تبليغاتX
مردی که زیاد میدانست

چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385

به من بگو !

یادم هست در یک مراسم ادبی باشکوه ، سخنرانی که معلوم بود اهل ادب و هنر است و در این راه استخوان خورد کرده دو ساعت تمام در باره این بیت سهراب سپهری که : ( پدرم وقتی مرد پاسبانها همه شاعر بودند ...پدرم وقتی مرد مادرم از خواب پرید ...خواهرم زیبا شد ) حرف زد و سر آخر هم نتیجه حاصل نشد و ادامه بحث به جلسات بعدی موکول شد !!! . خیلی از مردم و هنرمندها و ادبا هستند که معتقدند که هنوز که هنوز است لایه های زیرین معنائی اشعار حافظ روشن نشده است و عرفان مولانا برای درک ، هزار سال دیگر راه دارد . خدا وکیلی در تفسیر نظام گنجوی چند کتاب تا به حال چاپ شده است ؟ من ایمان دارم و باور کرده ام که بخش اعظمی از این داستانها ، دکانی است برای اینکه یک عده فقط حرف مفت بزنند و عده دیگری هم از این رهگذر برداشتهای خود را داشته باشند . پای حرفهای علما و آخوندهای دین و مذهب در باره حافظ شناسی نشسته اید ؟ و تفسیرشلن را در باب گیسوی یار و لب لعل و می و ساقی شنیده اید ؟ انگار اینکه حافظ از آسمان به زمین آمده و با یک دانش ابدی الهی و زبانی که تنها فرشتگان از آن می فهمند ، شعر گفته و بعد هم رفته به جای اولش ، یعنی پهلوی حضرت اجل و حالا باید این علما که عمری در حجره ها و پستوخانه های حوزه رنج دیده و گشنگی کشیده و تشنگی تحمل کرده و خواب را بر خود حرام کرده تا بفهمند که این حافظ چه می گوید و بعد بیایند و نتیجه این همه تلاش و همت را به زبانی ساده به من و شمای امل عامی بی سواد منتقل کنند و بعدش هم بگوید این تازه خسی در آب است و تا عمق هزار پائی معنای آن نه عقل ما می سد و نه زمان فرصت بازگوئی اش را دارد !!!

و مردم هم یاد گرفته اند همیشه کسانی را بزرگ بدانند که نمی فهمند . و در برابر نشناخته ها سر تعظیم فرو آورند . مردم هر وقت بخواهند کسی را به عرش ببرند او را در قالب یک معمای پیچیده برده و شروع به افسانه سرائی می کنند . قهرمانان این ملت همیشه یک سرشان به دنیای دیگری وصل بوده و خصوصیاتشان هیچ شبیه به آدمیزاد نیست . به همین دلیل این مردم استعداد غریبی دارند در مورد سوء استفاده قرار گرفتن ...نگاه کنید به همین تاریخ صد سال گذشته امان ..کی و چه وقت این مردم واقع بین بودند و توانستند بین خواسته هایشان و آنچه که هست یک رابطه معقول بر قرار کنند ؟ من نمی توانم بپذیرم که حافظ در خط لب معشوقش دنبال کشف اسرار ناگفته بشر بوده باشد ، آخر چگونه میان می و ساقی و مستی و عبادت عارفانه و تعبد شرافتمندانه یک قیاس سالم پیدا کنم ؟ سهراب سپهری بزرگ است و قابل احترام ، شاعری که توانست در تصویر بدیع و تازه و شگفت انگیز طبیعت با احساسهای ناب خودش شعری بسازد که موزن و دلفریب و جذاب و سخت دلنشین است ، چرا باید من این حس خوب را با تفسیر های عجیب و غریب سیاسی ادغام کنم . و به جای اینکه از این ترکیب فوق العاده حض ببرم با ذره بین در لابلای کلماتش دربدر یک معنای عرفانی بشوم و بخواهم میان او و سیر تحولات سیاسی دورانش پلی بسازم ؟ این درست نیست ، این خیانت به ذوق اوست ، نابود کردن هنر اوست ، باور کنید از اینکه کارآگاهان ادبی در جستجوهای پلیسی اشان در مرگ پدر سهراب و پاسبانی که ردای شاعری بر تن کرده رگه های انقلاب را یافته اند ، سهراب در گور لرزیده و انگشت به دهان مانده است . همانطور که حافظ چندین قرن است که از برداشتهای فیلسوفانه نسبت به عشق و عشق بازی اش شگفت زده شده است ! چرا من حق ندارم نسبت به سهمم از شعور و از احساس انسانی و فهم هنری ام از خیام و سعدی بهره ببرم و درک کنم و به دانشی تازه برسم ؟ بچه که بودم ، یک روز از مادر بزرگ پرسیدم : خدا قبل از آنکه دینا خلق کند کجا بوده است ؟ او نگاهی خصمانه به من کرد و در حالی که لب می گزید و دور و اطرافش را فوت می کرد و چیزی هم زیر لب زمزمه می کرد پاسخم داد: دیگه از سوالها نپرسی ها ..! خدا سوسگت میکنه ...! خدا آتیشت میزنه ...! خدا ...

