تبليغاتX
مردی که زیاد میدانست

چهارشنبه یازدهم بهمن 1385

برای نیلوفر شید مهر !

نیلوفر شیدمهر عزیزم !

به اصرار توست که می نویسم . راستش را بخواهی حوصله ندارم . نوشتن در این وبلاگ دل و دماغ میخواهد که فعلا من ندارم ، اما بس که تو گفتی و گفتی مرا از رو بردی ، حالا هم برای خودت می نویسم ...میخواهم اینجوری انتقام بگیرم از سماجت تو ...!

خودت میدانی که این روزها چقدر گرفتارم . هم در کارم و هم در خودم !!! شنیده ائی این مثل را : وقتی بد بیاری و گرفتاری بخواهد بیاید همه با هم می آید ! اگر قرار باشد مرگ به خانه ای برود ، بیرون کردنش به این زودیها میسر نمی شود . درو می کند اهل خانه و خانواده را ! ...بدشناسی هم از این نظر برادر مرگ است ...خدا نکند در طالع کسی بنشیند ...مگر می رود به این راحتی ؟! تا پدر پدر پدر صاحب بچه را در نیاورد ول کن معامله نیست ...( می بینی نثر ادیبانه دهاتی وار ما چه جور به لمپنیسم شهری آلوده شده ؟ همه اش تقصیر توست !!! ) حکایت ما هم شده همین ! تمام آنچه در این سالها رشته بودم یکباره با هم از هم گسست ...عاطفی و مالی و کاری و چه میدانم هر چه بود سر رشته اش دیگر دستم نیست ...شده برایت احساس کنی که دیگر مالک تقدیر و روزها و شبهایت نیستی ؟ اتفاقها بی میل و اراده تو بیایند و بروند و تو فقط نظاره گر باشی ؟ اصلا تو که ادعای دل شکسته داری حال من در این روزها نباید برایت بیگانه باشد . باید خیلی خوب بفهمی که من چه میگویم . قصد ندارم نمک به زخمت بریزم اما برایم توضیح بده روزی که کامران رفت و تو ماندی در میانه زندگی که با وجود او برای خودت بنا کرده بودی ، چه حالی داشتی ؟ نمی خواهم نتیجه بگیرم که دردهای آدمها شکل همدیگر است ...نه ...موضوع این نیست ...فقط میخواهم برایت بگویم که وقتی آدمی مثل من به آدمی مثل تو میگوید حوصله ندارم ، بی خیال بشوی و رها کنی و بروی و یک وقت دیگر بیائی ...نه اینکه گیر سه پیچ بدهی که بنویس و وبلاگت را آپ کن!!! ...گور پدر وبلاگ وقتی حالم خوب نیست ...اصلا در این خانه مگر کسی هم می آید ؟ نگاه کن به گذشته این دهات خراب شده من ! مگر من چند رفیق دارم در این جا ؟ که منتظر من باشند و دلشان برایم تنگ شود ؟ گذشت آن روزها ...گذشت ...( تو که میدانی از چه حرف میزنم ؟ همه را برایت گفته ام ...نگفته ام ؟ )

نیلوفر عزیزم ! دختر خوب !

وقتی حوصله ندارم یعنی ندارم ...می بینی نتیجه چه شد ! این متن تلخ و مسخره که هیچ شباهتی با نوشته های من ندارد ...تنها وجه تشابه اش با من حس اندوه ناامیدی است که در وجود هر دوی ما دارد طول و عرض پیدا می کند ...در من خراب و در این نوشته ویران !

وقتی از تو سوال کردم در باره چه بنویسم ...صاف در چشمان من زل زدی و گفتی : در باره من ! ...پرسیدم که در باره چی تو بنویسم ؟ خندیدی و جواب دادی : در باره اولین باری که منو دیدی !!! و من گفتم : چشم !!!

