شنبه بیست و سوم دی 1385
یک نامه
یک توضیح کوچولو : این یک نامه است !؟ ، میدانم با تو این قرار را نداشتیم و بنا بود من فقط در این وبلاگ کمی و یا مقداری خیلی زیاد سعی کنم از خودم و موقعیت تازه ام بنویسم . اما باور کن خیلی سعی کردم این نوشته ام چیزی جز یک نامه باشد . اما نشد . راستش را بخواهی بعد از مونولوگم روی نیمکت( پستی در همین وبلاگ ) تا امروز نامه ننوشته ام ، میخواهم بگویم که یک جورائی دلم برای نامه نوشتن هم تنگ شده بود و البته این همه ماجرا نیست . من به این نتیجه رسیدم که جز قالب نامه آن هم برای تو راهی دیگر برای نوشتن ، آن هم جوری که تو میخواستی نبود . اما من برای نوشتن این نامه یک مشکل دیگر هم دارم !!! نامت را نمی دانم و با نام خانوادگی ات هم اصلا راحت نیستم . اولا که طولانی است و ثانیا نامه ام رسمی می شد . باید یک جور این مشکل را حل میکردم . اول به ذهنم رسید زنگ بزنم به دفترت و از منشی ات نامت را بخواهم ، خوب شد این کار را نکردم ! چون منشی تو همینجوری هم کلی با من مشکل دارد چه رسد به اینکه با این تقاضای من روبرو شود ، مطمئنا کار به جاهای خیلی باریک می کشید !!! بنابراین تصمیم گرفتم یک نام خودم برایت انتخاب کنم . نامی که وقتی مورد خطاب قرارش میدهم تو را در ذهنم تصویر کند . کار خیلی سختی نبود . نامت را خیلی زود یافتم !
####################
سپیده !
روز اولی که دیدمت ، روز عجیبی در زندگی من است ! در این تکرار دایره ای شکل روزها و شبهای زندگی من که از هر کجا شروع میکنم باز به همانجای اول میرسم ، آن روز خارج از این مدار خسته کنننده است . میدانم که در زندگی آدمها گاهی لحظه ها و زمانهائی هست که خارج از قائده مرسوم و قالب تعیین شده تقدیر است . و آن روز انگاری که در لوح محفوظ سرنوشت من از قبل درج نشده بود و مطئنم هیچ فالگیری چه از روی طرحهای سیاه و خاکستری قهوه و یا حتی لکه های منجمد شده شمع در کاسه آب و یا لابلای غزلهای حافظ نمی توانست این روز را رصد کند . خیلی وقتها قرار نیست چیزی بشود اما می شود . و آن روز هم من آمدم مطب آقای دکتر و تو ! خسته بودم ، نمی دانم از خطوط گره خورده پیشانی ام و یا نگاه گریزانم توانستی این حجم انبوه خستگی را حس کنی یا نه ؟ اما خیلی خسته بودم ... خیلی !
شانس با من یار بود که آقای دکتر سرش خیلی شلوغ نبود چون اگر حتی یک نفر هم بیش از آن آدمها در اتاق انتظار بودند من یقینا از همان راهی که آمده بودم بر می گشتم . نگاهم که به نگاه دکتر گره خورد ، فهمیدم که او چیزی فراتر از دیگران دارد و میتواند مرا در خودش حفظ کند . خیلی وقت بود که میخواستم در این دویدن جنون آمیز به سمت فاجعه و تراژدی زندگیم برای لختی هم که شده آرام بگیرم . نه که از ادامه نابودی خودم دست بر دارم ..نه..! فقط کمی بایستم ..خستگی در کنم ...سری برگردانم و به راه آمده نظری اندازم و بعد چشم انداز سراب پیش رو را قاب بگیرم در افق تلخ تقدیر فرو ریخته ام !
و حالا حس میکردم که اینجا ..این دفتر ...این اتاق ..این مطب و این آدمها ، میتوانند نقش آن استراحتگاه موقت را برایم بازی کنند . زیر تیغ آفتابی که داشت مرا در کویر ساعتهای ملتهبم می سوزاند ...آنجا سایه تک درختی در دل بی انتهای بیابان راه آمده ام بود . طوری روی صندلی کنار میز دکتر نشستم که فقط حالتم تکاندن رخت و لباس برای زودودن غبار راه آمده را کم داشت !
