تبليغاتX
مردی که زیاد میدانست

یکشنبه چهاردهم خرداد 1385

به خدا من دهاتی ام ...!

من دهاتی ام ! و اصلا علاقه ای ندارم که لباس کسی دیگری را بر تن کنم . یقین دارم هر لباسی باشد یا تنگ است که مرا در خود لهیده و مچاله می کند و یا گشاد است که در آن گم میشوم .چرا باید بخواهم کسی دیگری باشم ؟ ! شباهت دو آدم به هم دلیل هم خونی نیست . آنانی که دو قلواند هم دو آدمند ! .حتی اگر ما آنها را با هم اشتباه بگیریم ! دو آدم با دو آرزو با دو درد و با دو دنیای کاملا متفاوت ...خیلی پیش می آید که شباهتهای دو نفر ما را به اشتباه می اندازد که این طبیعی است و بر کسانی که به خطا گرفته شده اند فرض است که از ماهیت مستقل خود دفاع کنند .من دهاتی نمی توانم هرگز تصور کنم که تاج بر سر دارم و سرزمینی را مالک باشم . من مالک افکار خود هم به زور میتوانم باشم . مسولیت خود را نیز به سختی به دوش دارم چه رسد به اینکه بخواهم که مردمانی را با خود همراه کنم .سوءتفاهمی ایجاد شد .خیلی قبل تر از این ...من اولش با لبخندی از آن گذشتم . حتی خیلی مترصد این نبودم که بدانم با کدام بزرگوار بخت برگشته ای اشتباه شده ام . فقط دلم برای او سوخت که ببین ! با خودش چقدر غصه خواهد خورد که با دهاتی شبیه به هم فرض شده است . اما این روزها موضوع جدی تر شده . دشمنان او می آیند در اینجا رجز خوانی می کنند و من نمی دانم که جوابشان را باید چه بدهم .فوششان بدهم ؟ آخر این بی نواها که با من غرضی ندارند که البته با آن دیگری هم ندارند . البته منظورم غرض است که ندارند و الی که مرض دارند ! چرا که این دنیای مجازی جای دشمنی و تند خوئی نیست .اما اینان به هر حال چون احتمالا همیشه در محله اشان بر سر تیله بازی و گردو دوانی و الک و دولک قمه می کشند در اینجا هم از کسی که خوششان نمی آید دهن دره می کنند . به هر حال مهربانی هم با اینان جایز نیست و سکوت هم شاید گاهی دلیل حماقت باشد . پس من دهاتی مجبور شدم که یکی دوبار هم دندان شکن پاسخشان را بدهم اگر چه خطابشان من نبودم . به هر حال بی ادبی و بی تربیتی هر کجا که باشد مجاز نیست و هر آدمی را مکدر می کند . دوستان آن رفیق خوب ما که شباهت دارد با این حقیر هرگز این خطا را جدی نگرفتند و شده که با دیدن این دهاتی خاطره ای از آن دوستشان زنده شود و از این رهگذر هم مرا مورد لطف قرار دادند . این را گفتم که فکر نکنید حاصل این اشتباه فقط لقد پرانی بوده که نوازش هم داشته و به هر حال من دهاتی سپاسگزارم . دوستی از دوستان آن بزرگوار که از قضا دوست من هم هست در بار آخر چنان در این خطا جدی شد که من را با نام او خواند و از من سوال کرد که چرا تغییر هویت نامی داده ام . من در یک لحظه گیج شدم . نمی دانستم چه پاسخ دهم . اگر تائید می کردم که دروغ بود و شاید این دوست خوب را از دست می دادم و اگر تکذیب می کردم که به فهم دوستم شاید در آن لحظه توهینی روا می شد چون چنان قاطع مرا به نام او خواند که خودم هم شک کردم . به هر حال قولش دادم که در اولین فرصت پاسخ دهم . قصدم در آغاز این بود که برای فقط او این سطور را بنگارم . اما احتمال اینکه کسانی دیگری هم باشند که این تردید را داشته باشند بر آنم داشت که در اینجا یک بار برای همیشه بگویم که : من دهاتی ام نه کس دیگری . اگر نثر من با او شبیه است چیز غریبی نیست .خیلیها مثل هم لباس می پوشند .مثل هم موهایشان را شانه می کنند . مثل هم عاشق می شوند و خوب گاهی هم مثل هم می نویسند !!! این را بگذارید به بخت بلند من و شانس بد او ! من نوشته های آن عزیز را تا آنجائی که حوصله و وقت اجازه می داد خوانده ام .اما عجبا خودم هیچ شباهتی پیدا نکردم . نه در معنا و نگاه و نه در ساختار نوشتن . تنها شباهت من با آن نویسنده بسیار خوب در این است که آهنگ و لحن کلاممان شباهتی به هم دارد . هم لهجه هستیم در کلام و انتخاب جملات . همین و دیگر نمی توان تفکر نوشته های این حقیر را که در حوزه مسائلی ساده و دهاتی وار می چرخد با عاشق نامه ها و مکتوبات فیلسوفانه او که در مدار یک سوررئالیسم خاص خود حرکت می کند یکی دانست .

