یکشنبه دوازدهم شهریور 1385
این چشمهای لعنتی !
معنای حقیقی هر چیز در ذات آن است و نه در شکلش . محال است بتوان از تماشای چیزی به حقیقت آن رسید . مطمئنم که فطرت حق نادیده است . اگر خدا را میتوانست دید ، خدائیش متزلزل می شد . همانگونه که خدایان دیده شده همیشه محکوم به فنا بوده اند ، نگاه کنید به گذشته خدا پرستی : بتها ، آدمها ، مظاهر طبیعت همچون دریا و کوه و خورشید و ... ، هر گاه لباس خدائی به تن کردند خیلی زود از بین رفتند و جایشان را به خدای نادیده دادند و این تقدیر همه حقایق دیدنی است . اصولا بینائی بشر ضعف دارد و پر از اشکال است . آدمی با چشم سر به هیچ حقیقتی نائل نمی شود . چشمان انسان به خاطر مکانیسم محدودش کارائی زیادی ندارد و به همین خاطر در شناسائی حقیقت نمی شود به آن اتکا کرد . چشمان ما به مرور زمان خاصیت خودشان را از دست می دهند و تبدیل به دور بین و نزدیک بین و آستیکمات میشوند که با عینکهای فوق پیشرفته هم درست نمی شود . استهلاک این چشمان بالاست . و حالا اختلالات بینائی را که پزشکان تا امروز کشف کرده اند همچون کور رنگی ، بحران شبکیه ، تزلزل قرنیه و غیره را بگذارید کنار برداشت فیلسوفانه از دیدن که : هر انسانی هر چیزی را آنگونه می بیند که میتواند و یا میخواهد ، به این معنا که همه آدمها در دیدن یک چیز اشتراک معنائی ندارند و هر کس جوری می بیند که فقط متعلق به خودش است . نتیجه ای حاصل میگردد که به طور ساده میتوان گفت که هرگز به دیده های خود اعتماد نکنیم !!! به همین خاطر است شاید که هنرمندان در عرصه بصر بیشترین تلاش را نمودند تا از این بن بست دیداری برون رفتی داشته باشند و بتوانند منظرگاه تازه ای بیابند که در آنجا حقیقت معنائی زندگی بیشتر قابل لمس باشد . از ونسان ونگوگ امپرسیونیسم که برداشت اولیه در نگاه را مطرح کرد ( او معتقد بود در اولین برخورد چشم با هر منظره ای ، بازخورد تصویری در مغز شکل میگیرد که بلافاصله ذهن به تجزیه و تحلیل آن می نشیند که در نهایت آن منظره قابلیت توصیف پیدا میکند . در حالی که حقیقت بصری همان برداشت اولیه دید است . اما قضاوت ذهن آن را به دورغ میکشاند . به همین خاطر او سعی داشت در دیدن تنها به همان بازخورد مغزی بسنده کند و از داوری ذهنی بگریزد . ) تا سالوادوره دالی و لوئیس بونوئل سوررئالیسم که حقانیت را در گذر از حقیقت فیزیکی و پرواز در ضمیر ناخودآگاه و اصالت خواب و رویا می جست . همه و همه از دیدار ساده و معمولی گریزان بودند و چشمان آدمی را پوست خربزه به زیر پای حقیقت ناب می دانستند . دقتی ساده و ابتدائی در مصادیق معنائی اصیل زندگی نشان میدهد که انسان خود فطرتا تا چه اندازه از چشمان خود دل بریده است : عشق ، معرفت ، آگاهی ، دین ، خدا ، روح ، و... هیچ کدام فرم ظاهری ندارند . عاشق نمی تواند احساس خودش را در قالب یک شکل دیدنی بیان کند . عرفان یک حقیقت مفهومی است . دانش و سواد در ذهن انسان خودشان را پنهان کرده اند . دین داری یعنی مقید به آداب معنوی که از قبل تبین شده اند . خدا هیچ کجا نیست و همه جا هست ( بزرگترین غایب حقیقت ) . روح در پشت کالبد جسمانی قابل رویت ما ماوا گزیده است . گاهی با خودم فکر میکنم با این اوصاف وقتی کسی اصرار دارد که : من خودم با همین دو تا چشمانم دیدم که چه شد ...