اما اونجا هنوز کلیک نکرده صفحه باز می شد و با تمام جزئیات روبری من قرار داشت ..برای همین نمی تونستم باور کنم که این همون وبلاگه ...!!!مسخره است نه ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;این چند روز نشستم کلی وبلاگ خوندم و کلی مطلب دستگیرم شد ...تا حالا اینقدر با دقت به وبلاگها نگاه نکرده بودم ...برام جالب بود ...این همه آدم پشت این نوشته ها دارند زندگی می کنند و ارتباط برقرار می کنند و ادامه می دهند ...دوستانی هم برای خودشان دست و پا می کنند ...بعضی هم با این داستان وبلاگ نویسی دنبال یک راههای برای ارتباط خاص می گردند ...موفق می شوند و یا اینکه نه ...بعضی هم اینقدر جدی می گیرند که زندگی حقیقی خودشونو پاک فراموش می کنند و می شن یه آدمی که دلشون میخواست باشن ولی نیستند و در این مسیر اونقدر پیش می روند و چنان شخصیتی از خودشون درست می کنند که اول خودشون هم باور می کنند و با کسی هم شوخی ندارند و اگر کسی بخواهد به آنها هشدار بدهد که عزیز دلم چرا داری اینجوری خودتو به درب و پیکر می کوبی برای هیچ چیزی که نیستی و قرار نبوده هم که باشی بهشون بر می خوره و کلی ماجرا برات درست می کنند ...و نمونه زیاد است که در این جا نباید به آنها پرداخته شود ، میترسم بازی در بیاورند و من این روزها اصلا حوصله این بازیها را ندارم ...شاید روزی به آنها پرداختم با ذکر مثال و شاهد ...و آخر سر اینکه دلم میخواد برگردم به چند سال پیش ...اون روزهائی که دل و دماغ بیشتری برای ماجراجوئی داشتم و اینقدر احساس خستگی توی من ننشسته بود ...حیف شد و چقدر زود اون دوران تمام شد ...شاید هم البته این دوره رکورد ، سکوی پرتابی باشه برای روزهای خیلی بهتر ...کسی چه میداند ؟ شاید ما هم عاقبت به خیر شدیم !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Apr 2007 09:27:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dehaty&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>dehaty</dc:creator>
<guid>http://dehaty.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای نیلوفر شید مهر !</title>
<link>http://dehaty.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;
&lt;P align=justify&gt;نیلوفر شیدمهر عزیزم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به اصرار توست که می نویسم . راستش را بخواهی حوصله ندارم . نوشتن در این وبلاگ دل و دماغ میخواهد که فعلا من ندارم ، اما بس که تو گفتی و گفتی مرا از رو بردی ، حالا هم برای خودت می نویسم ...میخواهم اینجوری انتقام بگیرم از سماجت تو ...!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خودت میدانی که این روزها چقدر گرفتارم . هم در کارم و هم در خودم !!! شنیده ائی این مثل را : وقتی بد بیاری و گرفتاری بخواهد بیاید همه با هم می آید ! اگر قرار باشد مرگ به خانه ای برود ، بیرون کردنش به این زودیها میسر نمی شود . درو می کند اهل خانه و خانواده را ! ...بدشناسی هم از این نظر برادر مرگ است ...خدا نکند در طالع کسی بنشیند ...مگر می رود به این راحتی ؟! تا پدر پدر پدر صاحب بچه را در نیاورد ول کن معامله نیست ...( می بینی نثر ادیبانه دهاتی وار ما چه جور به لمپنیسم شهری آلوده شده ؟ همه اش تقصیر توست !!! ) حکایت ما هم شده همین ! تمام آنچه در این سالها رشته بودم یکباره با هم از هم گسست ...عاطفی و مالی و کاری و چه میدانم هر چه بود سر رشته اش دیگر دستم نیست ...شده برایت احساس کنی که دیگر مالک تقدیر و روزها و شبهایت نیستی ؟ اتفاقها بی میل و اراده تو بیایند و بروند و تو فقط نظاره گر باشی ؟ اصلا تو که ادعای دل شکسته داری حال من در این روزها نباید برایت بیگانه باشد . باید خیلی خوب بفهمی که من چه میگویم . قصد ندارم نمک به زخمت بریزم اما برایم توضیح بده روزی که کامران رفت و تو ماندی در میانه زندگی که با وجود او برای خودت بنا کرده بودی ، چه حالی داشتی ؟ نمی خواهم نتیجه بگیرم که دردهای آدمها شکل همدیگر است ...نه ...موضوع این نیست ...فقط میخواهم برایت بگویم که وقتی آدمی مثل من به آدمی مثل تو میگوید حوصله ندارم ، بی خیال بشوی و رها کنی و بروی و یک وقت دیگر بیائی ...نه اینکه گیر سه پیچ بدهی که بنویس و وبلاگت را آپ کن!!! ...گور پدر وبلاگ وقتی حالم خوب نیست ...اصلا در این خانه مگر کسی هم می آید ؟ نگاه کن به گذشته این دهات خراب شده من ! مگر من چند رفیق دارم در این جا ؟ که منتظر من باشند و دلشان برایم تنگ شود ؟ گذشت آن روزها ...گذشت ...( تو که میدانی از چه حرف میزنم ؟ همه را برایت گفته ام ...نگفته ام ؟ ) &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نیلوفر عزیزم ! دختر خوب !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی حوصله ندارم یعنی ندارم ...می بینی نتیجه چه شد ! این متن تلخ و مسخره که هیچ شباهتی با نوشته های من ندارد ...تنها وجه تشابه اش با من حس اندوه ناامیدی است که در وجود هر دوی ما دارد طول و عرض پیدا می کند ...در من خراب و در این نوشته ویران !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی از تو سوال کردم در باره چه بنویسم ...صاف در چشمان من زل زدی و گفتی : در باره من ! ...پرسیدم که در باره چی تو بنویسم ؟ خندیدی و جواب دادی : در باره اولین باری که منو دیدی !!! و من گفتم : چشم !!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فکر کردی دارم شوخی میکنم نه ؟! اما حالا می بینی که شوخی ندارم ...بفرما ! این هم در باره روزی که تو را اولین بار دیدم :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زمستان تازه شروع شده بود ...دیشب ...نیمه های شب که باز خواب زده شده بودم و رفتم بالای پشت بام ، در لابلای سرما و سوز چند دانه برف سرگردان هم دیدم که از سمت کوه می آمدند ...پس زمستان آمده است و این را می توانم احساس کنم ...من بهار را با اولین شکوفه ها که بویشان مستم می کنند و بعد از شدت آلرژی چند ساعت مدام عطسه میزنم باور می کنم و در می یابم ..تابستان را وقتی مجبور میشوم در ترافیک کولر ماشین روشن را کنم قبول دارم و پائیز را وقتی در خیابان درختی نزدیک خانه امان برگ ریزان را می بینم و صدای خس خس برگها را زیر پایم می شنوم ایمان می آورم و زمستان را هم با لمس اولین دانه برف با پوست صورتم !!! فردای همین شب با تو قرار داشتم . صبح زود ، هنوز از خانه بیرون نرفته زنگ زدی و قرار عصر را چک کردی و مطمئن شدی که می آیم ...راستش آن روز صبح با خودم گفتم : عجب آدم جدی و مقرراتی هستی ! پس نباید تاخیر داشته باشم ...روزم را خوب شروع کردم ، همه چیز عالی بود ، چند خبر خوب ، چند تلفن مفید و چند کار راضی کننده ، برای همین ساعت یک ظهر خودم را به ناهار دعوت کردم ! ( هر وقت از خودم راضی هستم همین کار را می کنم و سر ساعت یک ظهر خودم را به یک رستوران خوب دعوت می کنم . در غیر این صورت ناهار و شام و صبحانه در هم یکی میشود و...) بعد از ناهار خودم را به محل کار دومم رساندم ، برادرم بر خلاف روزهای دیگر از من راضی بود ، وقتی گه گفتم با کسی قرار دارم و باید زودتر بروم غر غر نکرد ، لبخندی زد و گفت : به سلامت !!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای همین زود رسیدم ...یک ساعتی زودتر از موعد آمدم . و نشستم و سرم را با یک قهوه سوئیسی گرم کردم . هنوز نیم ساعتی مانده به ساعت قرار که زنی وارد رستوران شد ( یا کافی شاپ ؟ چه میدانم ! برای من همه یکی است چه سنتی و چه اینجور قرتی بازیها ! فرقی نمی کند همه اشان جائی هستند برای خوردن و نشستن که نامش رستوران است ! ) با ورودش همه نگاههای مردان ( چه آنانی که تنها نشسته بودند و چه آنهائی که با خانمی در کنارشان بودند ) به سمتش رفت . هم به خاطر چهره فوق العاده زیبایش و هم لباس متفاوتش ! زنهائی که تمام مردان با همه اختلاف سلایقشان در اظهار به زیبایشان نظر مشترک داشته باشند کم هستند ، خیلی کم . و آن زن یکی از آنها بود هم جذاب و هم متفاوت ...آن زن زیر سنگین نگاه مردان که معلوم بود به آن عادت هم دارد یک راست به سمت من آمد . کیفش را گذاشت روی میز . لبخندی زد و گفت : دهاتی ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به احترامت بلند شدم و صندلی را عقب کشیدم و تو نشستی و زیر لب زمزمه کردی : مرسی دهاتی جان !!! ( هنوز اسمم را نمی دانستی و مجبور بودی به نام وبلاگم خطابم کنی ) خندیدم و به سرعت اسمم را گفتم تا خیال تو و خودم را یکجا راحت کرده باشم . چون یک بار دیگر دهاتی صدایم میکردی از شدت خنده ضعف می رفتم ،و بعد غش میکردم . یادت هست این لحظه ها را نیلوفر ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادت هست کمی دلشوره داشتی و مدام با دسته کیفت ور می رفتی و بعد که من به تو تذکر دادم آن را رها کردی و به بند موبایلت گیر دادی ؟ قهوه ترک سفارش دادی ، وقتی آوردند شروع به خوردن کردی ، زمان گرفتم درست یک ساعت و نیم خوردن آن طول کشید !!! قطره قطره نوشیدی و این برایم جالب بود . چون بعدش هم که یک لیوان آب به دست گرفتی و تا وقت شام داشتی آب می خوردی ...شام خوردنت هم که حکایتی دیگر بود ...تا آخرین لحظه ای که با هم بودیم ( یادت باشد با تذکر مدیر رستوران آنجا را ترک کردیم . چون تعطیل شده بودند !!! ) قاشق و چنگال دستت بود و هنوز در بشقاب ات غذایت به ثلث هم نرسیده بود !!! فکر کنم اگر مجبورت نکنند تو تمام روزت را پشت میز ناهار خوری سپری خواهی کرد ...اینطور نیست ؟! و این درست بر عکس من است که قهوه خوردنم بیش از سه دقیقه طول نمی کشد و شامم که تمام شد تو داشتی برای قاشق سومت تدارک می چیدی !!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نیلوفر !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو آن روز و آن شب خیلی برایم حرف زدی ...از همه چیز ...از کامران برایم گفتی ...از اولین دیدار تا آخرین وداع ...از اینکه او اولین عشقت بوده و نمی توانی فراموشش کنی ...اینکه مورد توجه مردان هستی و از همه آنها سلب اطمینان کرده ای ...و اینکه به شدت نیاز داری که دوباره عاشق باشی و اما نمی شود ...و خیلی چیزهای دیگر ...اگر بخواهم در باره تو بنویسم ، باید زیاد بگویم تا حق مطلب ادا شود ، اما یک چیز در تو هست که از همان اولین لحظه دیدنت تا حالا که خیلی با هم حرف زده ایم و با هم بوده ایم به نظرم ثابت بوده و هست . تغییر نمی کند این است که تو به راستی خانمی !!! این همان کلمه ای است که به اکثر زنها نمی شود گفت ، زن بودن و خانم بودن درست همان چیزی است که در زنان کیمیا شده و نایاب است ، اما تو عزیزم یکپارچه خانمی ...یکدست ...از نوک پا تا فرق سر زنی ...با همه ظرافتها ...با همه لطافتها ...با همه زیبائیهای یک زن واقعی ...این همان چیزی است که باعث میشود همه مردان بی استثنا به سمت تو جذب شوند ...این کلمه خانم وقتی به اسم تو می چسبد صادقانه ترین خطاب است ، بی تعارف بگویم شاید سالهاست که چون تو ندیده ام ...باور کن دوست خوبم ...سالهاست ...سالها...!قدر این مرام خودتت را بدان و آن را در خودت حفظ کن و به شدت هم مراقبش باش ، اجازه نده هر کس و ناکس خودش را به کنار تو برساند و با تو هم کلام شود ، شان تو خیلی بالا تر از این آدمهاست که ادعای فقط دوستی تو را دارند . از من مرد بشنو عزیزم که به هیچ مردی به زودی اعتماد نکن ، این مردان گاهی چنان پست و ناجوانمرد می شوند که توصیفش خیلی سخت می شود .این را به خاطرت بسپار که نمونه ای چون کامران تو نادر و حتی باید بگویم که غیرممکن است و دست نیافتنی است ...او یک مرد بود ...یک مرد ...متاسفم که این واقعیت را باید اعتراف کنم که از مردان امروز تنها ریش و سبیلی بیش نمانده ، فقط همین و بس ، خانمی ! چون تو باید خود را در دژی مستحکم محافظت کند ، و می دانم که تو اینکار را کرده ای و می کنی ، میدانم که علی رغم اینکه خیلی زود ارتباط می گیری اما خیلی دیر نزدیک میشوی ، این خیلی خوب است ، اما کافی نیست ، توصیه میکنم در ارتباطات خودت هم تجدید نظر کنی ،باشد خانم کوچولو ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نیلوفر مهربانم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی خواستم این حرفها را بگویم ، خودت خواستی ، مجبورم کردی ، تقصیر خودت هست ، بی خودی اخم نکن و ناراحت نباش ، من وقتی نمی نویسم به این دلیل است که حرفی برای گفتن و نوشتن ندارم ، اگر حرفی باشد می نویسم ، چون اصلا نمی توانم جلویش را بگیرم ، اما وقتی تو اصرار کردی که بنویس ، باید اینجای کار را هم حدس میزدی ، بگذریم ...کاری است که شده ، پشیمانی هم دیگر سودی ندارد ، اجازه بده مطلبمم را ادامه بدهم و تمامش کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوست خوبم ! نیلوفر جان !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روزهائی که برایم گذشت سخت بود و این را تو میدانی ، اگر چه برایت نگفتم ( و میدانم که تو چقدر ناراحتی که من برایت از دردهایم نگفتم . وقتی داشتم برایت تعریف میکردم که مشکلاتم را در این مدت برای دوستی گفتم که هرگز ندیده ام ...در چشمانت دلخوری فریاد میزد ، اما نباید دلگیر باشی ، چون آن دوست مهربانم که برایش همه چیز را شرح دادم صبرش زیاد است و توانش برای شنیدن اندوه دیگران بسیار ، تو خود دل شکسته ای ، برایت سخت است که شکستن دل دیگران بدانی ، من راضی نیستم که خط به دل مهربان تو بیافتد ، چه به اینکه دل نگران و دل آشوب شوی ...) اما گذشت نیلوفر ...زندگی به همینش زیباست ...به گذشتنش! ...به عبور زمان از مقابل ما که همه خوبیها و بدیها و خوشبختیها و بدبختیها را با هم می شوید و می برد و تمام میشود ...اگر چه غبارش همیشه در دلمان می ماند . اما می رود و می گذرد و تمام میشود و برای همین است که همه ما اعتقاد داریم که زندگی زیباست و هست . خودت را ببین با آنکه زخم عاشقثی را هنوز بر تن داری باز هم دلت پر می کشد برای یک لحظه نگرانی عاشقانه !!! این به معنی این نیست که کامران را تو فراموش کرده باشی ...نه ..هرگز ..کامران در ذهن نیلوفر شید مهر ابدی است ...این همه شور و حال عاشقانه برای این است که تو نیلوفر را هرگز از یاد نبرده ای ...و برای همین است که لبخند در صورت زیبای تو زنده است و شادی می تواند زیر پوستت جریان یابد و نگاهت بدرخشد و عشق برایت تازه باشد ... برای همین است که برای متولد شدن دوباره باز هم فرصت داری ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نیلوفر مهربانم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با این چند جمله این نوشته را تمام کنم که به دوستی با تو می بالم و از دیدنت و حرف زدن با تو خسته نمی شوم و این همان اکسیر دوستی است . این همان رمز و راز پایداری رفاقت است . باز هم شاید برایت بنویسم ...این بار حالم شاید بهتر باشد و نه به اصرار تو که به میل خودم برایت بنویسم ...آن وقت حتما نوشته ام رنگ و روی دیگری خواهد داشت و اینقدر تلخ نخواهد بود . و به جای این اخم که الان ابروانت را در هم گره کرده ، لبخند و تبسمی به دلت بنشاند ...پس تا آن وقت ...بیا و دیگر به من گیر نده ...باشد خانمی ؟&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 31 Jan 2007 08:29:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dehaty&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>dehaty</dc:creator>
<guid>http://dehaty.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک نامه</title>
<link>http://dehaty.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;یک توضیح کوچولو :&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;این یک نامه است !؟ ، میدانم با تو این قرار را نداشتیم و بنا بود من فقط در این وبلاگ کمی و یا مقداری خیلی زیاد سعی کنم از خودم و موقعیت تازه ام بنویسم . اما باور کن خیلی سعی کردم این نوشته ام چیزی جز یک نامه باشد . اما نشد . راستش را بخواهی بعد از مونولوگم روی نیمکت( پستی در همین وبلاگ ) تا امروز نامه ننوشته ام ، میخواهم بگویم که یک جورائی دلم برای نامه نوشتن هم تنگ شده بود و البته این همه ماجرا نیست . من به این نتیجه رسیدم که جز قالب نامه آن هم برای تو راهی دیگر برای نوشتن ، آن هم جوری که تو میخواستی نبود . اما من برای نوشتن این نامه یک مشکل دیگر هم دارم !!! نامت را نمی دانم و با نام خانوادگی ات هم اصلا راحت نیستم . اولا که طولانی است و ثانیا نامه ام رسمی می شد . باید یک جور این مشکل را حل میکردم . اول به ذهنم رسید زنگ بزنم به دفترت و از منشی ات نامت را بخواهم ، خوب شد این کار را نکردم ! چون منشی تو همینجوری هم کلی با من مشکل دارد چه رسد به اینکه با این تقاضای من روبرو شود ، مطمئنا کار به جاهای خیلی باریک می کشید !!! بنابراین تصمیم گرفتم یک نام خودم برایت انتخاب کنم . نامی که وقتی مورد خطاب قرارش میدهم تو را در ذهنم تصویر کند . کار خیلی سختی نبود . نامت را خیلی زود یافتم ! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: center; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot; align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;####################&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سپیده !