فکر کردی دارم شوخی میکنم نه ؟! اما حالا می بینی که شوخی ندارم ...بفرما ! این هم در باره روزی که تو را اولین بار دیدم :

زمستان تازه شروع شده بود ...دیشب ...نیمه های شب که باز خواب زده شده بودم و رفتم بالای پشت بام ، در لابلای سرما و سوز چند دانه برف سرگردان هم دیدم که از سمت کوه می آمدند ...پس زمستان آمده است و این را می توانم احساس کنم ...من بهار را با اولین شکوفه ها که بویشان مستم می کنند و بعد از شدت آلرژی چند ساعت مدام عطسه میزنم باور می کنم و در می یابم ..تابستان را وقتی مجبور میشوم در ترافیک کولر ماشین روشن را کنم قبول دارم و پائیز را وقتی در خیابان درختی نزدیک خانه امان برگ ریزان را می بینم و صدای خس خس برگها را زیر پایم می شنوم ایمان می آورم و زمستان را هم با لمس اولین دانه برف با پوست صورتم !!! فردای همین شب با تو قرار داشتم . صبح زود ، هنوز از خانه بیرون نرفته زنگ زدی و قرار عصر را چک کردی و مطمئن شدی که می آیم ...راستش آن روز صبح با خودم گفتم : عجب آدم جدی و مقرراتی هستی ! پس نباید تاخیر داشته باشم ...روزم را خوب شروع کردم ، همه چیز عالی بود ، چند خبر خوب ، چند تلفن مفید و چند کار راضی کننده ، برای همین ساعت یک ظهر خودم را به ناهار دعوت کردم ! ( هر وقت از خودم راضی هستم همین کار را می کنم و سر ساعت یک ظهر خودم را به یک رستوران خوب دعوت می کنم . در غیر این صورت ناهار و شام و صبحانه در هم یکی میشود و...) بعد از ناهار خودم را به محل کار دومم رساندم ، برادرم بر خلاف روزهای دیگر از من راضی بود ، وقتی گه گفتم با کسی قرار دارم و باید زودتر بروم غر غر نکرد ، لبخندی زد و گفت : به سلامت !!!

برای همین زود رسیدم ...یک ساعتی زودتر از موعد آمدم . و نشستم و سرم را با یک قهوه سوئیسی گرم کردم . هنوز نیم ساعتی مانده به ساعت قرار که زنی وارد رستوران شد ( یا کافی شاپ ؟ چه میدانم ! برای من همه یکی است چه سنتی و چه اینجور قرتی بازیها ! فرقی نمی کند همه اشان جائی هستند برای خوردن و نشستن که نامش رستوران است ! ) با ورودش همه نگاههای مردان ( چه آنانی که تنها نشسته بودند و چه آنهائی که با خانمی در کنارشان بودند ) به سمتش رفت . هم به خاطر چهره فوق العاده زیبایش و هم لباس متفاوتش ! زنهائی که تمام مردان با همه اختلاف سلایقشان در اظهار به زیبایشان نظر مشترک داشته باشند کم هستند ، خیلی کم . و آن زن یکی از آنها بود هم جذاب و هم متفاوت ...آن زن زیر سنگین نگاه مردان که معلوم بود به آن عادت هم دارد یک راست به سمت من آمد . کیفش را گذاشت روی میز . لبخندی زد و گفت : دهاتی ؟!

به احترامت بلند شدم و صندلی را عقب کشیدم و تو نشستی و زیر لب زمزمه کردی : مرسی دهاتی جان !!! ( هنوز اسمم را نمی دانستی و مجبور بودی به نام وبلاگم خطابم کنی ) خندیدم و به سرعت اسمم را گفتم تا خیال تو و خودم را یکجا راحت کرده باشم . چون یک بار دیگر دهاتی صدایم میکردی از شدت خنده ضعف می رفتم ،و بعد غش میکردم . یادت هست این لحظه ها را نیلوفر ؟

یادت هست کمی دلشوره داشتی و مدام با دسته کیفت ور می رفتی و بعد که من به تو تذکر دادم آن را رها کردی و به بند موبایلت گیر دادی ؟ قهوه ترک سفارش دادی ، وقتی آوردند شروع به خوردن کردی ، زمان گرفتم درست یک ساعت و نیم خوردن آن طول کشید !!! قطره قطره نوشیدی و این برایم جالب بود . چون بعدش هم که یک لیوان آب به دست گرفتی و تا وقت شام داشتی آب می خوردی ...شام خوردنت هم که حکایتی دیگر بود ...تا آخرین لحظه ای که با هم بودیم ( یادت باشد با تذکر مدیر رستوران آنجا را ترک کردیم . چون تعطیل شده بودند !!! ) قاشق و چنگال دستت بود و هنوز در بشقاب ات غذایت به ثلث هم نرسیده بود !!! فکر کنم اگر مجبورت نکنند تو تمام روزت را پشت میز ناهار خوری سپری خواهی کرد ...اینطور نیست ؟! و این درست بر عکس من است که قهوه خوردنم بیش از سه دقیقه طول نمی کشد و شامم که تمام شد تو داشتی برای قاشق سومت تدارک می چیدی !!!

نیلوفر !

تو آن روز و آن شب خیلی برایم حرف زدی ...از همه چیز ...از کامران برایم گفتی ...از اولین دیدار تا آخرین وداع ...از اینکه او اولین عشقت بوده و نمی توانی فراموشش کنی ...اینکه مورد توجه مردان هستی و از همه آنها سلب اطمینان کرده ای ...و اینکه به شدت نیاز داری که دوباره عاشق باشی و اما نمی شود ...و خیلی چیزهای دیگر ...اگر بخواهم در باره تو بنویسم ، باید زیاد بگویم تا حق مطلب ادا شود ، اما یک چیز در تو هست که از همان اولین لحظه دیدنت تا حالا که خیلی با هم حرف زده ایم و با هم بوده ایم به نظرم ثابت بوده و هست . تغییر نمی کند این است که تو به راستی خانمی !!! این همان کلمه ای است که به اکثر زنها نمی شود گفت ، زن بودن و خانم بودن درست همان چیزی است که در زنان کیمیا شده و نایاب است ، اما تو عزیزم یکپارچه خانمی ...یکدست ...از نوک پا تا فرق سر زنی ...با همه ظرافتها ...با همه لطافتها ...با همه زیبائیهای یک زن واقعی ...این همان چیزی است که باعث میشود همه مردان بی استثنا به سمت تو جذب شوند ...این کلمه خانم وقتی به اسم تو می چسبد صادقانه ترین خطاب است ، بی تعارف بگویم شاید سالهاست که چون تو ندیده ام ...باور کن دوست خوبم ...سالهاست ...سالها...!قدر این مرام خودتت را بدان و آن را در خودت حفظ کن و به شدت هم مراقبش باش ، اجازه نده هر کس و ناکس خودش را به کنار تو برساند و با تو هم کلام شود ، شان تو خیلی بالا تر از این آدمهاست که ادعای فقط دوستی تو را دارند . از من مرد بشنو عزیزم که به هیچ مردی به زودی اعتماد نکن ، این مردان گاهی چنان پست و ناجوانمرد می شوند که توصیفش خیلی سخت می شود .این را به خاطرت بسپار که نمونه ای چون کامران تو نادر و حتی باید بگویم که غیرممکن است و دست نیافتنی است ...او یک مرد بود ...یک مرد ...متاسفم که این واقعیت را باید اعتراف کنم که از مردان امروز تنها ریش و سبیلی بیش نمانده ، فقط همین و بس ، خانمی ! چون تو باید خود را در دژی مستحکم محافظت کند ، و می دانم که تو اینکار را کرده ای و می کنی ، میدانم که علی رغم اینکه خیلی زود ارتباط می گیری اما خیلی دیر نزدیک میشوی ، این خیلی خوب است ، اما کافی نیست ، توصیه میکنم در ارتباطات خودت هم تجدید نظر کنی ،باشد خانم کوچولو ؟

نیلوفر مهربانم !

