شنبه نهم دی 1385
آغازی دوباره
همه چیز را از نو باید شروع کرد !
جهانی که در آن زندگی میکنیم ..جهان تکرار و تکرار است ...دنیائی دایره ای شکل !!! از هر کجا حرکت کنی به همان آنجا خواهی رسید ...
مهم رفتن است ...مهم حرکت کردن است ...!
تولد همان آغاز راه مرگ است ...و مرگ زایشی تازه را می ماند ...این فرصتهاست که از دست می رود ..این زمان است که بی رحمانه از ما می گذرد ...نمی خواهم شاهد گذشتن باشم ...نمی خواهم بایستم ...می خواهم درست
مثل دو خط موازی پا به پای این زمان بی انصاف بروم و بروم ...جا ماندن حس خوبی ندارد ...این قافله عمر عجب می گذرد !!! جمله زیبائی است نه ؟! بهت و حیرت و تعجب آدمی از این گذر پر شتاب را می رساند ...نمی
خواهم روزی برسد و چشم باز کنم و ببینم که دیر وقتی است که مانده ام ...که مرده ام ...که پوسیده ام ...!
من تو را می بخشم ...فرصتی دوباره را امیدی تازه می دانم ...دوستی در همین نزدیکی و همسایگی من می گوید : عشق پایانی ندارد ...عاشق همانگونه که همیشه تنهاست ابدی هم هست ...آنچه تمام میشود تاب عاشقانه ماست
...تحمل احساسی آدمی است که سر ریز میشود ...که دوست داشتن جاودانه است و عشق کیمیای زمان است ...به هر چه بزنی رنگ ابدیت می گیرد ...پس خوشا به عاشقی ..خوشا به ماندن ...
دوستانم را پاس میدارم همیشه ! که مرا در سخت ترین شرایط روحی تنها نگذاشتند ..باشد روزی که نشانشان دهم رفاقت دهاتی بی ریاست ...آرزو نمی کنم که روزی باشد که بخواهم جبران این زمان را بکنم ...نه ..هرگز
...میخواهم در شاد ترین روزهایشان شریک و همدم باشم و اگر زبانم لال روزی اندوهی به دلشان راه یافت بدانند که در این دهات مردی هست که بخواهد با دل و جان به سهم دوستی اش بار غمشان را بکشد ...
امروز را به فال نیک میگیرم ...که امیدی و آرزوئی تازه را به من داده است ...روزهای شما هم گلباران و شبهایتان ستاره باران باد !