چرا ما دوست داریم که جهل و نادانی خود خواسته امان را فضیلت و تعبد تلقی کنیم ؟

کسانی که میخواهند نشان بدهند که چه آدمهای بزرگی هستند ، همیشه جوری حرف میزنند که خودشان هم از آن سر در نمی آورند . در همین دنیای مجازی خودمان بروید و بعضی از این وبلاگها را بخوانید . شکل نوشتنشان ، ترکیب کلمات و وزن جملاتشان ، چنان در هم و برهم است که باور کنید اگر صد بار هم آن را بخوانید مطلب دندان گیری قسمتتان نمی شود . همه این پشتک بارو زدن ادبی برای این است که به ما حالی کنند که چقدر بچه و کودک مانده ایم و چقدر باید بگذرد از عمرمان تا به درک مفاهیم جهان شمول آثارشان پی ببریم ...مسخره است نه ؟ ولی هست و وجود دارد . سینمای هنری کشورمان را دنبال کنید ، فیلمهای این روشنفکران بزرگ یک مشت اراجیف تصویری است که هیچ منطقی آنها را بر نمی تابد و اگر خدای ناکرده از آنان انتقاد کنید بلافاصله به بی سوادی و نافهمی متهم میشوید و جالب است که در این وسط یک عده ای هم هستند که برای فرار از این اتهام در برابر این آثار سر به تائید تکان می دهند و کلی معنا هم از آنها استخراج میکنند !

این همه ، گوشه ای از توهم بزرگ فرهنگ ماست . دروغی بزرگ که به یقه امان چسبیده و عده ای هم دارند از این راه نان به نرخ روز میخورند . این وهم دردناک تا آنجا پیش رفته است که همه ما را از لمس حقیقت ناب دور نگاه داشته ، نگاهی به روانشناسی عشق در فرهنگ خودمان بیاندازید تا عمق فاجعه را دریابید . من نمی توانم قبول کنم که عشق یک قائله خارج از جهان فیزیکی ماست . قادر نیستم دریابم که عاشقی کشف و شهود عرفانی است . ممکن است کسی پیدا شود که از این احساسات به نفع حکمت و عرفان البته در زندگی خودش بهره ببرد ، اما این تفکر قابل تعمیم به شرایط همه آدمها نیست . من میگویم مجنون که در پی عشق لیلی زمین و زمان را به هم دوخت و یله شد به بیابانها و آن سفرهای بی معنی را شروع کرد ، یک دیوانه خود آزار است . چرا باید یک مردی به خاطر زنی که دوستش دارد ولی بدستش نمی آورد تیشه و کلنگ بر دارد و دل کوه را بشکافد ؟ این نارسیسم مزمن نیست ؟ روزی که مریم من را ترک کرد و رفت با یک نفر دیگر ازدواج کرد ، دوستانم دور من جمع شدند و هر کدام به روش خودشان شروع به دلداری کردند ، حرفشان هنوز هم برایم بی معنی است ! آنان می گفتند که چیزی را من از دست نداده ام ! عشق در وجود من است ! معشوق تنها بهانه ای بوده برای ابراز این عشق ! حالا هم من باید مریم را فراموش کرده و فریاد ذهی عاشقی ..ذهی عاشقی سر بدهم و سرم را بیاندازم پائین و دمم را بگذارم روی کولم و بروم تفالی به حافظ بزنم و بعد بنشینم روی خرپشته سرنوشت ، تا کی یک بهانه دیگر سر و کله اش پیدا میشود و این شیر خفته در دل من ( عشق ) دوباره بیدار شود و روز از نو روزی از نو ! به نظرم این مسخره است . هر کسی که گفته در عشق وصل ممکن نیست ، تنها خواسته به ناتوانی خودش سرپوش بگذارد . کسی که عرضه عاشقی داشته باشد باید آن را هم بدست بیاورد . کسانی که هجران و نرسیدن و دردهای این شرایط را دوست دارند و نامش را کمالات عاشقانه میگذارنند خود آزاری میکنند و باید هر چه زودتر به بیمارستان مهرگان منتقل شوند . من وقتی عاشقم ، دلم میخواهد از این فضا نهایت لذت را ببرم و بتوانم به خوشی و آرامش دست پیدا کنم ، عاشق شدن با ایمان به این که هرگز نمی رسی چه کار بیهوده و مضحکی است !