دکتر طوری با من حرف زد که یادم رفت برای لحظه ای که چرا اینجا هستم و باید از بیماریم حرف بزنم !!!( من خیلی اتفاقی به مطب پرتاب شدم . همینجوری بدون اینکه اصلا دلیلش را بدانم . بی هیچ شناختی از قبل ..بدون جستجو ...کم اتفاق می افتد که در زندگی آدمی مثل من که از این ریسکها صورت بگیرد ) سلام و احوال پرسی و جوش خوردن رفاقتم با دکتر خودش پیوند خورد به شرح مریضی و حال بد و دردها و جسم تحلیل رفته و ...نکته جالب ماجرا هم در برخورد با دکتر و هم در دیدار اولم با تو این بود که هر دوی شما بعد از اینکه شغل و تحصیلات و تخصص مرا فهمیدید هیچ تاثیری در کارتان با من به عنوان یک بیمار نداشت ...نه اینکه بخواهید تظاهر کنید به اینکه برایتان مهم نیست ..اصلا ...چون در صورت این حالت به سرعت نور من می فهمیدم و کارمان خراب میشد ...باور دارم که تا امروز هم این موضوع هیچ تاثیری بر روند درمان من نداشته است ...مهم نیست که من حالم خوب و یا بدتر از این هم شود ...اصلا اهمیتی ندارد ...مهم این است که من پایم که به اتاق تو می رسد و یا وارد اتاق آقای دکتر می شوم فقط یک بیمارم ..همین !
سپیده !
آن روز هم دوباره همان حس قدیمی یقه ام را گرفت . گفته بودم برایت ؟
گاهی فکر میکنم سرگردانم . معلقم ! میان آسمان و زمین مانده ام ! درست مثل اینکه سر دو راهی مانده باشی ..رفتن و ماندن هم شاید معنی بدهد ...نمی دانم ...نمی دانم ...شک و تردید و دو دلی ..تا آنجا که بودن و نبودنت را حکیمانه به چالش ببری ...شده برایت که بخواهی تمام هویتت را یکجا ذبح کنی ؟ مسلخگاهی که خودآگاه و ناخودآگاه را هر دو را با هم سر ببرند ، جای خوبی از لحاظ روانی نیست ...میدانی که یونگ در فلسفه روانشناختی خود اعتقادی راسخ به آرکیتیپهائی داشت که چونان رودخانه هائی چه خاموش و چه خروشان در اقیانوس ضمیر ناخودآگاه آدمی در جریانند و تمام آنچه را که میخواهی و نمی دانی هدایت می کنند ...شاید این حس غریب که مرا تا به آخر خط زندگیم می برد ..همین رودخانه آرکتیپی باشد که در فواصل زمانی معین در تمام روانم دچار بارندگی مزمن میشود و سیل به راه می اندازد و چنین طغیان می کند ؟
ها ...؟ نظر شما چیست ؟
سپیده !
این را گفتم که بدانی با چه حال روانی به محضر تو آمدم . البته قبل از اینکه با آقای دکتر وداع کنم و مرا سراغ تو بفرستد . نمی دانم ؟! شاید برای اینکه دلداریم بدهد گفت که :
- شما البته نیازی ندارید ..اما فعلا هم مجبورید و هم به امتحانش می ارزد ..قول میدهم که یک ربع بیشتر طول نکشد ...!
و من آمدم به اتاق تو !
پشت میزت نشسنته بودی و داشتی هول هولکی اطلاعات پرونده مرا برانداز میکردی . مشتاق و علاقه مند ..دلسوز و متعهد ...مسول و جدی ...البته در نوشتن این واژه آخری " جدی !!! " کمی تردید دارم ! جدیت در کار تو در همان ثانیه های اولیه برخورد ما بود و بعد جایش را داد به یک حس خوشایند همدردی ، که هم جذاب تر است و هم در تحریک من به ادامه جلسات با تو موثر بود .
