یکشنبه نوزدهم فروردین 1386
عید شما مبارک
عید که شد ...یعنی توپ را که در کردند ..یهو دلم گرفت ...حس خفگی داشتم ، یه بغض بی معنی افتاده بودم به جونم ، دوست داشتم تو اون نصفه شبی بزنم زیر گریه و یه دل سیر گریه کنم ، اما جلوی خودمو گرفتم ...سعی کردم با یه امید الکی دلمو خوش کنم ...زندگی بهتر خواهد شد و همه چیز درست میشه ! و از این جور افکار کلیشه ای امید بخش !!! با خودم داشتم فکر میکردم سالی که گذشت سال خوبی نبود ... سالی که دوستانی را از دست دادم ...در یک رابطه عاطفی شکست خوردم و در کارم هیچ پیشرفتی دیده نشد . زنی که فکر میکردم با او به نتیجه رضایت بخش میرسم از دستم رفت و دیگه حاضر نیست با من حرف بزند و البته من هم همین حس رو نسبت به اون دارم ...انگار نه انگار که ما کلی حرف خوب و قشنگ به هم گفته بودیم و روزهای خوبی رو با هم سپری کرده بودیم ...اما همه چیز تمام شد و رفت پی کارش ...حالا دیگه فراموشی داره داره جایگزین اون رابطه میشه ...من عاشق اون نبودم ...این رو همیشه مطمئن بودم در حالی که اون ادعای یک عشق کامل و پر از فداکاری را داشت . البته که دروغ می گفت . حالا دیگه مهم نیست ...مهم اینه که غمی به جای اون حس خوب توی دلم نشسته ...سوال دردناک اینه که چرا باید با یادآوری اون اینقدر اندوهگین بشم ؟ چرا همیشه رابطه ما با این شور و شوق غیر قابل وصف شروع میشه و اینجوری مسخره تموم میشه ...شاید دلیل اصلی اون این باشه که ما در احساسمان به شدت اغراق میکنیم و دروغ می گوئیم ...هر رابطه خشک و خالی حسی رو رنگ عشق میزنیم و توقع در خودمون ایجاد می کنیم و بعد که متوجه میشیم همه اون چیزی که برای خودمون درست کردیم کف روی آب بوده اینجور سرخورده و غمگین می شیم .
سال گذشته فکر میکردم در طی سال اوضاع خوب خواهد شد و سر و سامان می گیرم و می رم دنبال زندگی واقعی خودم ولی اینطور نشد ...من نه تنها جلور نرفتم بلکه کلی هم عقب رفتم ! حالا دیگه نسبت به زندگی آینده و خانواده درست کردن آلرژی دارم . از تصور اینکه قراره با یه نفر همیشه یه جا و در یک خانه زندگی کنم به شدت می ترسم . به این نتیجه رسیدم که پیدا کردن یه همچین آدمی غیر ممکنه ...حداقل برای من که آرمانهای زندگی خانوادگیم به شدت دست نیافتنی است اینجوری به نظر میرسه ...شاید باید به خو.د بقبولانم که تنهائی درست و کامل ترین روشه ...این اصلا جالب نیست ...ولی هست وجود داره ...
دوستان خوبی رو با بی توجهی از دست دادم ..بد قولی ...بد رفتاری ...و کارهای احمقانه که با یادآوری اون خجالت می کشم ..جالب اینجاست کسی رو که فقط با اون تلفنی حرف زده بودم و در همون ارتباط ساده کلی ازش انرژی مثبت می گرفتم با بی توجهی صرف از دستش دادم و این دیگه خیلی مضحک و مسخره است ...نمیدونم چرا این رفتار از من سر زد ..ولی کلی به خاطر این کارم از خودم دلخورم ..هر وقت یادش می افتم و اینکه می تونست چه رفاقت نابی بین ما شکل بگیره و من خرابش کردم ...دلم میخواد سرمو به دیوار بزنم ...به هر حال کار از کار گذشت و من مسخره ، دوست نادیده ام رو از خودم روندم ...به همین راحتی ...آخه یه آدم چقدر باید دیونه باشه که این کار رو بکنه ...چقدر ...؟
در سالی که گذشت یه سفر خیلی خوب داشتم که در طی اون کلی فامیل و دوستان گذشته ام را دیدم ...بلاخره طلسم شکسته شده و من یه جورائی مجبور شدم به خاطر تمدید اقامتم به این سفر برم ...توی این سفر با آدمهای آشنا شدم که عین خودم هستن ...ولی اصلا به اندازه من ناراحت و غصه دار نیستند و از شرایط خودشون هم راضی هستند و این حالت اونها اصلا تظاهر و یا چیز دیگه ای نبود و این برام خیلی جالب بود ...یادم افقتاد که یه روزی بودا گفته : آدمها می تونن در هر شرایطی لذت ببرند فقط بایستی اون شرایط را به خودشون به عنوان یک شرایط ایده آل تفهیم کنند !