چقدر مسخره و مضحک است . هیچ چیز آن طوری که نشان میدهد نیست . گاهی میان حقیقت یک چیز با شکل آن فواصل کهکشانی است . آدمهای با ظاهر خوب و با وقار و نجیب و کلام دلنشین و با فطرتی آلوده و پلید و جنایتکار ، مثال خوبی بر این مدعا هستند . نکته جالب این ماجرا اینجاست که ما آدمها با آگاهی بر این مسائل باز هم فریب چشمان ضعیف خود را می خوریم و مهمترین چالشهای زندگیمان ماحصل این ریاکاری دیداری است . بدترین وقایع را قشنگ می بینیم و باور میکنیم و زیباترین معانی را زشت و بدهیبت می بینیم . و این درد بزرگ بشریت امروز است . و چه خوب جانیان و پلیدان این روزگار از این ضعف آدمها بهره می برند و عمری آنان را با سرابی پوچ به نام حقیقت می فریبند و کارهای نا مشروعشان را موجه و زیبا جلوه میدهند تا آنجا که حتی وقتی بر حسب یک اتفاق پرده می افتد و حقیقت محض خودش را بر ملا میکند باز هم چشمان سرهای پوشالی قادر به رویت خورشید نیستند و این فاجعه ای بزرگی برای بشریت است . راستش من از چشمان خودم میترسم . دارم تمرین میکنم که با چشمان بسته راه بروم . زندگی کنم و ببینم و لذت ببرم . میخواهم سعی خودم را بکنم تا این چشمهای لعنتی گولم نزنند و مرا به راه خود نبرند . میخواهم در تاریکی پشت پلکهایم تصویرهای حقیقی را باز شناسم . نیت کرده ام که رنگها و احجام و فرمها را دور بریزم و در دل ظلمتی خودخواسته خورشیدی دیگر بیافرینم و آسمانی با ستارگانی تازه بسازم . چقدر خوب بود اگر چهار چوب واقعیت از کادر چشمان من بیرون میزد . آن وقت میتوانستم بهتر ببینم . بهتر بشناسم . بهتر بنگارم . به گذشته ام که نگاه میکنم حسرتی عمیق به جانم می نشیند . چه خوب مردان و زنانی که از جلوی کادر دیدگان من عبور کردند و من ندیدمشان . چه مناظر فوق العاده و بی نظیری که در پس تابلوی چشمان من نبود و من آنها را ندیدم و به سبزی و سرخی و نیلگونی چیزهای عبث دل خوش نمودم . چه عشقهای بی مثالی که میتوانست امروز در دل من خانه داشته باشد و اما در کوری دیدگانم گم شدند . این همه دریغ و حسرت را چگونه تاب بیاورم ؟. زمان میگذرد و مرا با خودش می برد و من قدر لحظه ها را ندانسته و با این قرنیه و شبکیه و مردمک معیوب خودم را مشغول کرده ام . دلم میخواهد به این لحظه ای که دارم میاندیشم و تایپ میکنم وفادار باشم و دیگر گول نخورم . آرزو میکنم روزی برسد که با چشمان بسته عاشق شوم . با چشمان تمام بسته فریاد بزنم . با پلکهای فرو افتاده نگاه کنم . بی یاری این دیدگان فریبکار ببینم . و بعد راز زندگی را دریابم . شگفتی کنم ، باز شناسم ، که ام ؟ که میخواهم باشم ؟ در آن صورت بی آنکه مجبور باشم بزدلانه خودم را با ریسمانی پوسیده به کلیشه ها بیاویزم ، رسما و قطعا خودم باشم . بی کم و کاست ، خوب یا بد ، ضعیف یا قدرتمند ، در این هنگام لازم نیست برای اینکه بزرگ به نظر آیم به بزگان پیله کنم و کلامشان را مصادره به زور و جبر خودخواهیم کنم . دیگر قرار نیست ادای آدمهای مهم را دربیاورم . جمله آخر را با سهراب سپهری تمام کنیم : چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید !