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;روز اولی که دیدمت ، روز عجیبی در زندگی من است ! در این تکرار دایره ای شکل روزها و شبهای زندگی من که از هر کجا شروع میکنم باز به همانجای اول میرسم ، آن روز خارج از این مدار خسته کنننده است . میدانم که در زندگی آدمها گاهی لحظه ها و زمانهائی هست که خارج از قائده مرسوم و قالب تعیین شده تقدیر است . و آن روز انگاری که در لوح محفوظ سرنوشت من از قبل درج نشده بود و مطئنم هیچ فالگیری چه از روی طرحهای سیاه و خاکستری قهوه و یا حتی لکه های منجمد شده شمع در کاسه آب و یا لابلای غزلهای حافظ نمی توانست این روز را رصد کند . خیلی وقتها قرار نیست چیزی بشود اما می شود . و آن روز هم من آمدم مطب آقای دکتر و تو ! خسته بودم ، نمی دانم از خطوط گره خورده پیشانی ام و یا نگاه گریزانم توانستی این حجم انبوه خستگی را حس کنی یا نه ؟ اما خیلی خسته بودم ... خیلی ! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;شانس با من یار بود که آقای دکتر سرش خیلی شلوغ نبود چون اگر حتی یک نفر هم بیش از آن آدمها در اتاق انتظار بودند من یقینا از همان راهی که آمده بودم بر می گشتم . نگاهم که به نگاه دکتر گره خورد ، فهمیدم که او چیزی فراتر از دیگران دارد و میتواند مرا در خودش حفظ کند . خیلی وقت بود که میخواستم در این دویدن جنون آمیز به سمت فاجعه و تراژدی زندگیم برای لختی هم که شده آرام بگیرم . نه که از ادامه نابودی خودم دست بر دارم ..نه..! فقط کمی بایستم ..خستگی در کنم ...سری برگردانم و به راه آمده نظری اندازم و بعد چشم انداز سراب پیش رو را قاب بگیرم در افق تلخ تقدیر فرو ریخته ام ! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;و حالا حس میکردم که اینجا ..این دفتر ...این اتاق ..این مطب و این آدمها ، میتوانند نقش آن استراحتگاه موقت را برایم بازی کنند . زیر تیغ آفتابی که داشت مرا در کویر ساعتهای ملتهبم می سوزاند ...آنجا سایه تک درختی در دل بی انتهای بیابان راه آمده ام بود . طوری روی صندلی کنار میز دکتر نشستم که فقط حالتم تکاندن رخت و لباس برای زودودن غبار راه آمده &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;را کم داشت ! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;دکتر طوری با من حرف زد که یادم رفت برای لحظه ای که چرا اینجا هستم و باید از بیماریم حرف بزنم !!!( من خیلی اتفاقی به مطب پرتاب شدم . همینجوری بدون اینکه اصلا دلیلش را بدانم . بی هیچ شناختی از قبل ..بدون جستجو ...کم اتفاق می افتد که در زندگی آدمی مثل من که از این ریسکها صورت بگیرد ) سلام و احوال پرسی و جوش خوردن رفاقتم با دکتر خودش پیوند خورد به شرح مریضی و حال بد و دردها و جسم تحلیل رفته و ...نکته جالب ماجرا هم در برخورد با دکتر و هم در دیدار اولم با تو این بود که هر دوی شما بعد از اینکه شغل و تحصیلات و تخصص مرا فهمیدید هیچ تاثیری در کارتان با من به عنوان یک بیمار نداشت ...نه اینکه بخواهید تظاهر کنید به اینکه برایتان مهم نیست ..اصلا ...چون در صورت این حالت به سرعت نور من می فهمیدم و کارمان خراب میشد ...باور دارم که تا امروز هم این موضوع هیچ تاثیری بر روند درمان من نداشته است ...مهم نیست که من حالم خوب و یا بدتر از این هم شود ...اصلا اهمیتی ندارد ...مهم این است که من پایم که به اتاق تو می رسد و یا وارد اتاق آقای دکتر می شوم فقط یک بیمارم ..همین !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سپیده !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;آن روز هم دوباره همان حس قدیمی یقه ام را گرفت . گفته بودم برایت ؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;گاهی فکر میکنم سرگردانم . معلقم ! میان آسمان و زمین مانده ام ! درست مثل اینکه سر دو راهی مانده باشی ..رفتن و ماندن هم شاید معنی بدهد ...نمی دانم ...نمی دانم ...شک و تردید و دو دلی ..تا آنجا که بودن و نبودنت را حکیمانه به چالش ببری ...شده برایت که بخواهی تمام هویتت را یکجا ذبح کنی ؟ مسلخگاهی که خودآگاه و ناخودآگاه را هر دو را با هم سر ببرند ، جای خوبی از لحاظ روانی نیست ...میدانی که یونگ در فلسفه روانشناختی خود اعتقادی راسخ به آرکیتیپهائی داشت که چونان رودخانه هائی چه خاموش و چه خروشان در اقیانوس ضمیر ناخودآگاه آدمی در جریانند و تمام آنچه را که میخواهی و نمی دانی هدایت می کنند ...شاید این حس غریب که مرا تا به آخر خط زندگیم می برد ..همین رودخانه آرکتیپی باشد که در فواصل زمانی معین در تمام روانم دچار بارندگی مزمن میشود و سیل به راه می اندازد و چنین طغیان می کند ؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ها ...؟ نظر شما چیست ؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سپیده !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;این را گفتم که بدانی با چه حال روانی به محضر تو آمدم . البته قبل از اینکه با آقای دکتر وداع کنم و مرا سراغ تو بفرستد . نمی دانم ؟! شاید برای اینکه دلداریم بدهد گفت که : &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;- شما البته نیازی ندارید ..اما فعلا هم مجبورید و هم به امتحانش می ارزد ..قول میدهم که یک ربع بیشتر طول نکشد ...!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;و من آمدم به اتاق تو !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پشت میزت نشسنته بودی و داشتی هول هولکی اطلاعات پرونده مرا برانداز میکردی . مشتاق و علاقه مند ..دلسوز و متعهد ...مسول و جدی ...البته در نوشتن این واژه آخری &quot; جدی !!! &quot; کمی تردید دارم ! جدیت در کار تو در همان ثانیه های اولیه برخورد ما بود و بعد جایش را داد به یک حس خوشایند همدردی ، که هم جذاب تر است و هم در تحریک من به ادامه جلسات با تو موثر بود . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اتاقت خلوت بود و هست . از کمترین اطلاعات دیواری و پوستری برخوردار است . یک میز متوسط با یک صندلی نه چندان راحت برای تو و یک صندلی چوبی دسته دار قهوی که چسابنده ای به میزت خودت برای مراجعه کنندگان ...آنقدر نزدیک که اولین واکنش من جابجائی آن بود!!! که البته خلاف ادب دیدم ...این قرابت فیزیکی حتم برای آن است که فرد دست و پا بسته در اختیار تو باشد ؟ یا اینکه می ترسی پا به فرار بگذارند ؟ شاید هم میخواهی با همین دیزاین اتاقت نشان دهی چقدر به آدمها نزدیکی ، بی آنکه بشناسیشان ...؟ هر چه بود برای من جالب و جذاب به نظر رسید ...آنقدر که بعد از جلسه سوم وقتی آمدم اتاقت ( همین بار آخر ) آن صندلی دوست داشتنی با آن فاصله فیلسوفانه اش را تغییر داده بودی و فکر کنم یک متری از میز تو دور شده بود ...رویش که نشستم برای یک لحظه دلم داخلی شد ..حس کردم که دیگر از تو دور شده ام ...آن صمیمیت دفعات قبل نیست ...انگاری که تو خودت را گرفته ای ! باورت میشود برای چند دقیقه نمی توانستم درست تمرکز کنم ؟ همینجا باید بگویم که کارت اطلا خوب نبود ...مثل این می ماند که تو دوستیت را با کسی بر مبنای یک رنگی و بی ریائی و یک صمیمیت خاکی بنا کرده باشی و یک دفعه همه چیز تغییر کند ...صمیمیت جایش را به یک رسمیت آزار دهنده بدهد ..تو بشود جناب ...چطوری خوبی ...تبدیل شود به ..احوالات شما ...سلام عزیزم ..هم حتما میشود ..سلام علیکم و رحمته الله و برکاته ؟!!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خوب این اصلا خوب نیست ..هست ؟!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سپیده !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;به هر حال جلسه اولی که قرار بود فقط به یک روند اداری &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;باشد ..تبدیل شد به حرفهای که من تا به حال رو در رو با کسی نگفته بودم ..حداقل در جلسه اول بروز نداده بودم و او خودش بعد از گذر سالیان دریافته بود ...چه چیزی در نگاه و صدای تو بود که باعث شد من تا اینجا با تو بیایم ؟ نمی دانم و خیلی هم در بند فهم و کشف آن نیستم ..چون بودنش را دوست دارم ...وجود تو برایم این روزها عزیز است ...میدانم که میتوانم هر وقت که بخواهم تو را ببینم و با تو حرف بزنم ...اما با اینکه دلم میخواهد در این گرفتاری کاری این روزها هر روز با تو باشم و با هم حرف بزنیم ..اما تن به این وسوسه نمی دهم ...تا آنجا که بشود در برابر این حس خواستن مقاومت میکنم ..میخواهم حضور تو برایم با این حس عجیب شیدائی همیشگی باشد ...