تبليغاتX
مردی که زیاد میدانست

پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385

تبسم خدا

مرد خسته بود هنوز !

چشمهایش را بست و خودش را رها کرد در تلو تلوی صندلی ،

دستانش گرم شده و پاهایش از لرزه های عصبی آرام گرفته بود ، اما...

مرد هنوز خسته بود !

مرور خاطراتش همانقدر سخت بود که شمردن ستارگان در شب کویر ، چند بار باید از اول به آخر قصه را قدم زد ؟ ، اینکار شباهت غریبی دارد با سرگشتگی یک راهپیمائی در شبی خیس از باران برای رهگذری که در این شهر و در این خیابانهای مه گرفته به خواست دل بهاریش گم شده است . راه رفتن برای گریز از سکون سخت است . نمی تواند جلوی هجوم این همه تصویر را بگیرد . رفتن زن در آن شب بارانی تگرگ خورده ، پیگیری رد پای کسی که دوستش داری در انبوه برف ریزان زمستان خاموش ، چشم چشم کردن در ازدحام شهاب سنگهائی که از کهکشانهای دور می بارند بر زمین ... فقط به امید رهیابی رد ستاره دنباله دار تقدیر نفرین شده ات ! ، سخت است رفیق ...قبول کن که سخت است !

چرا نمی خواهم باور کن که میان رویاهایم با این حقیقت پینه بسته در پیشانی ام هیچ سنخیتی وجود ندارد ؟ . آنچه میخواستم و آنچه شد ، مصادقش همان قورت دادن حبه انگور است و به چشم بهم زدنی اخراج از بهشت و ماوای زمینی جستن . این همان شوک بزرگ آدم نیست که امروز در قالب تضاد میان آرزوها و واقعیت مسلمم بودنم ، وارثش شده ام ؟. سر سلسله پدرانمان آدم و مادر ازلی مان حوا ، برای فرزندان بعد از خودشان میراثی را گذاردند ، خوب و بدش هم مهم نیست که خوبی و بدی از همان اولش هم در نگاه آدم و حوا خلاصه میشد . سهم کسانی بیداری زمینی شد و سهم آن دیگران خاطرات بهشتی ! برای همین است که من از همان بار اولی که آموختم آرزو کنم خودم را در آسمانی بیکران ناخدای کشتی ای دیدم که جنسش از ابرهای سپید بی انتها بود ، از دورترین امیدهایم لنگر کشیده بودم و به ابدیت خواسته هایم سکان می چرخاندم . مسیری طولانی که مقصد ندارد و ذات رفتنش شیرین است . اینطور شد که در همان تلاقی نگاه آغازینم با زنی که توانستم ظرافت و لطافت زنانه اش را دریابم زورق شکسته دل زخم خورده ام را در موجهای بلند دریای نگاهش اسیر دیدم . کشتی که گرفتار طوفان دریا باشد ناخدا را به چه کار آید ؟ سوار بر موجی بالا می رود و از پهلوی موج دیگر سقوط میکند .

آه ...گفتم که رفیق : مرد خسته بود هنوز !

عاشقان آگاه به سرنوشت خوداند . نرسیدن مگر همان معنای شیدائی نیست ؟ اما چرا عاشق شب را به روز و روز را به شب می دوزد به اندک امید وصل ؟ تعبیر آن خواب دم صبحگاهی که تمام پرندگان در آسمان بال بال میزنند و خمار بوسه ای تو اند بر لبهای او ، مگر رسیدن نیست ؟ دانیال پیامبر و ابن سیرین و امام جعفر صادق هم اگر به پریشانی این بوسه رای دهند باز هم من وقتی بیدار میشوم هنوز لبهایم خیس است و طعم گس و کال گیلاس لبهایش را قادر به تفکیکم . همه اینها اگر توهم باشد ، این عطر دل انگیز که همه اتمسفر اتاق را انباشته و دارد دیوانه ام میکند پس چیست ؟ دستانش را که به دست میگیرم داغ میشوم از این همه التهاب ، هیجان آغوشش که مرا تا صد سکته ناقص و کامل می برد و می آورد ، چه جوری بگویم که چقدر بابت زمانهائی که بدون او عمر گرفته ام به خودم و رویاهایم بدهکارم ؟ اگر ثانیه ای از سنم بی هوای او بگذرد توبه هم چاره گناهم نخواهد بود . باورتان باشد که ضرب نفسهایش پیوند خواب و بیداری من است . سر به بالش که می نهم دستانش سرم را به سینه پر بهایش میکشاند ...هنوز مست رقص انگشتانش لای موهای عرق کرده ام هستم که بالهای خواب مرا با او می پراند به اوج آسمان ، همه زمانی که چشمانم به اراده خواب ناچاری شباهنگام بسته است ، نگاهم خیره در بیکرانی تبسم چشمان او پر پر میشود و بعد که به حکم عقل چوب خط خوابم به سر می آید و پلکهایم دروازه نگاهم را می گشایند تنها امید شنیدن صدایش ، آرزوی دیدار دستانش ، اضطراب حضور دوباره اش ، لمس ضربان قلب سبز و خرمش مرا به ادامه نفسهای روزم وا می دارد . اینها هست . وجود دارد . در من جریان دارند . چگونه میتوانم خواب و خیال کودکانه بنگارمشان و سلام و علیک با اهالی امروز و یاد میهمانی جماعت دیروز و مصاحفه با مردم فردا را واقعیت زندگی بنامم ؟ این خیانت نیست به ذات اقدس عشق ؟ میخواهم اینگونه باورم را به یقین مبدل کنم که حضور اوست که مبدا زندگی من است و یاد کبریای اش مقصد روز و شبهایم و بی این هر چه هست مشتی توهم و سراب است .

