پنجشنبه هفتم دی 1385
امشب !
امشب خیلی شب سختی است ...میدانم ..میدانم ..تاب این بار سنکین را ندارم ...
امشب تا سحر بیاید هزار بار می میرم و باز زنده میشوم ...این همان مجازاتی نیست
که خداوند وعده اش را به آدمهای بی معرفت داده است ...؟
امشب تا مرز جنون می روم ..یا بر میگردم و یا از آن عبور میکنم ...!
امشب دوستانم را فریاد میکنم ...آیا فریاد رسی هست ؟ چشمانم را به کدام سو
بدوزم ..از کدام طرف ناجی می آید ؟ قدر مسلم اینکه از آسمان اگر سنگ نبارد برق
امیدی نگاهم را نخواهد نواخت !
چرا نمی توانم از این درد حرف بزنم ؟ این چه اندوهی است که جملات و کلمات من را
ریشخند می کند و به اسارت نثر من در نمی آید ؟
سخت است ...گذر این ثانیه ها روی ساعت زمان از دست رفته آرزوهایم سخت
است ...عبور نمی کند این لحظه سنگین ..همه چیز در اطرافم خشک شده اند ...نه
حرکتی ..نه جنبشی...نه عبوری ...نه سلامی ...و نه حتی وداعی تلخ !
امشب خیلی شب سختی است ...میدانم ...میدانم که تا صبح صدای شکستن یک
مرد طنین می اندازد ...
امشب...؟! وای از این شب ...!!!