اتاقت خلوت بود و هست . از کمترین اطلاعات دیواری و پوستری برخوردار است . یک میز متوسط با یک صندلی نه چندان راحت برای تو و یک صندلی چوبی دسته دار قهوی که چسابنده ای به میزت خودت برای مراجعه کنندگان ...آنقدر نزدیک که اولین واکنش من جابجائی آن بود!!! که البته خلاف ادب دیدم ...این قرابت فیزیکی حتم برای آن است که فرد دست و پا بسته در اختیار تو باشد ؟ یا اینکه می ترسی پا به فرار بگذارند ؟ شاید هم میخواهی با همین دیزاین اتاقت نشان دهی چقدر به آدمها نزدیکی ، بی آنکه بشناسیشان ...؟ هر چه بود برای من جالب و جذاب به نظر رسید ...آنقدر که بعد از جلسه سوم وقتی آمدم اتاقت ( همین بار آخر ) آن صندلی دوست داشتنی با آن فاصله فیلسوفانه اش را تغییر داده بودی و فکر کنم یک متری از میز تو دور شده بود ...رویش که نشستم برای یک لحظه دلم داخلی شد ..حس کردم که دیگر از تو دور شده ام ...آن صمیمیت دفعات قبل نیست ...انگاری که تو خودت را گرفته ای ! باورت میشود برای چند دقیقه نمی توانستم درست تمرکز کنم ؟ همینجا باید بگویم که کارت اطلا خوب نبود ...مثل این می ماند که تو دوستیت را با کسی بر مبنای یک رنگی و بی ریائی و یک صمیمیت خاکی بنا کرده باشی و یک دفعه همه چیز تغییر کند ...صمیمیت جایش را به یک رسمیت آزار دهنده بدهد ..تو بشود جناب ...چطوری خوبی ...تبدیل شود به ..احوالات شما ...سلام عزیزم ..هم حتما میشود ..سلام علیکم و رحمته الله و برکاته ؟!!!
خوب این اصلا خوب نیست ..هست ؟!
سپیده !
به هر حال جلسه اولی که قرار بود فقط به یک روند اداری باشد ..تبدیل شد به حرفهای که من تا به حال رو در رو با کسی نگفته بودم ..حداقل در جلسه اول بروز نداده بودم و او خودش بعد از گذر سالیان دریافته بود ...چه چیزی در نگاه و صدای تو بود که باعث شد من تا اینجا با تو بیایم ؟ نمی دانم و خیلی هم در بند فهم و کشف آن نیستم ..چون بودنش را دوست دارم ...وجود تو برایم این روزها عزیز است ...میدانم که میتوانم هر وقت که بخواهم تو را ببینم و با تو حرف بزنم ...اما با اینکه دلم میخواهد در این گرفتاری کاری این روزها هر روز با تو باشم و با هم حرف بزنیم ..اما تن به این وسوسه نمی دهم ...تا آنجا که بشود در برابر این حس خواستن مقاومت میکنم ..میخواهم حضور تو برایم با این حس عجیب شیدائی همیشگی باشد ...دلم میخواهد برای نوشیدن لحظه های خوب کشف و شهود خودم در مقابل تو منتظر بمانم ...من همیشه آدم قدردانی بودم و هستم ...من قدر ثانیه های طلائی را میدانم ..من منزلت و شان بازگشت به خویشتن را خوب می شناسم ...در تمام زندگی پر فراز و نشیبم اگر هیچ چیز نیاموخته باشم این را خوب تفهیم شده ام که نباید وقتهای با شکوه صداقت و شناخت حسهای ظریف انسانی را از دست داد ..باید قدر دانش باشم ..باید ....
اینها را گفتم که بدانی چقدر برایم ارزش داری ...تو را برای خودم قدردانم ...این توئی که مرا وادار کرده است به خودم فکر کنم ..درست و منطقی و بی هیچ انحرافی...با توست که دارم تمام گذشته ام را مرور میکنم ..قدم به قدم جلو می آیم و بعد فرصت اصلاح دیکته های نوشته و تصحیح ناشده را باز یافته ام ...این کم امکان و فرصت عالی نیست !
سپیده !
زندگی همه آدمها تشکیل شده از لحظه های خوب و لحظه های بد ...و تو حتما بهتر از من میدانی که ملاک خوبیت و یا بدیت این لحظه ها آنقدر نسبی است که هرگز نمی توان از میان همه آنها یه یک مقیاس واحد رسید ...تعریف درد و غم و هجران و اندوه همانقدر سخت است که بخواهی برای خوشبختی و شادی و سعادت جمله درست کنی ...همه چیز بستگی دارد به اینکه تو چطور بخواهی برای اینها یک نتیجه مشخص بسازی و ایجاد کنی ..بستگی کامل به مصالحی دارد که تو برای این ساختمان خرج کرده ای ...من همیشه فکر میکنم که خوب ترین وقتهای زندگیم در سخت تربن آنها گذشت ... شبی که از خانه عروسی مریم رها شدم دردل تاریکی تهران خیس ، زیباترین شب زندگیم شد ...و درست در همین شب بود که فکر میکردم از شدت درد تا صبح نخواهم رسید ...نگو که دچار خودآزاری عاطفی شده ام ...اصلا ..محال است ...فلسفه این نگاه به بر میگردد تاریخ قصه همه عشق ...اگر مجنون بیابانگرد عاشق که از شدت بحران عاطفی به جنون محض رسید ، خوشبخت نبود هرگز نظامی گنجوی حاضر نمی شد یک بیت برایش بگوید ...تو فکر میکنی شکسپیر بزرگ آنقدر ابله و بیکار و بی حکمت بود که تمام استعاد شاعرانه و توان قصه گوئی خود را صرف دو تا آدم بیچاره و مریض مثل رمئو و ژولیت کند ؟ شک ندارم زمانی که پرده آخر این نمایشنامه ابدی را می نوشت که این دو عاشق عمدا دست به خود ویرانی جمسی می زنند ، غرقه در این اندیشه بود که این دو خوشبخت ترین مردم تاریخ اند ، چرا که جهان جسمانی ما گنجایش هضم و پذیرش سعادت آنان را نداشت . برای همین مجبور بودند ادامه نیک بختی خود را در جهانی دیگر پی بگیرند که محدود به ماده و فیزیک و جا و مکان و زمان نیست ...این آیا همان کشف اکسیر خوشبختی نیست ؟
پس با این حساب من هم در آن شب بیش از همه مردم شهر سعادتمند بودم ...
سپیده !
خیلی ها هستند که در این جهان بی عشق می میرند . و عشق تعریفش برایشان همین نرسیدن ها و نشدن هاست ...من اولین و آخرین مردی نیستم که خودم را وقف عاشقانه هایم کردم ...اعتقاد راسخ دارم که همه مردان خوشبخت جهان عاشقان بودند ..ممکن است هیچ وقت فرصت یک عاشقی ناب را نداشته باشم و هماره در این دایره بگردم و بگردم ..اما این دلیل نمی شود که دیگر دل نبازم و مثلا بار بعد احتیاط پیشه کنم و ملاحظه گر باشم و عاقبت اندیش !!! مطمئنم که عشق بعدی من شیداتر و رسواتر از این خواهم بود . شک نکن که از همین حالا خودم را برای زخمی شدن و درد کشیدن مهیا کرده ام ...اگر بدانی که این زخم و این درد چقدر دلنشین است به این انتظار من نخواهی خندید ...
وقتی داشتی برایم از ملاحضاتی که باید اینبار به کار ببرم حرف میزدی و من هم سرم را پائین انداخته و داشتم به توصیه های ایمنی تو گوش جان می دادم ، با خودم فکر میکردم اوئی که اینگونه دارد برایم از احتیاط حرف میزند روزی که خود به درستی و به معنای کامل کلمه عاشق شود ، چقدر میتواند این دانش را به کار گیرد و خود را از گزند بلا دور کند ...؟!
سپیده !
جمله ای از تو شنیده ام که سخت مرا به فکر واداشته است :
زنان به همان سرعتی که عاشق میشوند ...فارغ میگردند ..و این تنها مردان هستند که در عشق های خود وفادارنه باقی میمانند و یا به عبارتی دیگر زنان هرگز از عشق زخمی نمی گیرند و این مردان هستند که زخمهایشان همیشه تازه و همیشه باقی است .
برای گفته ات خاطرم هست دلیل علمی مستند و محکمی ارائه کردی . با این حساب از اینکه مرد هستم به خود می بالم و خدا را شاکرم به خاطر این قوفیق جنسیتی که به من اعطا نموده است . چون در غیر این صورت تا به حال باید صدها بار خود را کشته باشم و یا اینکه تبدیل به موجودی شوم که عشق برایش بازی کودکانه دوران بلوغ است و در بزرگسالی هم عشق ابزار محکم ارضا هوای جسمانی اش است . به قول آن نویسنده و شاعر عزیز که می گفت : کیست که در دلش زخمی نداشته باشد ؟ زخمهایمان را دوشت داشته باشیم !!!
با این اوصاف منظور او تنها مردان بوده اند ...عجیب است ! هنوز درگیر فهم این جمله و واقعیت درون آن هستم . باید اعتراف کنم که تا این لحظه با مرور تجربیات گذشته ام از زنان ، دارم کم کم به این حقیقت ایمان پیدا میکنم ...ایمانی که در آن بغضی فرو خورده هم هست ...نمی خواهم این جور باشد ...یعنی همه آن آدمها امروز در دلشان هیچ نشانی از شور و ذوق و تلاش عاشقانه من نیست ؟ خیلی دردناک است ..خیلی ...!
ولی خوب از طرفی هم دلم برایشان می سوزد . یعنی آنان در این لحظه های که من با یادآوری خاطراتم در خلسه خوش و شیرین فرو می روم ، سهمی ندارند ؟ چقدر برایشان متاسفم ...
دلتان بسوزد !
سپیده !
در همین نوشته تنها توانستم پلان حسی خود را ترسیم کنم . و هنوز از تشریح آن باز مانده ام ..شاید توانستم حضوری برایت بگویم و یا شاید هم باز هم در همین جا با تو قرار داشته باشم ...نمی دانم ...اما برایت خواهم گفت ..این را خوب میدانم . هیمنجا بگویم که بیصبرانه منتظر کلمه و جمله ای از تو در قسمت نظرخواهی همین پست هستم . میخواهم حضورت را در اینجا هم حس کنم .
سپیده !
نمی دانم بعد از تمام شدن این روزها و زمانی که می بایست با تو باشم ، چگونه باید این عادت کشف و شهود خویش را کنار گذارم . اما مهم نیست . نمی خواهم از حالا دلشوره روز وداع با تو را داشته باشم .
گفتم که من آدمی قدردانم .
پس فعلا قد تو را و جلساتم با تو را میدانم ..بعدش هم خدا کریم است ....نیست ؟
شنبه نهم دی 1385
آغازی دوباره
همه چیز را از نو باید شروع کرد !
جهانی که در آن زندگی میکنیم ..جهان تکرار و تکرار است ...دنیائی دایره ای شکل !!! از هر کجا حرکت کنی به همان آنجا خواهی رسید ...
مهم رفتن است ...مهم حرکت کردن است ...!
تولد همان آغاز راه مرگ است ...و مرگ زایشی تازه را می ماند ...این فرصتهاست که از دست می رود ..این زمان است که بی رحمانه از ما می گذرد ...نمی خواهم شاهد گذشتن باشم ...نمی خواهم بایستم ...می خواهم درست
مثل دو خط موازی پا به پای این زمان بی انصاف بروم و بروم ...جا ماندن حس خوبی ندارد ...این قافله عمر عجب می گذرد !!! جمله زیبائی است نه ؟! بهت و حیرت و تعجب آدمی از این گذر پر شتاب را می رساند ...نمی
خواهم روزی برسد و چشم باز کنم و ببینم که دیر وقتی است که مانده ام ...که مرده ام ...که پوسیده ام ...!
من تو را می بخشم ...فرصتی دوباره را امیدی تازه می دانم ...دوستی در همین نزدیکی و همسایگی من می گوید : عشق پایانی ندارد ...عاشق همانگونه که همیشه تنهاست ابدی هم هست ...آنچه تمام میشود تاب عاشقانه ماست
...تحمل احساسی آدمی است که سر ریز میشود ...که دوست داشتن جاودانه است و عشق کیمیای زمان است ...به هر چه بزنی رنگ ابدیت می گیرد ...پس خوشا به عاشقی ..خوشا به ماندن ...