چرا ما خود را به این رویاهای پوچ عادت داده ایم ؟ به خاطر شرقی بودنمان است ؟ فرهنگ ما این را خواسته است ؟ نکند اجداد ما و پدران و مادرانمان و همچنین خودمان یک مشت بیمار روانی باشیم ؟ اصلا چرا فروید همه ما شرقی ها را آدمهای میدانست که عقده ادیپ و الکترا وجودمان را پوسانده و اختلال روانی و عاطفی در ما ژنتیکی نهادینه شده است ؟ جامعه بیمار ، هیچ وقت رشد نمی کند و همواره در خود می ماند و تنها در گذشته توهم آمیز خود غوطه میخورد . در جائی خوانده بودم که اگر در یک جامعه عمده مردم تصورشان بر این باشد که گذشته درخشان تری داشته اند و امروزشان از دیروزشان بدتر است ، این جامعه خیلی وقت است که خودکشی کرده ! نگاه کنید به حرفهای بزرگان و پدران و مادرانمان ! با چه حسرتی از سالهای پیش حرف میزنند ! مثل اینکه آینده برای ما واپس گرائی حسی و علمی و فرهنگی است . خدا کند که من اشتباه کنم . راستی چرا و چرا و چرا خوشبختی و سعادت در شکل کامل و آرمانی اش اینقدر از ما دور است و انگار بیشتر شبیه یک خواب است تا یک حقیقتی که باید به سمتش حرکت کنیم ؟ تو به من بگو دوست خوبم ...به من بگو که من دارم اشتباه میکنم ...و راه راست و حقیقت چیز دیگری است ...به من بگو ...

نوشته شده توسط دهاتی در 1:14 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385

نسبیت

زمان دانشجوئی حس غریبی داشتم نسبت به تمام جهان و یا به زندگیم که همیشه برام یک معما بود . توی شرایطی رشد کرده بودم که کمترین اطلاعی از محیط اطرافم نداشتم . مثلا مفهومی مثل فقر برایم مصادف بود با کاراکتر اولیور تویست و حداکثر کارتون بینوایان ، یعنی که آدمهای فقیرها تنها در یک دوره محدودی آن هم به اقتضای شرایط تقدیری باید موقعیتی را تاب آورند و بعدش بنا به همان اقلیم سرنوشتی پول و دارائی برایشان از آسمان فرو می ریزد و کار تمام است . ثروت و عشق و خوشبختی ....حتی گاهی با خودم حسرت می خوردم که چرا مزه این فقر موقت را من نکشیده ام که حالا ثروتی که در نزدیکی من است به دلم بچسبد و حالش را ببرم . حداقلش اینکه این فقر موقت یک دختر خوشگل را جلوی راهم سبز میکرد تا عین عقب افتاده ها مجبور نباشم توی مهمانیها و یا در خیابانها آن هم در موقعیت جغرافیای شهری که درش قرار داشتم به دنبال آن دو چشم براق و قد رعنا پوشیده در لباسی سپید باشم ! تصور اینکه آدمهائی هستند که به معنای مطلق چاره ای ندارند و باید برای تمام عمر و چه میگویم برای تمام نسل خود و صد نسل بعد تر از خودشان این بی چاره گی را به گردن کشند ، غیر ممکن به نظر می رسید . . به هر حال محیط درس خواندنم چه در دبستان یا دبیرستان چیز غریبی نبود مگر همان تبلور جامعه مرفه ای که درش زندگی میکردم !