دلم میخواهد برای نوشیدن لحظه های خوب کشف و شهود خودم در مقابل تو منتظر بمانم ...من همیشه آدم قدردانی بودم و هستم ...من قدر ثانیه های طلائی را میدانم ..من منزلت و شان بازگشت به خویشتن را خوب می شناسم ...در تمام زندگی پر فراز و نشیبم اگر هیچ چیز نیاموخته باشم این را خوب تفهیم شده ام که نباید وقتهای با شکوه صداقت و شناخت حسهای ظریف انسانی را از دست داد ..باید قدر دانش باشم ..باید ....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اینها را گفتم که بدانی چقدر برایم ارزش داری ...تو را برای خودم قدردانم ...این توئی که مرا وادار کرده است به خودم فکر کنم ..درست و منطقی و بی هیچ انحرافی...با توست که دارم تمام گذشته ام را مرور میکنم ..قدم به قدم جلو می آیم و بعد فرصت اصلاح دیکته های نوشته و تصحیح ناشده را باز یافته ام ...این کم امکان و فرصت عالی نیست ! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سپیده !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;زندگی همه آدمها تشکیل شده از لحظه های خوب و لحظه های بد ...و تو حتما بهتر از من میدانی که ملاک خوبیت و یا بدیت این لحظه ها آنقدر نسبی است که هرگز نمی توان از میان همه آنها یه یک مقیاس واحد رسید ...تعریف درد و غم و هجران و اندوه همانقدر سخت است که بخواهی برای خوشبختی و شادی و سعادت جمله درست کنی ...همه چیز بستگی دارد به اینکه تو چطور بخواهی برای اینها یک نتیجه مشخص بسازی و ایجاد کنی ..بستگی کامل به مصالحی دارد که تو برای این ساختمان خرج کرده ای ...من همیشه فکر میکنم که خوب ترین وقتهای زندگیم در سخت تربن آنها گذشت ... شبی که از خانه عروسی مریم رها شدم دردل تاریکی تهران خیس ، زیباترین شب زندگیم شد ...و درست در همین شب بود که فکر میکردم از شدت درد تا صبح نخواهم رسید ...نگو که دچار خودآزاری عاطفی شده ام ...اصلا ..محال است ...فلسفه این نگاه به بر میگردد تاریخ قصه همه عشق ...اگر مجنون بیابانگرد عاشق که از شدت بحران عاطفی به جنون محض رسید ، خوشبخت نبود هرگز نظامی گنجوی حاضر نمی شد یک بیت برایش بگوید ...تو فکر میکنی شکسپیر بزرگ آنقدر ابله و بیکار و بی حکمت بود که تمام استعاد شاعرانه و توان قصه گوئی خود را صرف دو تا آدم بیچاره و مریض مثل رمئو و ژولیت کند ؟ شک ندارم زمانی که پرده آخر این نمایشنامه ابدی را می نوشت که این دو عاشق عمدا دست به خود ویرانی جمسی می زنند ، غرقه در این اندیشه بود که این دو خوشبخت ترین مردم تاریخ اند ، چرا که جهان جسمانی ما گنجایش هضم و پذیرش سعادت آنان را نداشت . برای همین مجبور بودند ادامه نیک بختی خود را در جهانی دیگر پی بگیرند که محدود به ماده و فیزیک و جا و مکان و زمان نیست ...این آیا همان کشف اکسیر خوشبختی نیست ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پس با این حساب من هم در آن شب بیش از همه مردم شهر سعادتمند بودم ... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سپیده !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خیلی ها هستند که در این جهان بی عشق می میرند . و عشق تعریفش برایشان همین نرسیدن ها و نشدن هاست ...من اولین و آخرین مردی نیستم که خودم را وقف عاشقانه هایم کردم ...اعتقاد راسخ دارم که همه مردان خوشبخت جهان عاشقان بودند ..ممکن است هیچ وقت فرصت یک عاشقی ناب را نداشته باشم و هماره در این دایره بگردم و بگردم ..اما این دلیل نمی شود که دیگر دل نبازم و مثلا بار بعد احتیاط پیشه کنم و ملاحظه گر باشم و عاقبت اندیش !!! مطمئنم که عشق بعدی من شیداتر و رسواتر از این خواهم بود . شک نکن که از همین حالا خودم را برای زخمی شدن و درد کشیدن مهیا کرده ام ...اگر بدانی که این زخم و این درد چقدر دلنشین است به این انتظار من نخواهی خندید ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;وقتی داشتی برایم از ملاحضاتی که باید اینبار به کار ببرم حرف میزدی و من هم سرم را پائین انداخته و داشتم به توصیه های ایمنی تو گوش جان می دادم ، با خودم فکر میکردم اوئی که اینگونه دارد برایم از احتیاط حرف میزند روزی که خود به درستی و به معنای کامل کلمه عاشق شود ، چقدر میتواند این دانش را به کار گیرد و خود را از گزند بلا دور کند ...؟!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سپیده !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;جمله ای از تو شنیده ام که سخت مرا به فکر واداشته است :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;زنان به همان سرعتی که عاشق میشوند ...فارغ میگردند ..و این تنها مردان هستند که در عشق های خود وفادارنه باقی میمانند و یا به عبارتی دیگر زنان هرگز از عشق زخمی نمی گیرند و این مردان هستند که زخمهایشان همیشه تازه و همیشه باقی است .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;برای گفته ات خاطرم هست دلیل علمی مستند و محکمی ارائه کردی . با این حساب از اینکه مرد هستم به خود می بالم و خدا را شاکرم به خاطر این قوفیق جنسیتی که به من اعطا نموده است . چون در غیر این صورت تا به حال باید صدها بار خود را کشته باشم و یا اینکه تبدیل به موجودی شوم که عشق برایش بازی کودکانه دوران بلوغ است و در بزرگسالی هم عشق ابزار محکم ارضا هوای جسمانی اش است . به قول آن نویسنده و شاعر عزیز که می گفت : کیست که در دلش زخمی نداشته باشد ؟ زخمهایمان را دوشت داشته باشیم !!! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;با این اوصاف منظور او تنها مردان بوده اند ...عجیب است ! هنوز درگیر فهم این جمله و واقعیت درون آن هستم . باید اعتراف کنم که تا این لحظه با مرور تجربیات گذشته ام از زنان ، دارم کم کم به این حقیقت ایمان پیدا میکنم ...ایمانی که در آن بغضی فرو خورده هم هست ...نمی خواهم این جور باشد ...یعنی همه آن آدمها امروز در دلشان هیچ نشانی از شور و ذوق و تلاش عاشقانه من نیست ؟ خیلی دردناک است ..خیلی ...!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ولی خوب از طرفی هم دلم برایشان می سوزد . یعنی آنان در این لحظه های که من با یادآوری خاطراتم در خلسه خوش و شیرین فرو می روم ، سهمی ندارند ؟ چقدر برایشان متاسفم ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;دلتان بسوزد !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سپیده !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;در همین نوشته تنها توانستم پلان حسی خود را ترسیم کنم . و هنوز از تشریح آن باز مانده ام ..شاید توانستم حضوری برایت بگویم و یا شاید هم باز هم در همین جا با تو قرار داشته باشم ...نمی دانم ...اما برایت خواهم گفت ..این را خوب میدانم . هیمنجا بگویم که بیصبرانه منتظر کلمه و جمله ای از تو در قسمت نظرخواهی همین پست هستم . میخواهم حضورت را در اینجا هم حس کنم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;سپیده !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;نمی دانم بعد از تمام شدن این روزها و زمانی که می بایست با تو باشم ، چگونه باید این عادت کشف و شهود خویش را کنار گذارم . اما مهم نیست . نمی خواهم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;از حالا دلشوره روز وداع با تو را داشته باشم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;گفتم که من آدمی قدردانم .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پس فعلا قد تو را و جلساتم با تو را میدانم ..بعدش هم خدا کریم است ....نیست ؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-pagination: none; mso-layout-grid-align: none&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Arial&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Jan 2007 15:53:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dehaty&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>dehaty</dc:creator>
<guid>http://dehaty.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آغازی دوباره</title>
