تبليغاتX
مردی که زیاد میدانست - آتش

شنبه دوم دی 1385

آتش

روزی که از دستت دادم ، عاشقت شدم ...دیشب که سرشار از خواستن بودم هیچ به این فکر نکردم که این دنیا دنیا محال و ناممکن هاست ...و تو اینک به رویاهای دوری پیوستی که هرگز به دست نمی آیند ... به همین راحتی تو هم تبدیل به یک غیر ممکن ناشدنی دست نبافتنی ، شدی...! چگونه میتوانم دوست داشتنم را به تو ابراز کنم ، وقتی تو مرا باور نداری ؟

از امروز عهد کرده ام که آن پیراهن سورمه ای را که دوستش داشتی از تنم بیرون نکنم ...میخواهم اینجوری ماتم عشق از دست رفته ام را بگیرم ... دنیای غریبی است نازنین !...روزهائی تو در عطش رسیدن به عشق من تا مرز مرگ رفتی..یادت هست ؟ شاید اگر آن روزها من درک درست تری از احساس خودم داشتم امروز چنین به گل نمی نشستم ...عجب...! عجب ...! عجب ...! دنیا را ببین ؟ و حالا که تو نفست از این عشق برید ..من میخواهم شروع کنم ...این دیگر خنده دار نیست که باید برای این تسلسل حسی قهقهه مستانه سر داد ...

باشد عزیزم ..باشد ...برو ...و دیگر رویت را هم برنگردان ..نمی خواهم حس ترحمت را برانگیزم ...برو ..برو..برو ...

هیزم ها را خودم جمع کردم زیر پایم ..این بوته ها را با دستانم از دشت تقدیر گلچین کردم برای این روز مجازات ...و حالا وقت این است که جرقه ای این آتش را بگیراند ...همیشه در طول تاریخ خیانت کاران و جادوگران را سوزانده اند ...جادوی من تو را عاشق کرد و خیانت حسی ام تو را از من گرفت ...

می سپارم این تن و روح را به هیمه بلند آتش !!!

بدرود...ای بنفشه های پر پر شده آرزوهایم ...بدرود ...!!!

نوشته شده توسط دهاتی در 22:25 |  لینک ثابت   • 
 

Google


در كل دهاتهای اينترنت
در اين دهات

مردی که زیاد می دانست