یکشنبه چهاردهم آبان 1385
دلتنگی
یک روز از همین روزهای گذشته ام که هیچ حالم خوب نبود و حس غربت و دلتنگی بیخ بغضم را چسبیده بود و دلم برای خودم تنگ شده بود . تصمیم گرفتم از بودنم انتقام بگیرم . تغییر کنم ...متحول شوم ...ماهیتم را دگرگون کنم ...اولین کاری که کردم شناسنامه و گذرنامه و مدارک تحصیلی و هر چه سند و مدرک که بر اساس نام و مشخصات من تنظیبم شده بود همه را با هم ریختم در آتش و نشستم و با یک لبخند تلخ به خاکستر شدنشان چشم دوختم و از شما چه پنهان که کلی هم در دلم به خودم و این گذشته ای که بنیادش با این کاغذ باطله ها بود خندیدم . تلفن زنگ زد و جواب دادم ..کسی در آن سوی خط سراغ نام قبلی را گرفت و من هم خیلی جدی جواب دادم :
- نمی شناسم ...!
- یعنی چی آقا ؟ این شماره رو خودشون به من دادند ...!
- نمی دونم ..! فعلا که کسی با این نام در این خانه زندگی نمی کند ...
- شما ؟!
سوال جالبی بود . کمی فکر کردم . راستش گیج شدم و دست و پایم را گم کردم :
- من ؟ نمی دونم ..یعنی هنوز برای خودم اسم تعیین نکردم ...!!!
سکوتی افتاد میان مکالمه ما و بعد :
- تو دیونه ای ...!!!
و قطع کرد و من رفتم جلوی آینه و چشم دوختم به چهره مغبون و مبهوت خودم . راستش اسم پیدا کردن برای این قیافه کار سختی بود .
این طوری شد که من قالب عوض کردم . میخواستم با همه چیزهائی که مربوط به خود قبلی ام میشد ..مبارزه کنم ...علائق و سلیقه ها و حتی آرزوها ...من همیشه از سبزی پلو ماهی متنفر بودم ...اما آن روز برای خودم ناهار و شام سبزی پلو با ماهی تدارک دیدم و با این حس که این بهترین غذای زندگیم است پشت میز ناهار خوری نشستم و بیشتر از همیشه خوردم و فکر کنم که لذت هم بردم !!!. روزها و شبهای سختی را گذراندم . همه برنامه زندگیم را عوض کردم . حتی شغلم را . دیگر به مطب نرفتم و از بیمارستان هم مرخصی گرفتم و با ماشینم رفتم آژانس و شدم راننده ! لباسهایم را در انباری ریختم و لباسهای جدیدی که با ماهیت تازه ام سازگاری داشت تهیه کردم . همه چیز را میخواستم تغییر بدهم . به هر قیمتی که میشد ...تجربه غریبی بود ...بزرگترین مشکل من جدل و جنگ با خاطراتم بود ...همه آن آدمهائی که در زندگی گذشته ام نقش داشته اند . دوستان و اقوام و تمام کسانی که به نوعی ممکن بود مرا با خود قبلی ام روبرو کنند . سعی کردم ارتباطم را با آنان قطع کنم . به تلفنهایشان یا جواب نمی دادم و یا جواب سر بالا تحویل می دادم . نکته جالب این ماجرا اینجا بود که از فردای همان روز در خیابان و کوچه کلی دوستان و رفقای قدیمی جلویم سبز می شدند . و من هم خیلی محکم و جدی منکر رابطه ام با آنان میشدم و آنها هم متعجب و مبهوت و با نگاهی پر از سوال از من دور می شدند . توی کارم خیلی موفق نبودم .