در همه عمرم در میان تمام آن اشباح که دوستشان داشتم و عاشقشان شدم و ماندم ، تماما دنبال تعبیر این رویا بودم که نشد و نمی شود و مدام سرم به تخته سنگ حقیقت مجازی زندگیم بر می خورد و باز هم این منم که بر می خیزم و دوباره به راه می افتم تا پیداش کنم . تا لمسش کنم . تا ببینمش . تا ببویمش . تا ببوسمش . تا در او غرقه شوم . تا.....

آه ای عزیز نادیده ! ای بانوی گمشده در هوای مرطوب خاطرات رفته ام ! ای رویای صادق که خودت یقین تعبیر آنی ! ای دختر گمنام و ناشناس در بستر جهان درونی و بیرونی جانم ! هر کجا که باشی ..هر چقدر هم دور ...به هر میزان دست نیافتنی ...این منم : مردی در برزخ مه آلود تقدیر تو ...مردی که زیاد می دانست از مفاهیم حضورت ..مردی اینچنین خسته ولی امیدوار ..روزی خواهم یافتت ... دیر هنگامی است که من دام گسترانده ام برای صید عاشقانه های تو . میدانی که آغوشت تنها به اندازه جسم فرسوده من جا دارد ... پس دریغ نکن خودت را از حقیقت من ...مگریز به سمت رویاهای دشتهای سبز و لگد خورده باران ..به سوی من آی ...دستانم را بگیر و نیاز بودنت را در ذره ذره هویتم دریاب ...مخواه که بیش از این در تمنای گرمای بودنت بسوزم و در زمستان هجرانت امید و خیال و آروزیم منجمد شود .

بیا نازنین ...بیا ...

هشداری در تنم زنگ میزند که دور نیستی از من . همینجائی ... صدای پایت را می شنوم که به سمت خوشبختی من می خرامی ...آنقدر نزدیک که دستانم را دراز کنم پوست صورتت را خش میزند ...ترنمی در من آواز میخواند و مدام نام توست که با این موسیقی دلربا ترانه حضورت را می خواند . میدانم ...میدانم ...همین روزهاست که نگاه پریشانم با نگاه سراسر آرام بخش تو گره بخورد ...میدانم !

مرد خسته بود هنوز !

خسته از این همه سفر بی حاصل ...خسته از این همه گذر بی مقصد ... خسته از این همه سراب ...

مرد خسته بود هنوز ! خسته ...!

چشمانش را که بست ...پشت پلکهایش تاریکی نبود ..خورشیدی دیگر طلوع میکرد ...جهانی دیگر زاده میشد ...و باز هم این امید بود که به روی مرد خسته می خندید ....

امروز صبح که از خواب رها شدم از خدایم طلبکارم بودم . نگاهم به آسمان گلایه مند بود و بغض در گلویم خراشی زده بود . با خدا که حرف میزدم صدایم می لرزید . گفتمش که اگر نیاید نگارم این روزها قهر میکنم . می روم رد کارم و دیگر آشتی نخواهم کرد . لباس کفر تنم می کنم . سمت قبله را از یاد می برم . دستانم را به دعا دیگر بلند نمی کنم . هرگز ...هرگز ...ایمانم را محک نمی زنم ...نه آنکه خود فروشی به ابلیس کنم ...هیچ وقت دکتر فاستوس بودن را نمی پسندم ..بلکه تنهائی سرگشته واری را پیشه می کنم که دل فرشتگان بسوزد و بغض پریان بترکد . همه ضجه هایم را که شماره زدم . پرخاش بنده عاصی وارم که به سر رسید . حس کردم آسمان به من لبخند میزند .