<link>http://dehaty.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه چیز را از نو باید شروع کرد !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;جهانی که در آن زندگی میکنیم ..جهان تکرار و تکرار است ...دنیائی دایره ای شکل !!! از هر کجا حرکت کنی به همان آنجا خواهی رسید ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;مهم رفتن است ...مهم حرکت کردن است ...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;تولد همان آغاز راه مرگ است ...و مرگ زایشی تازه را می ماند ...این فرصتهاست که از دست می رود ..این زمان است که بی رحمانه از ما می گذرد ...نمی خواهم شاهد گذشتن باشم ...نمی خواهم بایستم ...می خواهم درست &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;مثل دو خط موازی پا به پای این زمان بی انصاف بروم و بروم ...جا ماندن حس خوبی ندارد ...این قافله عمر عجب می گذرد !!! جمله زیبائی است نه ؟! بهت و حیرت و تعجب آدمی از این گذر پر شتاب را می رساند ...نمی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;خواهم روزی برسد و چشم باز کنم و ببینم که دیر وقتی است که مانده ام ...که مرده ام ...که پوسیده ام ...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;من تو را می بخشم ...فرصتی دوباره را امیدی تازه می دانم ...دوستی در همین نزدیکی و همسایگی من می گوید : عشق پایانی ندارد ...عاشق همانگونه که همیشه تنهاست ابدی هم هست ...آنچه تمام میشود تاب عاشقانه ماست &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;...تحمل احساسی آدمی است که سر ریز میشود ...که دوست داشتن جاودانه است و عشق کیمیای زمان است ...به هر چه بزنی رنگ ابدیت می گیرد ...پس خوشا به عاشقی ..خوشا به ماندن ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دوستانم را پاس میدارم همیشه ! که مرا در سخت ترین شرایط روحی تنها نگذاشتند ..باشد روزی که نشانشان دهم رفاقت دهاتی بی ریاست ...آرزو نمی کنم که روزی باشد که بخواهم جبران این زمان را بکنم ...نه ..هرگز &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;...میخواهم در شاد ترین روزهایشان شریک و همدم باشم و اگر زبانم لال روزی اندوهی به دلشان راه یافت بدانند که در این دهات مردی هست که بخواهد با دل و جان به سهم دوستی اش بار غمشان را بکشد ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;امروز را به فال نیک میگیرم ...که امیدی و آرزوئی تازه را به من داده است ...روزهای شما هم گلباران و شبهایتان ستاره باران باد !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 30 Dec 2006 08:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dehaty&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>dehaty</dc:creator>
<guid>http://dehaty.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امشب !</title>
<link>http://dehaty.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;امشب خیلی شب سختی است ...میدانم ..میدانم ..تاب این بار سنکین را ندارم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;امشب تا سحر بیاید هزار بار می میرم و باز زنده میشوم ...این همان مجازاتی نیست &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;که خداوند وعده اش را به آدمهای بی معرفت داده است ...؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;امشب تا مرز جنون می روم ..یا بر میگردم و یا از آن عبور میکنم ...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;امشب دوستانم را فریاد میکنم ...آیا فریاد رسی هست ؟ چشمانم را به کدام سو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;بدوزم ..از کدام طرف ناجی می آید ؟ قدر مسلم اینکه از آسمان اگر سنگ نبارد برق &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;امیدی نگاهم را نخواهد نواخت !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;چرا نمی توانم از این درد حرف بزنم ؟ این چه اندوهی است که جملات و کلمات من را &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ریشخند می کند و به اسارت نثر من در نمی آید ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;سخت است ...گذر این ثانیه ها روی ساعت زمان از دست رفته آرزوهایم سخت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;است ...عبور نمی کند این لحظه سنگین ..همه چیز در اطرافم خشک شده اند ...نه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;حرکتی ..نه جنبشی...نه عبوری ...نه سلامی ...و نه حتی وداعی تلخ !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;امشب خیلی شب سختی است ...میدانم ...میدانم که تا صبح صدای شکستن یک &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;مرد طنین می اندازد ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;امشب...؟! وای از این شب ...!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 Dec 2006 20:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dehaty&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>dehaty</dc:creator>
<guid>http://dehaty.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آتش</title>
<link>http://dehaty.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;روزی که از دستت دادم ، عاشقت شدم ...دیشب که سرشار از خواستن بودم هیچ به این فکر نکردم که این دنیا دنیا محال و ناممکن هاست ...و تو اینک به رویاهای دوری پیوستی که هرگز به دست نمی آیند ... به همین راحتی تو هم تبدیل به یک غیر ممکن ناشدنی دست نبافتنی ، شدی...! چگونه میتوانم دوست داشتنم را به تو ابراز کنم ، وقتی تو مرا باور نداری ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;از امروز عهد کرده ام که آن پیراهن سورمه ای را که دوستش داشتی از تنم بیرون نکنم ...میخواهم اینجوری ماتم عشق از دست رفته ام را بگیرم ... دنیای غریبی است نازنین !...روزهائی تو در عطش رسیدن به عشق من تا مرز مرگ رفتی..یادت هست ؟ شاید اگر آن روزها من درک درست تری از احساس خودم داشتم امروز چنین به گل نمی نشستم ...عجب...! عجب ...! عجب ...! دنیا را ببین ؟ و حالا که تو نفست از این عشق برید ..من میخواهم شروع کنم ...این دیگر خنده دار نیست که باید برای این تسلسل حسی قهقهه مستانه سر داد ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;باشد عزیزم ..باشد ...برو ...و دیگر رویت را هم برنگردان ..نمی خواهم حس ترحمت را برانگیزم ...برو ..برو..برو ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;هیزم ها را خودم جمع کردم زیر پایم ..این بوته ها را با دستانم از دشت تقدیر گلچین کردم برای این روز مجازات ...و حالا وقت این است که جرقه ای این آتش را بگیراند ...همیشه در طول تاریخ خیانت کاران و جادوگران را سوزانده اند ...جادوی من تو را عاشق کرد و خیانت حسی ام تو را از من گرفت ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;می سپارم این تن و روح را به هیمه بلند آتش !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بدرود...ای بنفشه های پر پر شده آرزوهایم ...بدرود ...!!! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Dec 2006 18:54:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dehaty&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>dehaty</dc:creator>
<guid>http://dehaty.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلتنگی </title>
<link>http://dehaty.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یک روز از همین روزهای گذشته ام که هیچ حالم خوب نبود و حس غربت و دلتنگی بیخ بغضم را چسبیده بود و دلم برای خودم تنگ شده بود . تصمیم گرفتم از بودنم انتقام بگیرم . تغییر کنم ...متحول شوم ...ماهیتم را دگرگون کنم ...اولین کاری که کردم شناسنامه و گذرنامه و مدارک تحصیلی و هر چه سند و مدرک که بر اساس نام و مشخصات من تنظیبم شده بود همه را با هم ریختم در آتش و نشستم و با یک لبخند تلخ به خاکستر شدنشان چشم دوختم و از شما چه پنهان که کلی هم در دلم به خودم و این گذشته ای که بنیادش با این کاغذ باطله ها بود خندیدم . تلفن زنگ زد و جواب دادم ..کسی در آن سوی خط سراغ نام قبلی را گرفت و من هم خیلی جدی جواب دادم :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;- نمی شناسم ...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;- یعنی چی آقا ؟ این شماره رو خودشون به من دادند ...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;- نمی دونم ..! فعلا که کسی با این نام در این خانه زندگی نمی کند ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;- شما ؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;سوال جالبی بود . کمی فکر کردم . راستش گیج شدم و دست و پایم را گم کردم :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;- من ؟ نمی دونم ..یعنی هنوز برای خودم اسم تعیین نکردم ...!