عشق روستا و دهات از همان دوران به سرم افتاد . میدانید که به قول معروف آدمها همیشه از چیزی حرف میزنند که ندارند و من همیشه در حسرت یک دهاتی بودن سوختم و میسوزم و خواهم سوخت . مادرم به طرز حیرت انگیزی دمدمی مزاج بود هر بار به سمت یک نوع زندگی غش میکرد ، یک هفته سنت گرای افراطی بود تمام مبلمان خانه امان یک شبه تبدیل می شد به پشتی و متکاهائی که رویشان را با پارچه های دست باف و تزئین شده شکل داده بودند . در و دیوار را اسباب و اثاثیه سنتی از ساز سه تار یا تبر درویش و معرقکاری و چه میدانم دهها نوع صنایع دستی ایرانی که تا آن روز حتی اسمش را هم نشنیده بودیم می انباشت . یه زمانی هم می رسید که مدرنیته سایه وحشتناکش را بر زندگیمان می انداخت از مشق پیانو گرفته تا مطالعه کتب فلسفی و رمانهای آوانگارد و سینمای موج نو فرانسه و تئاتر ابزورد و ... و این رویه ادامه داشت تا همین اواخر که حاج خانم سفری به مکه داشتند و مدتهاست که جلسه روضه و مجلس اعیاد و غزای دینی و مولودی و روضه در این خانه تعطیل نمی شود . خواهران بزرگترم هم به صورت ژنتیکی از این صفت ویرانگر بهره کافی برده اند فقط با این فرق که همیشه بر عکس مادر عمل می کنند . اگر مادر سنتی میشود آنها میزنند به خیمه مدرنیسم ...مادر دین مدار می شود آنها می روند سراغ سوسیالیسم ناب که حتی مارکس هم به خوابش آن را ندیده است . و این داستان هنوز هم ادامه دارد . در این میانه مردهای خانه که پدرم و بردار بزرگترم و این حقیر باشیم ماجراهایمان جور دیگری است . پدرم یک نظامی و افسر بلند مرتبه زمان شاه بوده و هنوز هم فکر می کند اینجا پادگان است و ما هم سربازانش . علی اخصوص اولاد ذکور که باید همیشه دلاوری و شجاعت را آویزه گوش خود کنند . پدرم فکر می کند من و بردارم مادرزاد قهرمان به دنیا آمده ایم و قرار است جلوی دشمن قدار را بگیریم . این دقیقا همان چیزی است که من ازش متنفرم به نظرم شجاعت و دلاوری و قهرمان بودن کار آدمهای احمق و نادانی است که وسیله دست اربابان و ستمکاران بوده اند . هر وقت یک نظام سلطه گر از حکومت و حاکمیت کم می آورد یک قهرمان از همین مردم ساده بدبخت درست می کند و به ملت خود قالب می کند و این حکایت همه قهرمانان تاریخ است . بنابراین من آدم صلح طلب و مخالف هر گونه خشونتی هستم که به نظرم پدرم معنایش همان ترسو و بزدل بودن است . البته برادرم در میان نقش کاملا عجیبی به عهده دارد ، من بعد از این همه مدت هنوز نفهمیدم که او به چیز اعتقاد دارد و واقعا شخصیتش چیست . هر جا که منافع او ایجاب کند هر چیزی میتواند باشد . از یک سرباز فداکار نترس که به جبهه نرفته سر خود را برای مام میهن به باد داده است تا یک مرد آرام خوش دل مهربان که صلح را نه برای خودش که برای همه طبیعت می خواهد اگر لازم باشد به جنگ هزاران ساله موش و گربه خاتمه داده شود مطمئنا او بهترین سفیر صلح است ! برادرم گاهی تغییراتش به یک روز و یک ساعت و حتی یک لحظه هم رسیده است . در این اتاق که کنار پدرم است لباس رزم بر تن کرده و گوئی چونان در میدان جنگ مشق رجز خوانی و نبرد تن تن می کند . و به مجرد اینکه از اتاق پدر بیرون آمده و بعه اتاق مادرم می رود می شود یک مرد حافظ منافع حقوق همه مظلومان تاریخ که به دست جفاکار نظامیان به بند و اسارت رفته اند و ....!!!

