پنجشنبه پانزدهم تیر 1385
اعتراف
اینکه بالاخره تصمیم گرفتم حرف بزنم برای خودم هم عجیب است ، خوب باید به من حق بدهی که در اینجا اعتراف بکنم ، جای دیگری را هم راستش را بخواهی سراغ ندارم ، من در همینجا گرفتار این گناه نابخشودنی شدم که حالا دارم بد جوری تاوانش را میدهم و در همین جای لعنتی هم باید همه چیز را بگویم ، و چه باک از اینکه تو نفهمی ، تو عادت داری به نفهمیدن و یا خود را به نفهمیدن زدن - این شگرد توست - و شاید هم نه - اینطور نباشد - همین شاید و اگر و اما ها ست که مرا کشته ..توی این مدت نه خیلی زیاد به باندازه هخمه سالهای عمرم پیر شدم ...چون مقصرم ..چون گناهکارم ...چون عصیانگر و دیوانه و مجنونم ...و چاره کار آدم مقصر ، گناهکار ، دیوانه هم همین است دیگر ! من حق نداشتم بدون اینکه تو را ببینم و بشناسم عاشقت شوم ..این گناه من است ؟ راستی عزیزم همین عشق ارسطوئی بسیط ..نمی تواند فرضیه عاشقانه های ارسطو را ثابت کند ؟ جور دیگر دیدن ....جور دیگر شناختن - جور دیگر بوئیدن - مرده شور این تاریخ فلسفه را ببرد که بعد از 5 هزار سال بخواهد با من زپرتی ، تئوری ارسطو را به بار بنشاند ! خوب آخر در آن موقع اینترنت و وبلاگ که نبوده ...بوده شاید ؟ برای همین ارسطو باید باید 5 هزار سال صبر کند . تا من دهاتی یهو از سر کنجکاوی بیایم سر از کار خواهرم در بیارم که آن روزها 24 ساعت پای کامپیوتر بود و آن شب که بالای سرش آمدم روی صفحه وبلاگ تو مکث داشت و من هم مثل احمق ها نشستم و تا آخر نوشته های آن وبلاگ را خواندم - حرف تازه ای نداشت ...در نوشتن ساده و سطحی و شاید خیلی پیش پا افتاده بود - اما چیزی بود در آن که مرا کشاند تا اینجا ...و اثبات فرضیه آقای ارسطو که عشق مثل هواست ...با چشم و زبان و حسهای پنچگانه نمی شود شناختش ..عشق را باید با اصول خودش شناخت و بس ! و شد حکایت من ! کاش آنقدر بچه بودم تا این ادا بازیها را به حساب بچگی می نوشتم و یا یک آدم احساساتی صرف بودم تا توجیهش این می شد که حاصل این بازی ، عقده های فروخورده یک دل کوچیک است که در حسرت یک عشق آرمانی می سوزد ! اما نیست هیچکدام از این بهانه های خوب ...این یک دیوانگی است که یقه مرا گرفته و رهایم نمی کند و یا شاید جادو جنبلی باشد در وبلاگ تو - که این بلا را سر من آورده است ؟ چیست ماجرا ؟ اگر می دانستم راحت تر با آن کنار می آمدم ...حالا کار من سخت است ..اول باید با این آتش عشق که تمام جانم را می سوزاند کنار بیایم و بعد در کنار این خود سوزی باید همه اش بگردم دنبال این پرسش : یعنی که چی ؟ ندیده ...این همه راه آمده ای ؟ فکرش را بکن من حتی اسم بچه های زندگی آینده ام را انتخاب کرده ام - در حالی که هیچ مشخصاتی از صورت و حتی از سن و موقعیت تو ندارم ...نمی دانم زنی چهل ساله و یا بیشتری - با شوهر و چند بچه و یا دختری 15 ساله ! فکرش را که می کنم می بینم هیچ فرقی هم ندارد ...هر کدامش باشی من عاشق توام و همین برایم کافی است ... اما این را می دانم که باید همیشه در اتاق نارنجی رنگمان حتما یک سبد گل مریم باشد که بویش مرا دیوانه می کند ...نه دیوانه تر از فکر کردن به تو ...این را می دانم اولین بار که صدایت را بشنوم آن را ظبط می کنم تا برای سالهای بعد از آن یک سمفونی پر شکوه در بیاورم ..و این را هم می دانم که دیر یا زود از عشق تو می میرم ..