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;سکوتی افتاد میان مکالمه ما و بعد :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;- تو دیونه ای ...!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;و قطع کرد و من رفتم جلوی آینه و چشم دوختم به چهره مغبون و مبهوت خودم . راستش اسم پیدا کردن برای این قیافه کار سختی بود . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;این طوری شد که من قالب عوض کردم . میخواستم با همه چیزهائی که مربوط به خود قبلی ام میشد ..مبارزه کنم ...علائق و سلیقه ها و حتی آرزوها ...من همیشه از سبزی پلو ماهی متنفر بودم ...اما آن روز برای خودم ناهار و شام سبزی پلو با ماهی تدارک دیدم و با این حس که این بهترین غذای زندگیم است پشت میز ناهار خوری نشستم و بیشتر از همیشه خوردم و فکر کنم که لذت هم بردم !!!. روزها و شبهای سختی را گذراندم . همه برنامه زندگیم را عوض کردم . حتی شغلم را . دیگر به مطب نرفتم و از بیمارستان هم مرخصی گرفتم و با ماشینم رفتم آژانس و شدم راننده ! لباسهایم را در انباری ریختم و لباسهای جدیدی که با ماهیت تازه ام سازگاری داشت تهیه کردم . همه چیز را میخواستم تغییر بدهم . به هر قیمتی که میشد ...تجربه غریبی بود ...بزرگترین مشکل من جدل و جنگ با خاطراتم بود ...همه آن آدمهائی که در زندگی گذشته ام نقش داشته اند . دوستان و اقوام و تمام کسانی که به نوعی ممکن بود مرا با خود قبلی ام روبرو کنند . سعی کردم ارتباطم را با آنان قطع کنم . به تلفنهایشان یا جواب نمی دادم و یا جواب سر بالا تحویل می دادم . نکته جالب این ماجرا اینجا بود که از فردای همان روز در خیابان و کوچه کلی دوستان و رفقای قدیمی جلویم سبز می شدند . و من هم خیلی محکم و جدی منکر رابطه ام با آنان میشدم و آنها هم متعجب و مبهوت و با نگاهی پر از سوال از من دور می شدند . توی کارم خیلی موفق نبودم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آدرسها رابلد نبودم و مشتریانم همه از این موضوع ناراضی بودند . اما چاره ای نبود باید تلاشم را میکردم . حافظه ام که یک عمر پر از اطلاعات درسی و علمی شده بود در برابر نام خیابانها و محله ها واکنش نشان نمی داد . و نمی توانستم متقاعدش کنم که اطلاعات جدید را ذخیره کند . طرز حرف زدن و رابطه کلامیم دردسر ساز شده بود . مسافرانی که در طی مسیر با من حرف میزدند همگی این جمله لعنتی را می گفتند :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;- ببخشید آقا ؟ با ظاهر و شخصیت شما اصلا نمی آد که راننده باشید ...چی شده که اومدین سراغ این کار ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;و من سکوت میکردم و جوابی نداشتم . یکبار هم در نیمه شبی حال منسافرم در ماشین خراب شد و من مجبور شدم معاینه و بعد ویزیتش کنم در داروخانه هم که بدون نسخه دارو نمی دهند ! پس مجبور به نسخه نوشتن هم شدم و آن مسافر هم با حیرت زل زده بود به این رفتار من و بیماریش را از خاطر برده بود . هیچ نتوانست بگوید تا اینکه مقابل خانه اش با نگاهی انباشته از سوال فقط گفت :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;- چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;و رفت و من ماندم با این چرای بزرگ ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;با خودم با این نتیجه رسیده بودم که در گذشته ام نتوانسته ام آدم مورد قبولی باشم . و حالا قصد داشتم با هویت جدید آدم جدیدی شوم شاید آن وقت میتوانستم طوری زندگی کنم که از خودم خجالت نکشم و شرمنده عمرم نباشم . این فلسفه ساده ای است . اصلا هم نیاز به تحلیل زیادی ندارد . اما اجرایش هر روز سخت تر می شد . موانع در برابرم آنقدر زیاد بودند که شاید فرصت طی کردن آنها برایم مقدور نمی شد . یک روز عزیزی حرف مهمی به من زد که در آن روزها اهمیت آن جمله برایم روشن شد :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;- گاهی ما با صد سال زندگی هم نمی توانیم حجم یک سال زندگی را برابر کنیم . آن یک سال هیچ جوری حتی با ابدیت در زمان هم قابل اصلاح نیست ....!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;روزها البته کارم ساده تر بود . اما شبها گرفتاری چیزی دیگری بود . همچین که سرم را می گذاشتم روی بالش و خواب من را در بر میگرفت رویاها و خوابهایم همگی با هویت قبلی به سراغم می آمد . و راه گریزی هم نبود . صبح که از خواب بلند می شدم آنقدر عصبی و ناراحت بودم که تا ساعتها حوصله هیچ کاری را نداشتم . بخش خودآگاه مغزم تن به این تصمیم داده بود و هر جور بود با چک ولقد دنبال خودم میکشاندمش !!! اما خودآگاه ذهنم به شدت سرکشی میکرد و بد جوری مقاومت مینمود . اوایل میخواستم توجه ای نداشته باشم . با خودم فکر میکردم به مرور زمان این ناخودآگاه لج باز هم با این مرام تازه کنار می آید و دست از این نافرمانی بر می دارد . اما اینجوری نبود . هر روز و هر شب وضع بدتر از قبل می شد . خاطرات غبار گرفته و زنگ زده ای که هیچ جوری قبلا به خاطرم نمی آمد در خواب ، شفاف و روشن جلوی ذهنم رژه میرفت با تمام جزئیاتش ! زندگیم من رفته رفته به دو بخش کاملا مجزا از هم تقسیم شد . روزها که یک راننده آژانس مودب و تازه کار و کودکی که تازه چشم به جهان گشوده بودم و شبها خود گذشته ام بودم که هیچ چیزی از خاطرش نرفته و نمی رود . این دوگانگی کار داشت دستم میداد . کم کم اختلال ذهنی گریبانم را گرفته بود . همه چیز یادم میرفت . در هنگام حرف زدن لکنت زبان داشتم . اضطراب همیشگی و مدام دست از سرم بر نمی داشت . ضربانم قلبم تندتر از همیشه می زد . کف دستم داغ بود و در ماهیچه پای چپم درد شدیدی احساس میکردم ، تمام علائیم هشدار دهنده ناهنجاری هویتی و شخصیتی در من متبلور شده و باید راهی برای آن می یافتم و گرنه ممکن بود دچار اسکیزوفرنی حاد شوم و هیچ درمانی دردم را التیام نبخشد . اولین کاری که باید میکردم دارو درمانی بود . سعی کردم با اکسازپام فعالیت مغزم را کند کنم و با کمک پاکساید آرامش مصنوعی در ذهنم برقرار کنم . اما نمی شد . کم کم داروها به جای اثر روحی آثار سایکوز بر جا گذاشت . و جسم را خمود و آشفته ام کرد . ضربانم قلبم نرم شده بود . چشمانم آرام گرفته و خواب آلود به نظر میرسید . اما در درونم طوفانی بر پا بود و این را خوب میتوانستم درک کنم . دارو را گذاشتم کنار و رفتم سراغ دعا درمانی ! خودم را غرقه کردم در مفاهیم متافیزیکی و سعی نمودم در ماوراء ردی از آرامش را بگیرم . خدا و آخرت را سرلوحه افکار به هم ریخته ام قرار دادم . و مشکل تازه ای شکل گرفت . روزها که هویت جدیدم را یدک می کشیدم ، هنگام نماز و دعا ، ریا کاری و دروغ در تمام حرکاتم فریاد میزد . نمی توانستم روحا با خدا رابطه بر قرار کنم . اما شبها در موقع خواب و رویا با شخصیت قبلی ام دعا میکردم و دلم می شکست و حس میکردم نجواهای عارفانه ام تا عرش بالا رفته است . چرا خدا و طبعیت هویت تازه ام را پس میزد ؟ . چرا آن وجود گناهکار قبلی توبه نکرده ، هنوز حرفش پیش خدا خریدار داشت . و اما این شخصیت پاک و تازه به دوران رسیده به رسمیت شناخته نمی شد ؟ این سوال هیچ وقت برایم پاسخی نداشته است ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یک روز صبح که از خواب برخاستم . حس کردم جور دیگری ام ..جوری که تا به حال نبوده ام ...راستش چند وقت قبل با زنی که هیچ نمی شناختمش ..حرف زده بودم ...در حد چند دقیقه ...بی اینکه ببینمش و یا صدایش را بشنوم ...آن روز صبح حالم خراب بود ..سنگین شده بودم و نمی توانستم از جایم برخیزم ...چیزی در گلویم فشار می آورد و راه نفسم را گرفته بود ...صورتم خیس از اشگ بود ...همینجوری داشتم های های گریه میکردم ...به نظرم رسید اگر این موقعیت کمی ادامه پیدا کند حتما خواهم مرد و دق میکنم ...شک نداشتم ...خودم را رساندم به یک کاغذ و خودکار و برای همان زن نامه ای نوشتم ...اینکه چه به او گفتم مهم نیست ..البته مهم است ...و حتما روزی از همین روزها این نامه را به او خواهم داد تا بخواند ...چون ایمان دارم که نامه ای که برای کسی نوشته شد باید به او تحویل شود و گرنه خیانتی صورت گرفته ..و من اساسا از خائن بودن بیم دارم ... پس از نوشتن آن نامه آرام شدم ...لبخند زدم و حس کردم دارم هوائی تازه را به ریه ام هدیه میکنم ..حس خوبی بود ... آنقدر خوب و ایده آل که آن را امروز با تولد مقایسه میکنم ...راستش به این نتیجه رسیدم که در کاری که انجام دادم ...همه چیزش شدنی است : ...تغییر اسم ...تغییر شغل ...تحول در آرزوها و امیدها ...عوض کردن سلیقه ها و ذائقه ها ...و خیلی چیزهای دیگر ...حتی میشود فراموش کرد و همه چیزی را از یاد برد و خاطرات را دفن کرد ...اما با دلتنگی نمی شود کاری کرد ...این دلتنگی آدم را به زانو می اندازد ...امان از وقتی که دل آدم تنگ شود...امان از آن وقت و دریغ از آن روز ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;راستی یه سوال ...:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;- کسی میدونه چه جوری میشه یه شناسنامه المثنی گرفت ؟&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Nov 2006 06:54:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dehaty&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>dehaty</dc:creator>