خانه ما همیشه محل تضارب آراء بوده است ، هیچ وقت به یاد ندارم دو نفر با هم یک تصمیم واحد را بگیرند ، با این اوصاف من پا به دانشکده گذاشتم . با یک دنیا افکار عجیب و غریب که خودمم هم از ماهیت اصلی آنها بی اطلاع بودم ...و درست در این وضعیت بود که من تازه در 18 سالگی داشتم جهان واقعی را تجربه میکردم . همه چیز برایم تازگی داشت . همه آن هم کلاسیها برایم دنیای کشف ناشده ای بودند که باید آنها را می شناختم و از این ادارک تازه تنها خدا می داند که چقدر حض می بردم ... اوایل خوب کمی برایم این کشف و شهود مایه دردسر هم بود . مثالا عاشقی ! من در خصوص زن افکار پیچیده ای داشتم . یک فمنیست دو آتشه . من فیلمهای کیشلوفسکسی کبیر را بلعیده بودم . و برای هر نگاه ژولیت بینوش هنرپیشه مورد علاقه کیشلوفسکی تفسیر و معنی خاص داشتم . کارم به جائی رسیده بود که نوع تفکر زن مدارانه بهرام بیضائی را به چالش می کشیدم و تصورم بر این بود که او زیادی از حد خشن است !!! نسبت به زنان قدیس مهربان که در تمام تاریخ تنها جفا دیده اند از این جنس زبر خشن بی مایه که فقط بلد است داد بزند و از غذا ایراد بگیرد و حقوق مسلم زنان را در همان مطبخ دفن کند . زن برایم فرشته ای بود که خداوند او را برای این به جهان آورده و کنار ما مردهای عوضی قرار داده که بهانه به اندازه کافی داشته باشد که در زمان لازم پوست از سرمان به خاطر جنایتهای پر شمارمان بکند ! مرد بودن که بزرگترین شرم من بود ننگی چنان بزرگ می نمود که در این اواخر از سبز شدن چند دانه مو در صورتم به وحشت در آمده و از آینه فرار می کردم . تاریخ به زعم من انباشته بود از ستمهای بی شمار مردان به زنان که حاصلش هم همین جهان کنونی است که ما میراث دار آن هستیم . جهانی پر از خشونت و نامردی و جنگ و فساد ...همیشه به خودم میگفتم روزی خواهد آمد که زنان جهان را مسخر خود می کنند و جنازه مردان به صلیب خواهد رفت و طبیعت انتقام هزاران ساله خود را از این جنس بد کردار میگیرد و بعد صلح و زیبائی و عشق هدیه مادران به فرزندان خواهد شد ...با این افکار بود که من عاشق مریم شدم ...و او هم نامردی نکرد و چنان پوستی از روان و مرام و روح و احساس عاشقانه و طبع شعر و روحیه هنر دوست من کند که فکر نمی کنم هیچ وقت فرصتی پیدا شود که بتوانم تاثیرات خانه خراب کن آن عشق را از دلم بیرون کنم ...روزی که او قالم گذاشت و به بدترین شکل تحقیرم کرد و مرا زیر پای خود لگد مال نمود و تف هم به صورتم نکرد . دریافتم که جهان پیرامون من چقدر جا دارد برای فهمیدن و من از آن بی خبرم ...آن روز ..یا درست بگویم آن شب پس از عروسی مریم با یکی از دوستان دوران کودکیم ..تمام شب تا صبح را در خیابانها پرسه زدم و فکر کردم و خواستم بفهمم که ایراد کار کجا بود ..چرا اینطوری شد ؟ من کجا اشتباه کرده بودم ؟ راستش در آن مدت کم و حتی هفته ها و ماههای بعدش هم نفهمیدم ...و شاید امروز هم تمی توانم ادعا کنم که درک کرده ام و توانسته ام راز شکست خفت بارم را دریابم ...اما یک چیز را خیلی خوب می دانم و به آن اعتقاد دارم و آن اینکه : جهان ما جهان نسبیت است ..هر کس به اندازه شناخت خود در این دنیا از واقعیت سهم برده است و به همین خاطر مفاهیم کلیدی زندگی مثل خوشبختی ، بدبختی ، عشق ، شکست ، پیروزی ، امید ، خواب ، بیداری ، موفقیت ، ایمان داشتن ، کفر ، خدا ، دین ، سلامتی ، بیماری ، عقل ، جنون ، آگاهی ، نادانی ، شرم ، شجاعت ، قهرمانی ، حکومت ، سیاست ، آزادی ، ستم ، مرگ ، زندگی ، اینها همه نسبی هستند و هرگز نمی توان تعریف جامع و کاملی از آنها داشت . و حداقل اینکه استبداد ریشه در تعریف مطلق همین مفاهیم دارد ...یعنی هر کس که بگوید عشق همین است که من می گویم و لا غیر مستبد است . کسی که مدعی است دین و خدا دقیقا همین چیزی است که او فهمیده و توضیح می دهد و به غیر از آن نشان از ارتداد و کفر دارد او قطعا دیکتاتور است و به طور کلی هر کسی که مخالف نسبیت این مفاهیم باشد ریگ در کفش خود دارد و به نظرم خطرناک و باید از او دوری کرد ...من در آن روزگار سهمم از فهم واقعیت عشق همان بود که داشتم و ریشه آن هم در گذشته ام است چون هیچ ایمان و باوری به طور آنی به دلمان نمی آید ..ممکن است در یک لحظه به آن ایمان بیاوریم ..اما قطعا از قبل زمینه های آن را در دلمان داشته ایم ...به همین خاطر هم مریم حق داشت آن بلا را به سرم بیاورد چون در قاموس حقایق او من یک ابله بودم و باید با من مثل ابله هم رفتار می شد که شد ...و البته به این باور هم رسیدم که اگر چه گذر زمان تجربه مرا بیشتر می کند اما این دلیل نمی شود که من کاملا تغییر کنم ، هنوز هم این امکان دارد که مریمی با شرایط امروزی پیدا شود و دخل مرا دوباره بیاورد ...البته خیلی نامردی است !!! ولی خوب ممکن است ..که خدا کند هیچ وقت آن روزها تکرار نشود ...