نمی خواستم این حرفها را بگویم ، خودت خواستی ، مجبورم کردی ، تقصیر خودت هست ، بی خودی اخم نکن و ناراحت نباش ، من وقتی نمی نویسم به این دلیل است که حرفی برای گفتن و نوشتن ندارم ، اگر حرفی باشد می نویسم ، چون اصلا نمی توانم جلویش را بگیرم ، اما وقتی تو اصرار کردی که بنویس ، باید اینجای کار را هم حدس میزدی ، بگذریم ...کاری است که شده ، پشیمانی هم دیگر سودی ندارد ، اجازه بده مطلبمم را ادامه بدهم و تمامش کنم .

دوست خوبم ! نیلوفر جان !

روزهائی که برایم گذشت سخت بود و این را تو میدانی ، اگر چه برایت نگفتم ( و میدانم که تو چقدر ناراحتی که من برایت از دردهایم نگفتم . وقتی داشتم برایت تعریف میکردم که مشکلاتم را در این مدت برای دوستی گفتم که هرگز ندیده ام ...در چشمانت دلخوری فریاد میزد ، اما نباید دلگیر باشی ، چون آن دوست مهربانم که برایش همه چیز را شرح دادم صبرش زیاد است و توانش برای شنیدن اندوه دیگران بسیار ، تو خود دل شکسته ای ، برایت سخت است که شکستن دل دیگران بدانی ، من راضی نیستم که خط به دل مهربان تو بیافتد ، چه به اینکه دل نگران و دل آشوب شوی ...) اما گذشت نیلوفر ...زندگی به همینش زیباست ...به گذشتنش! ...به عبور زمان از مقابل ما که همه خوبیها و بدیها و خوشبختیها و بدبختیها را با هم می شوید و می برد و تمام میشود ...اگر چه غبارش همیشه در دلمان می ماند . اما می رود و می گذرد و تمام میشود و برای همین است که همه ما اعتقاد داریم که زندگی زیباست و هست . خودت را ببین با آنکه زخم عاشقثی را هنوز بر تن داری باز هم دلت پر می کشد برای یک لحظه نگرانی عاشقانه !!! این به معنی این نیست که کامران را تو فراموش کرده باشی ...نه ..هرگز ..کامران در ذهن نیلوفر شید مهر ابدی است ...این همه شور و حال عاشقانه برای این است که تو نیلوفر را هرگز از یاد نبرده ای ...و برای همین است که لبخند در صورت زیبای تو زنده است و شادی می تواند زیر پوستت جریان یابد و نگاهت بدرخشد و عشق برایت تازه باشد ... برای همین است که برای متولد شدن دوباره باز هم فرصت داری ...

نیلوفر مهربانم !

با این چند جمله این نوشته را تمام کنم که به دوستی با تو می بالم و از دیدنت و حرف زدن با تو خسته نمی شوم و این همان اکسیر دوستی است . این همان رمز و راز پایداری رفاقت است . باز هم شاید برایت بنویسم ...این بار حالم شاید بهتر باشد و نه به اصرار تو که به میل خودم برایت بنویسم ...آن وقت حتما نوشته ام رنگ و روی دیگری خواهد داشت و اینقدر تلخ نخواهد بود . و به جای این اخم که الان ابروانت را در هم گره کرده ، لبخند و تبسمی به دلت بنشاند ...پس تا آن وقت ...بیا و دیگر به من گیر نده ...باشد خانمی ؟

نوشته شده توسط دهاتی در 12:0 |  لینک ثابت   • 
 

Google


در كل دهاتهای اينترنت
در اين دهات

مردی که زیاد می دانست