تبسم خدا را دیده اید ؟

برای همین خیالم راحت شد . برای همین اینها را می نویسم . شاید او بیاید و بخواند و بداند و بگوید و بگویم و بخواهد و بخواهم و بخندد و بگریم و خوشبختی را بار بعد در همین صفحه برایتان هجی کنم !

پس ..تا پست بعد ...!

 

.............................................................................................................................

............................................................................................

..........................................................

..................................... ؟

نوشته شده توسط دهاتی در 18:22 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم شهریور 1385

این چشمهای لعنتی !

معنای حقیقی هر چیز در ذات آن است و نه در شکلش . محال است بتوان از تماشای چیزی به حقیقت آن رسید . مطمئنم که فطرت حق نادیده است . اگر خدا را میتوانست دید ، خدائیش متزلزل می شد . همانگونه که خدایان دیده شده همیشه محکوم به فنا بوده اند ، نگاه کنید به گذشته خدا پرستی : بتها ، آدمها ، مظاهر طبیعت همچون دریا و کوه و خورشید و ... ، هر گاه لباس خدائی به تن کردند خیلی زود از بین رفتند و جایشان را به خدای نادیده دادند و این تقدیر همه حقایق دیدنی است . اصولا بینائی بشر ضعف دارد و پر از اشکال است . آدمی با چشم سر به هیچ حقیقتی نائل نمی شود . چشمان انسان به خاطر مکانیسم محدودش کارائی زیادی ندارد و به همین خاطر در شناسائی حقیقت نمی شود به آن اتکا کرد . چشمان ما به مرور زمان خاصیت خودشان را از دست می دهند و تبدیل به دور بین و نزدیک بین و آستیکمات میشوند که با عینکهای فوق پیشرفته هم درست نمی شود . استهلاک این چشمان بالاست . و حالا اختلالات بینائی را که پزشکان تا امروز کشف کرده اند همچون کور رنگی ، بحران شبکیه ، تزلزل قرنیه و غیره را بگذارید کنار برداشت فیلسوفانه از دیدن که : هر انسانی هر چیزی را آنگونه می بیند که میتواند و یا میخواهد ، به این معنا که همه آدمها در دیدن یک چیز اشتراک معنائی ندارند و هر کس جوری می بیند که فقط متعلق به خودش است . نتیجه ای حاصل میگردد که به طور ساده میتوان گفت که هرگز به دیده های خود اعتماد نکنیم !!! به همین خاطر است شاید که هنرمندان در عرصه بصر بیشترین تلاش را نمودند تا از این بن بست دیداری برون رفتی داشته باشند و بتوانند منظرگاه تازه ای بیابند که در آنجا حقیقت معنائی زندگی بیشتر قابل لمس باشد . از ونسان ونگوگ امپرسیونیسم که برداشت اولیه در نگاه را مطرح کرد ( او معتقد بود در اولین برخورد چشم با هر منظره ای ، بازخورد تصویری در مغز شکل میگیرد که بلافاصله ذهن به تجزیه و تحلیل آن می نشیند که در نهایت آن منظره قابلیت توصیف پیدا میکند . در حالی که حقیقت بصری همان برداشت اولیه دید است . اما قضاوت ذهن آن را به دورغ میکشاند . به همین خاطر او سعی داشت در دیدن تنها به همان بازخورد مغزی بسنده کند و از داوری ذهنی بگریزد . ) تا سالوادوره دالی و لوئیس بونوئل سوررئالیسم که حقانیت را در گذر از حقیقت فیزیکی و پرواز در ضمیر ناخودآگاه و اصالت خواب و رویا می جست . همه و همه از دیدار ساده و معمولی گریزان بودند و چشمان آدمی را پوست خربزه به زیر پای حقیقت ناب می دانستند . دقتی ساده و ابتدائی در مصادیق معنائی اصیل زندگی نشان میدهد که انسان خود فطرتا تا چه اندازه از چشمان خود دل بریده است : عشق ، معرفت ، آگاهی ، دین ، خدا ، روح ، و... هیچ کدام فرم ظاهری ندارند . عاشق نمی تواند احساس خودش را در قالب یک شکل دیدنی بیان کند . عرفان یک حقیقت مفهومی است . دانش و سواد در ذهن انسان خودشان را پنهان کرده اند . دین داری یعنی مقید به آداب معنوی که از قبل تبین شده اند . خدا هیچ کجا نیست و همه جا هست ( بزرگترین غایب حقیقت ) . روح در پشت کالبد جسمانی قابل رویت ما ماوا گزیده است . گاهی با خودم فکر میکنم با این اوصاف وقتی کسی اصرار دارد که : من خودم با همین دو تا چشمانم دیدم که چه شد ...