حرف من در باره نسبیت ادامه دارد ...در پستهای بعدی بیشتر در این باره حرف خواهیم زد ...این مقدمه و دخول به بحث تلقی شود تا با نظرات دوستان خوبم در همین وبلاگ بیشتر در اینباره حرف بزنیم .

نوشته شده توسط دهاتی در 1:26 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم مرداد 1385

..........

چیزی در ذهنم دارد با من کلنجار می رود ...خیلی وقت است که این نبرد بی امان آغاز شده و برای همین دل آشوبم ...کلی با خودم درگیر شدم تا بنویسمش و شاید بتوانم از دستش خلاص شوم ..اما نشد ...نمی شود ..بار اولی است که اینچنین گرفتار حسی غریب و گمشده ام که توصیفش به نظر محال می رسد ...برای همین خواستم به شما بگویم ..شاید بتوانید دست این ذهن خسته ام را بگیرید و یاریم کنید تا از مه گرفتگی افکارم رها شوم ...چقدر دلم برای هوای آفتابی قلبم تنگ شده است ...این هوای ابری  تاب و توانم را با خودش می برد ...

کسی هست که بگوید : کی خواهد بارید این ابر سنگین ..تا پس از آن خورشید بازگردد و من نیز لبخندی در صورتم طلوع کند ؟

نوشته شده توسط دهاتی در 3:32 |  لینک ثابت   • 
 

Google


در كل دهاتهای اينترنت
در اين دهات

مردی که زیاد می دانست