آدرسها رابلد نبودم و مشتریانم همه از این موضوع ناراضی بودند . اما چاره ای نبود باید تلاشم را میکردم . حافظه ام که یک عمر پر از اطلاعات درسی و علمی شده بود در برابر نام خیابانها و محله ها واکنش نشان نمی داد . و نمی توانستم متقاعدش کنم که اطلاعات جدید را ذخیره کند . طرز حرف زدن و رابطه کلامیم دردسر ساز شده بود . مسافرانی که در طی مسیر با من حرف میزدند همگی این جمله لعنتی را می گفتند :
- ببخشید آقا ؟ با ظاهر و شخصیت شما اصلا نمی آد که راننده باشید ...چی شده که اومدین سراغ این کار ؟
و من سکوت میکردم و جوابی نداشتم . یکبار هم در نیمه شبی حال منسافرم در ماشین خراب شد و من مجبور شدم معاینه و بعد ویزیتش کنم در داروخانه هم که بدون نسخه دارو نمی دهند ! پس مجبور به نسخه نوشتن هم شدم و آن مسافر هم با حیرت زل زده بود به این رفتار من و بیماریش را از خاطر برده بود . هیچ نتوانست بگوید تا اینکه مقابل خانه اش با نگاهی انباشته از سوال فقط گفت :
- چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟
و رفت و من ماندم با این چرای بزرگ ؟
با خودم با این نتیجه رسیده بودم که در گذشته ام نتوانسته ام آدم مورد قبولی باشم . و حالا قصد داشتم با هویت جدید آدم جدیدی شوم شاید آن وقت میتوانستم طوری زندگی کنم که از خودم خجالت نکشم و شرمنده عمرم نباشم . این فلسفه ساده ای است . اصلا هم نیاز به تحلیل زیادی ندارد . اما اجرایش هر روز سخت تر می شد . موانع در برابرم آنقدر زیاد بودند که شاید فرصت طی کردن آنها برایم مقدور نمی شد . یک روز عزیزی حرف مهمی به من زد که در آن روزها اهمیت آن جمله برایم روشن شد :
- گاهی ما با صد سال زندگی هم نمی توانیم حجم یک سال زندگی را برابر کنیم . آن یک سال هیچ جوری حتی با ابدیت در زمان هم قابل اصلاح نیست ....!
روزها البته کارم ساده تر بود . اما شبها گرفتاری چیزی دیگری بود . همچین که سرم را می گذاشتم روی بالش و خواب من را در بر میگرفت رویاها و خوابهایم همگی با هویت قبلی به سراغم می آمد . و راه گریزی هم نبود . صبح که از خواب بلند می شدم آنقدر عصبی و ناراحت بودم که تا ساعتها حوصله هیچ کاری را نداشتم . بخش خودآگاه مغزم تن به این تصمیم داده بود و هر جور بود با چک ولقد دنبال خودم میکشاندمش !!! اما خودآگاه ذهنم به شدت سرکشی میکرد و بد جوری مقاومت مینمود . اوایل میخواستم توجه ای نداشته باشم . با خودم فکر میکردم به مرور زمان این ناخودآگاه لج باز هم با این مرام تازه کنار می آید و دست از این نافرمانی بر می دارد . اما اینجوری نبود . هر روز و هر شب وضع بدتر از قبل می شد . خاطرات غبار گرفته و زنگ زده ای که هیچ جوری قبلا به خاطرم نمی آمد در خواب ، شفاف و روشن جلوی ذهنم رژه میرفت با تمام جزئیاتش ! زندگیم من رفته رفته به دو بخش کاملا مجزا از هم تقسیم شد . روزها که یک راننده آژانس مودب و تازه کار و کودکی که تازه چشم به جهان گشوده بودم و شبها خود گذشته ام بودم که هیچ چیزی از خاطرش نرفته و نمی رود . این دوگانگی کار داشت دستم میداد . کم کم اختلال ذهنی گریبانم را گرفته بود . همه چیز یادم میرفت . در هنگام حرف زدن لکنت زبان داشتم . اضطراب همیشگی و مدام دست از سرم بر نمی داشت . ضربانم قلبم تندتر از همیشه می زد . کف دستم