چون هیچ فرق نمی کند ...اگر ببینمت هم می میرم ...منکه تا به حال این همه پیش رفته ام با دیدنت به کجا می خواهم بروم ؟ حکما به آغوش مرگ ! و با ندیدنت هم خواهم مرد ...این فراق طولانی و غیر قابل وصل ، من ضعیف و نادان را به کام نیستی خواهد کشاند ...همین روزها اگر کارم به تیمارستان بکشد شانس آورده ام ...حداقل در آنجا با آمپول و قرص این ذهن بیمار را می خوابانند و من تبدیل می شوم به یک جسد متحرک ...که این هم خودش یک مرگ است ..سخت تر و دهشتناک تر از مرگ اولی و دومی ...! مدتها بود از آمدن به سمت این کامپیوتر وحشت داشتم - می بینی که مدتهاست به روز نشده ام - تا اینکه همین امروز بعد از این یک ماه و اندی تصمیم گرفتم ...که حداقل بگویم ...این داستان مضحک عاشقی را بگویم ...شاید فرجی شد ..شاید اتفاقی افتاد ..شاید خدا به حال من رحمش آمد ..بگذریم که در این شبها تا صبح با خدا حرف زده ام و یکی در میان هم با تو صحبت کرده ام ...که مثل همیشه در ذهن من مهربانی و صمیمی و مرا دوست داری و هر وقت با تو حرف می زنم اجازه می دهی سرم را روی شانه های تو بگذارم تا دستانت که گرمایش تعبیروجود مهربانی چون توست ..نوازشم کند و من کمی آرام گیرم ..تو در ذهن من بزرگواری ...به همه حرفهایم گوش می کنی ..بی آنکه بخواهی حرفم را بیبری ..با یک لبخند جادوئی که صورتت را نورانی می کند ...و هیچ وقت تا به حال در افکار بلند و دراز من سکوت شکوهمندت را نشکسته ای ..فقط نگاهم می کنی و تبسمی با خود داری و این منم که یکسره و پشت سر هم حرف می زنم ..تا همین چند وقت پیش نامت را نمی دانستم ..از آن روزی که نامت را کشف کردم راحت تر با تو حرف می زنم ..حس می کنم صمیمی تر شده ایم ...این ماجرا کی تمام میشود ؟ آیا خواهی فهمید ؟ ...و دست مرا خواهی گرفت ؟ ...و راستی چه داری برایم بگوئی ؟ ...با چشمان وحشت زده و صورت بهت زده نصیحتم می کنی که بروم پی کارم و کمی فکر کنم تا آدم شوم ...و یا ...
نمی دانم ..هیچ دلم نمی خواهد که بدانم ..این ندانستن مرا با خودش می برد به دنیای خوب و خیال انگیز عشق و من دارم با تو در این دنیای بزرگ گردش می کنم ...روی سبزه ها راه می روم ..دستانت را می گیرم و روی گونه های خیسم می گذارم ...با تو به آسمان می روم و روی ابرها می دوم و کنارت دراز می کشم و برایت درد و دل می کنم ...این دنیای قشنگ ولی رویائی برایم همه زندگی است ...چند روز پیش رفته بودم شمال ..ویلا را هیچ وقت این همه زیبا ندیده بودم ..همه چیز زیبا بود ..دریا ...جنگل...مه ..هوای شرجی ...همه چیز زیبا به نظرم آمد ..دیگر مثل قدیم غر غر نکردم و مادر و پدر معمار را جلوی چشمش نیاوردم ...چون با تو بودم ...و تو خوشت آمد و از این محل تعریف کردی ...با هم تا دریا رفتیم ...غروب و طلوعش را با یکدیگر به تماشا نشستیم و بعد تو لبانت را کنار گوشم گذاشتی و سکوتت را با این نجوا شکستی : بهم بگو ..بگو ..من منتظرم تا بگی ...بگو ...
حالا دارم برایت می گویم ...می شنوی : دوستت دارم عزیزم ...دوستت دارم ..با اینکه نمی شناسمت ..با اینکه ندیده امت ..اما برای همه عمرم دوستت دارم ..اگر به من اجازه بدهی ..این عشق را برایت ثابت می کنم ..اگر اجازه بدهی !
و قول بدهی اگر مرا نمی شناسی ... با دیگری تعریفم نکنی ؟ که این پاشنه آشیل عاشق ارسطو مرام است .