<guid>http://dehaty.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تبسم خدا</title>
<link>http://dehaty.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مرد خسته بود هنوز !&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;چشمهایش را بست و خودش را رها کرد در تلو تلوی صندلی ،&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;دستانش گرم شده و پاهایش از لرزه های عصبی آرام گرفته بود ، اما...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مرد هنوز خسته بود !&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مرور خاطراتش همانقدر سخت بود که شمردن ستارگان در شب کویر ، چند بار باید از اول به آخر قصه را قدم زد ؟ ، اینکار شباهت غریبی دارد با سرگشتگی یک راهپیمائی در شبی خیس از باران برای رهگذری که در این شهر و در این خیابانهای مه گرفته به خواست دل بهاریش گم شده است . راه رفتن برای گریز از سکون سخت است . نمی تواند جلوی هجوم این همه تصویر را بگیرد . رفتن زن در آن شب بارانی تگرگ خورده ، پیگیری رد پای کسی که دوستش داری در انبوه برف ریزان زمستان خاموش ، چشم چشم کردن در ازدحام شهاب سنگهائی که از کهکشانهای دور می بارند بر زمین ... فقط به امید رهیابی رد ستاره دنباله دار تقدیر نفرین شده ات ! ، سخت است رفیق ...قبول کن که سخت است !&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;چرا نمی خواهم باور کن که میان رویاهایم با این حقیقت پینه بسته در پیشانی ام هیچ سنخیتی وجود ندارد ؟ . آنچه میخواستم و آنچه شد ، مصادقش همان قورت دادن حبه انگور است و به چشم بهم زدنی اخراج از بهشت و ماوای زمینی جستن . این همان شوک بزرگ آدم نیست که امروز در قالب تضاد میان آرزوها و واقعیت مسلمم بودنم ، وارثش شده ام ؟. سر سلسله پدرانمان آدم و مادر ازلی مان حوا ، برای فرزندان بعد از خودشان میراثی را گذاردند ، خوب و بدش هم مهم نیست که خوبی و بدی از همان اولش هم در نگاه آدم و حوا خلاصه میشد . سهم کسانی بیداری زمینی شد و سهم آن دیگران خاطرات بهشتی ! برای همین است که من از همان بار اولی که آموختم آرزو کنم خودم را در آسمانی بیکران ناخدای کشتی ای دیدم که جنسش از ابرهای سپید بی انتها بود ، از دورترین امیدهایم لنگر کشیده بودم و به ابدیت خواسته هایم سکان می چرخاندم . مسیری طولانی که مقصد ندارد و ذات رفتنش شیرین است . اینطور شد که در همان تلاقی نگاه آغازینم با زنی که توانستم ظرافت و لطافت زنانه اش را دریابم زورق شکسته دل زخم خورده ام را در موجهای بلند دریای نگاهش اسیر دیدم . کشتی که گرفتار طوفان دریا باشد ناخدا را به چه کار آید ؟ سوار بر موجی بالا می رود و از پهلوی موج دیگر سقوط میکند . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;آه ...گفتم که رفیق : مرد خسته بود هنوز ! &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;عاشقان آگاه به سرنوشت خوداند . نرسیدن مگر همان معنای شیدائی نیست ؟ اما چرا عاشق شب را به روز و روز را به شب می دوزد به اندک امید وصل ؟ تعبیر آن خواب دم صبحگاهی که تمام پرندگان در آسمان بال بال میزنند و خمار بوسه ای تو اند بر لبهای او ، مگر رسیدن نیست ؟ دانیال پیامبر و ابن سیرین و امام جعفر صادق هم اگر به پریشانی این بوسه رای دهند باز هم من وقتی بیدار میشوم هنوز لبهایم خیس است و طعم گس و کال گیلاس لبهایش را قادر به تفکیکم . همه اینها اگر توهم باشد ، این عطر دل انگیز که همه اتمسفر اتاق را انباشته و دارد دیوانه ام میکند پس چیست ؟ دستانش را که به دست میگیرم داغ میشوم از این همه التهاب ، هیجان آغوشش که مرا تا صد سکته ناقص و کامل می برد و می آورد ، چه جوری بگویم که چقدر بابت زمانهائی که بدون او عمر گرفته ام به خودم و رویاهایم بدهکارم ؟ اگر ثانیه ای از سنم بی هوای او بگذرد توبه هم چاره گناهم نخواهد بود . باورتان باشد که ضرب نفسهایش پیوند خواب و بیداری من است . سر به بالش که می نهم دستانش سرم را به سینه پر بهایش میکشاند ...هنوز مست رقص انگشتانش لای موهای عرق کرده ام هستم که بالهای خواب مرا با او می پراند به اوج آسمان ، همه زمانی که چشمانم به اراده خواب ناچاری شباهنگام بسته است ، نگاهم خیره در بیکرانی تبسم چشمان او پر پر میشود و بعد که به حکم عقل چوب خط خوابم به سر می آید و پلکهایم دروازه نگاهم را می گشایند تنها امید شنیدن صدایش ، آرزوی دیدار دستانش ، اضطراب حضور دوباره اش ، لمس ضربان قلب سبز و خرمش مرا به ادامه نفسهای روزم وا می دارد . اینها هست . وجود دارد . در من جریان دارند . چگونه میتوانم خواب و خیال کودکانه بنگارمشان و سلام و علیک با اهالی امروز و یاد میهمانی جماعت دیروز و مصاحفه با مردم فردا را واقعیت زندگی بنامم ؟ این خیانت نیست به ذات اقدس عشق ؟ میخواهم اینگونه باورم را به یقین مبدل کنم که حضور اوست که مبدا زندگی من است و یاد کبریای اش مقصد روز و شبهایم و بی این هر چه هست مشتی توهم و سراب است . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;در همه عمرم در میان تمام آن اشباح که دوستشان داشتم و عاشقشان شدم و ماندم ، تماما دنبال تعبیر این رویا بودم که نشد و نمی شود و مدام سرم به تخته سنگ حقیقت مجازی زندگیم بر می خورد و باز هم این منم که بر می خیزم و دوباره به راه می افتم تا پیداش کنم . تا لمسش کنم . تا ببینمش . تا ببویمش . تا ببوسمش . تا در او غرقه شوم . تا.....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;آه ای عزیز نادیده ! ای بانوی گمشده در هوای مرطوب خاطرات رفته ام ! ای رویای صادق که خودت یقین تعبیر آنی ! ای دختر گمنام و ناشناس در بستر جهان درونی و بیرونی جانم ! هر کجا که باشی ..هر چقدر هم دور ...به هر میزان دست نیافتنی ...این منم : مردی در برزخ مه آلود تقدیر تو ...مردی که زیاد می دانست از مفاهیم حضورت ..مردی اینچنین خسته ولی امیدوار ..روزی خواهم یافتت ... دیر هنگامی است که من دام گسترانده ام برای صید عاشقانه های تو . میدانی که آغوشت تنها به اندازه جسم فرسوده من جا دارد ... پس دریغ نکن خودت را از حقیقت من ...مگریز به سمت رویاهای دشتهای سبز و لگد خورده باران ..به سوی من آی ...دستانم را بگیر و نیاز بودنت را در ذره ذره هویتم دریاب ...مخواه که بیش از این در تمنای گرمای بودنت بسوزم و در زمستان هجرانت امید و خیال و آروزیم منجمد شود . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بیا نازنین ...بیا ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;هشداری در تنم زنگ میزند که دور نیستی از من . همینجائی ... صدای پایت را می شنوم که به سمت خوشبختی من می خرامی ...آنقدر نزدیک که دستانم را دراز کنم پوست صورتت را خش میزند ...ترنمی در من آواز میخواند و مدام نام توست که با این موسیقی دلربا ترانه حضورت را می خواند . میدانم ...میدانم ...همین روزهاست که نگاه پریشانم با نگاه سراسر آرام بخش تو گره بخورد ...میدانم !&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مرد خسته بود هنوز !&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;خسته از این همه سفر بی حاصل ...خسته از این همه گذر بی مقصد ... خسته از این همه سراب ... &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مرد خسته بود هنوز ! خسته ...!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;چشمانش را که بست ...پشت پلکهایش تاریکی نبود ..خورشیدی دیگر طلوع میکرد ...جهانی دیگر زاده میشد ...و باز هم این امید بود که به روی مرد خسته می خندید ....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;امروز صبح که از خواب رها شدم از خدایم طلبکارم بودم . نگاهم به آسمان گلایه مند بود و بغض در گلویم خراشی زده بود . با خدا که حرف میزدم صدایم می لرزید . گفتمش که اگر نیاید نگارم این روزها قهر میکنم . می روم رد کارم و دیگر آشتی نخواهم کرد . لباس کفر تنم می کنم . سمت قبله را از یاد می برم . دستانم را به دعا دیگر بلند نمی کنم . هرگز ...