داغ بود و در ماهیچه پای چپم درد شدیدی احساس میکردم ، تمام علائیم هشدار دهنده ناهنجاری هویتی و شخصیتی در من متبلور شده و باید راهی برای آن می یافتم و گرنه ممکن بود دچار اسکیزوفرنی حاد شوم و هیچ درمانی دردم را التیام نبخشد . اولین کاری که باید میکردم دارو درمانی بود . سعی کردم با اکسازپام فعالیت مغزم را کند کنم و با کمک پاکساید آرامش مصنوعی در ذهنم برقرار کنم . اما نمی شد . کم کم داروها به جای اثر روحی آثار سایکوز بر جا گذاشت . و جسم را خمود و آشفته ام کرد . ضربانم قلبم نرم شده بود . چشمانم آرام گرفته و خواب آلود به نظر میرسید . اما در درونم طوفانی بر پا بود و این را خوب میتوانستم درک کنم . دارو را گذاشتم کنار و رفتم سراغ دعا درمانی ! خودم را غرقه کردم در مفاهیم متافیزیکی و سعی نمودم در ماوراء ردی از آرامش را بگیرم . خدا و آخرت را سرلوحه افکار به هم ریخته ام قرار دادم . و مشکل تازه ای شکل گرفت . روزها که هویت جدیدم را یدک می کشیدم ، هنگام نماز و دعا ، ریا کاری و دروغ در تمام حرکاتم فریاد میزد . نمی توانستم روحا با خدا رابطه بر قرار کنم . اما شبها در موقع خواب و رویا با شخصیت قبلی ام دعا میکردم و دلم می شکست و حس میکردم نجواهای عارفانه ام تا عرش بالا رفته است . چرا خدا و طبعیت هویت تازه ام را پس میزد ؟ . چرا آن وجود گناهکار قبلی توبه نکرده ، هنوز حرفش پیش خدا خریدار داشت . و اما این شخصیت پاک و تازه به دوران رسیده به رسمیت شناخته نمی شد ؟ این سوال هیچ وقت برایم پاسخی نداشته است ...
یک روز صبح که از خواب برخاستم . حس کردم جور دیگری ام ..جوری که تا به حال نبوده ام ...راستش چند وقت قبل با زنی که هیچ نمی شناختمش ..حرف زده بودم ...در حد چند دقیقه ...بی اینکه ببینمش و یا صدایش را بشنوم ...آن روز صبح حالم خراب بود ..سنگین شده بودم و نمی توانستم از جایم برخیزم ...چیزی در گلویم فشار می آورد و راه نفسم را گرفته بود ...صورتم خیس از اشگ بود ...همینجوری داشتم های های گریه میکردم ...به نظرم رسید اگر این موقعیت کمی ادامه پیدا کند حتما خواهم مرد و دق میکنم ...شک نداشتم ...خودم را رساندم به یک کاغذ و خودکار و برای همان زن نامه ای نوشتم ...اینکه چه به او گفتم مهم نیست ..البته مهم است ...و حتما روزی از همین روزها این نامه را به او خواهم داد تا بخواند ...چون ایمان دارم که نامه ای که برای کسی نوشته شد باید به او تحویل شود و گرنه خیانتی صورت گرفته ..و من اساسا از خائن بودن بیم دارم ... پس از نوشتن آن نامه آرام شدم ...لبخند زدم و حس کردم دارم هوائی تازه را به ریه ام هدیه میکنم ..حس خوبی بود ... آنقدر خوب و ایده آل که آن را امروز با تولد مقایسه میکنم ...راستش به این نتیجه رسیدم که در کاری که انجام دادم ...همه چیزش شدنی است : ...تغییر اسم ...تغییر شغل ...تحول در آرزوها و امیدها ...عوض کردن سلیقه ها و ذائقه ها ...و خیلی چیزهای دیگر ...حتی میشود فراموش کرد و همه چیزی را از یاد برد و خاطرات را دفن کرد ...اما با دلتنگی نمی شود کاری کرد ...این دلتنگی آدم را به زانو می اندازد ...امان از وقتی که دل آدم تنگ شود...امان از آن وقت و دریغ از آن روز ...
راستی یه سوال ...:
- کسی میدونه چه جوری میشه یه شناسنامه المثنی گرفت ؟