چقدر مسخره و مضحک است . هیچ چیز آن طوری که نشان میدهد نیست . گاهی میان حقیقت یک چیز با شکل آن فواصل کهکشانی است . آدمهای با ظاهر خوب و با وقار و نجیب و کلام دلنشین و با فطرتی آلوده و پلید و جنایتکار ، مثال خوبی بر این مدعا هستند . نکته جالب این ماجرا اینجاست که ما آدمها با آگاهی بر این مسائل باز هم فریب چشمان ضعیف خود را می خوریم و مهمترین چالشهای زندگیمان ماحصل این ریاکاری دیداری است . بدترین وقایع را قشنگ می بینیم و باور میکنیم و زیباترین معانی را زشت و بدهیبت می بینیم . و این درد بزرگ بشریت امروز است . و چه خوب جانیان و پلیدان این روزگار از این ضعف آدمها بهره می برند و عمری آنان را با سرابی پوچ به نام حقیقت می فریبند و کارهای نا مشروعشان را موجه و زیبا جلوه میدهند تا آنجا که حتی وقتی بر حسب یک اتفاق پرده می افتد و حقیقت محض خودش را بر ملا میکند باز هم چشمان سرهای پوشالی قادر به رویت خورشید نیستند و این فاجعه ای بزرگی برای بشریت است . راستش من از چشمان خودم میترسم . دارم تمرین میکنم که با چشمان بسته راه بروم . زندگی کنم و ببینم و لذت ببرم . میخواهم سعی خودم را بکنم تا این چشمهای لعنتی گولم نزنند و مرا به راه خود نبرند . میخواهم در تاریکی پشت پلکهایم تصویرهای حقیقی را باز شناسم . نیت کرده ام که رنگها و احجام و فرمها را دور بریزم و در دل ظلمتی خودخواسته خورشیدی دیگر بیافرینم و آسمانی با ستارگانی تازه بسازم . چقدر خوب بود اگر چهار چوب واقعیت از کادر چشمان من بیرون میزد . آن وقت میتوانستم بهتر ببینم . بهتر بشناسم . بهتر بنگارم . به گذشته ام که نگاه میکنم حسرتی عمیق به جانم می نشیند . چه خوب مردان و زنانی که از جلوی کادر دیدگان من عبور کردند و من ندیدمشان . چه مناظر فوق العاده و بی نظیری که در پس تابلوی چشمان من نبود و من آنها را ندیدم و به سبزی و سرخی و نیلگونی چیزهای عبث دل خوش نمودم . چه عشقهای بی مثالی که میتوانست امروز در دل من خانه داشته باشد و اما در کوری دیدگانم گم شدند . این همه دریغ و حسرت را چگونه تاب بیاورم ؟. زمان میگذرد و مرا با خودش می برد و من قدر لحظه ها را ندانسته و با این قرنیه و شبکیه و مردمک معیوب خودم را مشغول کرده ام . دلم میخواهد به این لحظه ای که دارم میاندیشم و تایپ میکنم وفادار باشم و دیگر گول نخورم . آرزو میکنم روزی برسد که با چشمان بسته عاشق شوم . با چشمان تمام بسته فریاد بزنم . با پلکهای فرو افتاده نگاه کنم . بی یاری این دیدگان فریبکار ببینم . و بعد راز زندگی را دریابم . شگفتی کنم ، باز شناسم ، که ام ؟ که میخواهم باشم ؟ در آن صورت بی آنکه مجبور باشم بزدلانه خودم را با ریسمانی پوسیده به کلیشه ها بیاویزم ، رسما و قطعا خودم باشم . بی کم و کاست ، خوب یا بد ، ضعیف یا قدرتمند ، در این هنگام لازم نیست برای اینکه بزرگ به نظر آیم به بزگان پیله کنم و کلامشان را مصادره به زور و جبر خودخواهیم کنم . دیگر قرار نیست ادای آدمهای مهم را دربیاورم . جمله آخر را با سهراب سپهری تمام کنیم : چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید !

 

نوشته شده توسط دهاتی در 23:30 |  لینک ثابت   • 
 

Google


در كل دهاتهای اينترنت
در اين دهات

مردی که زیاد می دانست