وقتی برگشتم ...حس کردم با کشورم یه خوره غریبه شدم ...راستی این رو هم بگم این وبلاگ نویسی هم فقط اینجا و در خانه من پشت کامپیوترم معنی میده ..اونجا هر کاری کردم که چیزی بنویسم نشد ..حتی وقتی به سراغ وبلاگم می اومدم حس میکردم غریبه است برام و نمی تونم باهاش ارتباط بگیرم ...این هم از نوشتار و ابزار نوشتن وطنی ماست ...درست مثل کله پاچه خوردن ...قشنگترین روز هفته من پنجشنبه است که پیاده روی می کنم و بعد خودمو به یه کله پاچه توپ مهمون می کنم و کلی باهاش حال میکنم و سر حال میام ...اونجا هم رفتم به یه کله پاچه خوب که ایرانیها اداره می کنند و الحق و انصاف از مغازه ما در ایران خیلی تمیزتر و خوشمزه تر است ..اما من نتونستم هیچ ارتباطی با مغز و بناگوش و زبان اونها بگیرم ...باور کنید آبگوشتش رو به زور خوردم ...راستی چرا اینجوریه ؟...مثلا من همیشه برای خواندن وبلاگ یک پیرو از جنس احساس حداقل باید دو یا سه دقیقه معطل بشم تا بالا بیاد ( بسکه قالب و مطالبش سنگینه !!! ) ...اما اونجا هنوز کلیک نکرده صفحه باز می شد و با تمام جزئیات روبری من قرار داشت ..برای همین نمی تونستم باور کنم که این همون وبلاگه ...!!!مسخره است نه ؟
این چند روز نشستم کلی وبلاگ خوندم و کلی مطلب دستگیرم شد ...تا حالا اینقدر با دقت به وبلاگها نگاه نکرده بودم ...برام جالب بود ...این همه آدم پشت این نوشته ها دارند زندگی می کنند و ارتباط برقرار می کنند و ادامه می دهند ...دوستانی هم برای خودشان دست و پا می کنند ...بعضی هم با این داستان وبلاگ نویسی دنبال یک راههای برای ارتباط خاص می گردند ...موفق می شوند و یا اینکه نه ...بعضی هم اینقدر جدی می گیرند که زندگی حقیقی خودشونو پاک فراموش می کنند و می شن یه آدمی که دلشون میخواست باشن ولی نیستند و در این مسیر اونقدر پیش می روند و چنان شخصیتی از خودشون درست می کنند که اول خودشون هم باور می کنند و با کسی هم شوخی ندارند و اگر کسی بخواهد به آنها هشدار بدهد که عزیز دلم چرا داری اینجوری خودتو به درب و پیکر می کوبی برای هیچ چیزی که نیستی و قرار نبوده هم که باشی بهشون بر می خوره و کلی ماجرا برات درست می کنند ...و نمونه زیاد است که در این جا نباید به آنها پرداخته شود ، میترسم بازی در بیاورند و من این روزها اصلا حوصله این بازیها را ندارم ...شاید روزی به آنها پرداختم با ذکر مثال و شاهد ...و آخر سر اینکه دلم میخواد برگردم به چند سال پیش ...اون روزهائی که دل و دماغ بیشتری برای ماجراجوئی داشتم و اینقدر احساس خستگی توی من ننشسته بود ...حیف شد و چقدر زود اون دوران تمام شد ...شاید هم البته این دوره رکورد ، سکوی پرتابی باشه برای روزهای خیلی بهتر ...کسی چه میداند ؟ شاید ما هم عاقبت به خیر شدیم !!!