هرگز ...ایمانم را محک نمی زنم ...نه آنکه خود فروشی به ابلیس کنم ...هیچ وقت دکتر فاستوس بودن را نمی پسندم ..بلکه تنهائی سرگشته واری را پیشه می کنم که دل فرشتگان بسوزد و بغض پریان بترکد . همه ضجه هایم را که شماره زدم . پرخاش بنده عاصی وارم که به سر رسید . حس کردم آسمان به من لبخند میزند .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تبسم خدا را دیده اید ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;برای همین خیالم راحت شد . برای همین اینها را می نویسم . شاید او بیاید و بخواند و بداند و بگوید و بگویم و بخواهد و بخواهم و بخندد و بگریم و خوشبختی را بار بعد در همین صفحه برایتان هجی کنم ! &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پس ..تا پست بعد ...!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;.............................................................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;............................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;..........................................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;..................................... ؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 Sep 2006 14:52:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dehaty&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>dehaty</dc:creator>
<guid>http://dehaty.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این چشمهای لعنتی !</title>
<link>http://dehaty.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;معنای حقیقی هر چیز در ذات آن است و نه در شکلش . محال است بتوان از تماشای چیزی به حقیقت آن رسید . مطمئنم که فطرت حق نادیده است . اگر خدا را میتوانست دید ، خدائیش متزلزل می شد . همانگونه که خدایان دیده شده همیشه محکوم به فنا بوده اند ، نگاه کنید به گذشته خدا پرستی : بتها ، آدمها ، مظاهر طبیعت همچون دریا و کوه و خورشید و ... ، هر گاه لباس خدائی به تن کردند خیلی زود از بین رفتند و جایشان را به خدای نادیده دادند و این تقدیر همه حقایق دیدنی است . اصولا بینائی بشر ضعف دارد و پر از اشکال است . آدمی با چشم سر به هیچ حقیقتی نائل نمی شود . چشمان انسان به خاطر مکانیسم محدودش کارائی زیادی ندارد و به همین خاطر در شناسائی حقیقت نمی شود به آن اتکا کرد . چشمان ما به مرور زمان خاصیت خودشان را از دست می دهند و تبدیل به دور بین و نزدیک بین و آستیکمات میشوند که با عینکهای فوق پیشرفته هم درست نمی شود . استهلاک این چشمان بالاست . و حالا اختلالات بینائی را که پزشکان تا امروز کشف کرده اند همچون کور رنگی ، بحران شبکیه ، تزلزل قرنیه و غیره را بگذارید کنار برداشت فیلسوفانه از دیدن که : هر انسانی هر چیزی را آنگونه می بیند که میتواند و یا میخواهد ، به این معنا که همه آدمها در دیدن یک چیز اشتراک معنائی ندارند و هر کس جوری می بیند که فقط متعلق به خودش است . نتیجه ای حاصل میگردد که به طور ساده میتوان گفت که هرگز به دیده های خود اعتماد نکنیم !!! به همین خاطر است شاید که هنرمندان در عرصه بصر بیشترین تلاش را نمودند تا از این بن بست دیداری برون رفتی داشته باشند و بتوانند منظرگاه تازه ای بیابند که در آنجا حقیقت معنائی زندگی بیشتر قابل لمس باشد . از ونسان ونگوگ امپرسیونیسم که برداشت اولیه در نگاه را مطرح کرد ( او معتقد بود در اولین برخورد چشم با هر منظره ای ، بازخورد تصویری در مغز شکل میگیرد که بلافاصله ذهن به تجزیه و تحلیل آن می نشیند که در نهایت آن منظره قابلیت توصیف پیدا میکند . در حالی که حقیقت بصری همان برداشت اولیه دید است . اما قضاوت ذهن آن را به دورغ میکشاند . به همین خاطر او سعی داشت در دیدن تنها به همان بازخورد مغزی بسنده کند و از داوری ذهنی بگریزد . ) تا سالوادوره دالی و لوئیس بونوئل سوررئالیسم که حقانیت را در گذر از حقیقت فیزیکی و پرواز در ضمیر ناخودآگاه و اصالت خواب و رویا می جست . همه و همه از دیدار ساده و معمولی گریزان بودند و چشمان آدمی را پوست خربزه به زیر پای حقیقت ناب می دانستند . دقتی ساده و ابتدائی در مصادیق معنائی اصیل زندگی نشان میدهد که انسان خود فطرتا تا چه اندازه از چشمان خود دل بریده است : عشق ، معرفت ، آگاهی ، دین ، خدا ، روح ، و... هیچ کدام فرم ظاهری ندارند . عاشق نمی تواند احساس خودش را در قالب یک شکل دیدنی بیان کند . عرفان یک حقیقت مفهومی است . دانش و سواد در ذهن انسان خودشان را پنهان کرده اند . دین داری یعنی مقید به آداب معنوی که از قبل تبین شده اند . خدا هیچ کجا نیست و همه جا هست ( بزرگترین غایب حقیقت ) . روح در پشت کالبد جسمانی قابل رویت ما ماوا گزیده است . گاهی با خودم فکر میکنم با این اوصاف وقتی کسی اصرار دارد که : من خودم با همین دو تا چشمانم دیدم که چه شد ...چقدر مسخره و مضحک است . هیچ چیز آن طوری که نشان میدهد نیست . گاهی میان حقیقت یک چیز با شکل آن فواصل کهکشانی است . آدمهای با ظاهر خوب و با وقار و نجیب و کلام دلنشین و با فطرتی آلوده و پلید و جنایتکار ، مثال خوبی بر این مدعا هستند . نکته جالب این ماجرا اینجاست که ما آدمها با آگاهی بر این مسائل باز هم فریب چشمان ضعیف خود را می خوریم و مهمترین چالشهای زندگیمان ماحصل این ریاکاری دیداری است . بدترین وقایع را قشنگ می بینیم و باور میکنیم و زیباترین معانی را زشت و بدهیبت می بینیم . و این درد بزرگ بشریت امروز است . و چه خوب جانیان و پلیدان این روزگار از این ضعف آدمها بهره می برند و عمری آنان را با سرابی پوچ به نام حقیقت می فریبند و کارهای نا مشروعشان را موجه و زیبا جلوه میدهند تا آنجا که حتی وقتی بر حسب یک اتفاق پرده می افتد و حقیقت محض خودش را بر ملا میکند باز هم چشمان سرهای پوشالی قادر به رویت خورشید نیستند و این فاجعه ای بزرگی برای بشریت است . راستش من از چشمان خودم میترسم . دارم تمرین میکنم که با چشمان بسته راه بروم . زندگی کنم و ببینم و لذت ببرم . میخواهم سعی خودم را بکنم تا این چشمهای لعنتی گولم نزنند و مرا به راه خود نبرند . میخواهم در تاریکی پشت پلکهایم تصویرهای حقیقی را باز شناسم . نیت کرده ام که رنگها و احجام و فرمها را دور بریزم و در دل ظلمتی خودخواسته خورشیدی دیگر بیافرینم و آسمانی با ستارگانی تازه بسازم . چقدر خوب بود اگر چهار چوب واقعیت از کادر چشمان من بیرون میزد . آن وقت میتوانستم بهتر ببینم . بهتر بشناسم . بهتر بنگارم . به گذشته ام که نگاه میکنم حسرتی عمیق به جانم می نشیند . چه خوب مردان و زنانی که از جلوی کادر دیدگان من عبور کردند و من ندیدمشان . چه مناظر فوق العاده و بی نظیری که در پس تابلوی چشمان من نبود و من آنها را ندیدم و به سبزی و سرخی و نیلگونی چیزهای عبث دل خوش نمودم . چه عشقهای بی مثالی که میتوانست امروز در دل من خانه داشته باشد و اما در کوری دیدگانم گم شدند . این همه دریغ و حسرت را چگونه تاب بیاورم ؟. زمان میگذرد و مرا با خودش می برد و من قدر لحظه ها را ندانسته و با این قرنیه و شبکیه و مردمک معیوب خودم را مشغول کرده ام . دلم میخواهد به این لحظه ای که دارم میاندیشم و تایپ میکنم وفادار باشم و دیگر گول نخورم . آرزو میکنم روزی برسد که با چشمان بسته عاشق شوم . با چشمان تمام بسته فریاد بزنم . با پلکهای فرو افتاده نگاه کنم . بی یاری این دیدگان فریبکار ببینم . و بعد راز زندگی را دریابم . شگفتی کنم ، باز شناسم ، که ام ؟ که میخواهم باشم ؟ در آن صورت بی آنکه مجبور باشم بزدلانه خودم را با ریسمانی پوسیده به کلیشه ها بیاویزم ، رسما و قطعا خودم باشم . بی کم و کاست ، خوب یا بد ، ضعیف یا قدرتمند ، در این هنگام لازم نیست برای اینکه بزرگ به نظر آیم به بزگان پیله کنم و کلامشان را مصادره به زور و جبر خودخواهیم کنم . دیگر قرار نیست ادای آدمهای مهم را دربیاورم . جمله آخر را با سهراب سپهری تمام کنیم : چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید !&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 Sep 2006 20:00:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dehaty&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>dehaty</dc:creator>
<guid>http://dehaty.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