دوستانم را پاس میدارم همیشه ! که مرا در سخت ترین شرایط روحی تنها نگذاشتند ..باشد روزی که نشانشان دهم رفاقت دهاتی بی ریاست ...آرزو نمی کنم که روزی باشد که بخواهم جبران این زمان را بکنم ...نه ..هرگز
...میخواهم در شاد ترین روزهایشان شریک و همدم باشم و اگر زبانم لال روزی اندوهی به دلشان راه یافت بدانند که در این دهات مردی هست که بخواهد با دل و جان به سهم دوستی اش بار غمشان را بکشد ...
امروز را به فال نیک میگیرم ...که امیدی و آرزوئی تازه را به من داده است ...روزهای شما هم گلباران و شبهایتان ستاره باران باد !
پنجشنبه هفتم دی 1385
امشب !
امشب خیلی شب سختی است ...میدانم ..میدانم ..تاب این بار سنکین را ندارم ...
امشب تا سحر بیاید هزار بار می میرم و باز زنده میشوم ...این همان مجازاتی نیست
که خداوند وعده اش را به آدمهای بی معرفت داده است ...؟
امشب تا مرز جنون می روم ..یا بر میگردم و یا از آن عبور میکنم ...!
امشب دوستانم را فریاد میکنم ...آیا فریاد رسی هست ؟ چشمانم را به کدام سو
بدوزم ..از کدام طرف ناجی می آید ؟ قدر مسلم اینکه از آسمان اگر سنگ نبارد برق
امیدی نگاهم را نخواهد نواخت !
چرا نمی توانم از این درد حرف بزنم ؟ این چه اندوهی است که جملات و کلمات من را
ریشخند می کند و به اسارت نثر من در نمی آید ؟
سخت است ...گذر این ثانیه ها روی ساعت زمان از دست رفته آرزوهایم سخت
است ...عبور نمی کند این لحظه سنگین ..همه چیز در اطرافم خشک شده اند ...نه
حرکتی ..نه جنبشی...نه عبوری ...نه سلامی ...و نه حتی وداعی تلخ !
امشب خیلی شب سختی است ...میدانم ...میدانم که تا صبح صدای شکستن یک
مرد طنین می اندازد ...
امشب...؟! وای از این شب ...!!!
شنبه دوم دی 1385
آتش
روزی که از دستت دادم ، عاشقت شدم ...دیشب که سرشار از خواستن بودم هیچ به این فکر نکردم که این دنیا دنیا محال و ناممکن هاست ...و تو اینک به رویاهای دوری پیوستی که هرگز به دست نمی آیند ... به همین راحتی تو هم تبدیل به یک غیر ممکن ناشدنی دست نبافتنی ، شدی...! چگونه میتوانم دوست داشتنم را به تو ابراز کنم ، وقتی تو مرا باور نداری ؟
از امروز عهد کرده ام که آن پیراهن سورمه ای را که دوستش داشتی از تنم بیرون نکنم ...میخواهم اینجوری ماتم عشق از دست رفته ام را بگیرم ... دنیای غریبی است نازنین !...روزهائی تو در عطش رسیدن به عشق من تا مرز مرگ رفتی..یادت هست ؟ شاید اگر آن روزها من درک درست تری از احساس خودم داشتم امروز چنین به گل نمی نشستم ...عجب...! عجب ...! عجب ...! دنیا را ببین ؟ و حالا که تو نفست از این عشق برید ..من میخواهم شروع کنم ...این دیگر خنده دار نیست که باید برای این تسلسل حسی قهقهه مستانه سر داد ...
باشد عزیزم ..باشد ...برو ...و دیگر رویت را هم برنگردان ..نمی خواهم حس ترحمت را برانگیزم ...برو ..برو..برو ...
هیزم ها را خودم جمع کردم زیر پایم ..این بوته ها را با دستانم از دشت تقدیر گلچین کردم برای این روز مجازات ...و حالا وقت این است که جرقه ای این آتش را بگیراند ...همیشه در طول تاریخ خیانت کاران و جادوگران را سوزانده اند ...جادوی من تو را عاشق کرد و خیانت حسی ام تو را از من گرفت ...
می سپارم این تن و روح را به هیمه بلند آتش !!!
بدرود...ای بنفشه های پر پر شده آرزوهایم ...بدرود ...!!!