به هر حال ببخشید این توضیح این همه طولانی شد . اما برای اینکه حرفی هم زده باشم متن پست این بار خود را خلاصه تر می گویم و می روم پی کارم تا بار بعد :

اون روزها که تازه عاشقت شده بودم همچین که سحر کله می زد توی پنجره اتاق خوابم من بیدار می شدم و لبخند می زدم و بی درنگ چهره تو توی ذهنم نقش می بست ..اما این روزها صبحها دیر از خواب پا میشم ...اما همچین که خورشید میخواد غروب کنه ...بغضی توی گلوم می افته و اسمت رو زیر لب ذکر میگم و آه می کشم !... و آه می کشم ...و آه می کشم ...آه ...آه ... آه !

 

 

نوشته شده توسط دهاتی در 1:20 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم خرداد 1385

مونولوگ روی نمیکت !

پیرو عزیزم !

اگر میدانستم نامت را... زمانی که در این دوست نامه خطابت می کردم هر جا که قرار بود نامت را بیاورم با لحن آن ارتباط برقرار می کردم و جمله هایم رنگ و بوی نامت را به خود می گرفت و خودت بهتر از من میدانی که حتم در آن وقت این نامه جور دیگری می شد . اما حکایت این مجازی دنیای دوست داشتنی همین است دیگر . ندیده دوست میشوند و نادیده عاشق ! و بی اینکه هیچ از نام و رخ و منش و رفتار دیگری بدانند دوستیها پا می گیرد و رفاقتها شکل . و این خود شاید جذابیت و راز ناگفته این دنیاست که تا این حد حرفها و حسها واقعی و دلچسب و بی هیچ پنهان کاری است . و من همین را دوست دارم و جذبش شده ام و با این صفحه در ظاهر بی مقدار کلی رابطه خوب و و بی نقص و پایدار دارم . و تو در این زمان کوتاه موثر بوده ای و حست کرده ام و می بینی که حالا هم دارم برایت می نویسم .

پیرو !

دعوت تو برای نشستن روی آن نمیکت جادوئی و گفتمان رازهای مگو آنقدر برایم شیرین بود که در خیالم تو را مجسم کردم که نشسته ایم روی نمیکتی در جائی که هیچ مکانی نیست . نه پارکی و نه خیابانی و نه هیچ جغرافیای به رنگ فیزیک ! نمیکتی که انتخاب کردم بر فراز ابرهای سفید در قعر آسمان آبی است . معلق در زمان و مکان . و نسیمی هم می وزد خنک و معطر که نفسهایمان را جلا می دهد . افق را اگر دقت کنی خیلی دور نیست . در همین نزدیکی من و تو است . دستت را دراز کنی میتوانی گوی سرخ و گرم خورشید را لمس کنی . بی اینکه دستت بسوزد . خورشید نه در طلوع و نه در غروب که فقط نظاره گر است و پرتوی رنگین کمانیش را با آن قوس دل انگیز از گوشه سمت چپ همین نمیکت آغاز می کند . خوب که نگاه کنی زیر پایمان جهانی است پر از آدمهای متحرک که می روند و می آیند و ما را با آنها کاری نیست . این حس را دوست دارم که دیگران را ببینی بدون آنکه آنان قادر به رویت تو باشند . این آدمها معلوم نیست که به کجا می روند و از کجا می آیند . مثل همه کارهایشان در ظاهر به شدت جدی و با انگیزه های قوی است اما در باطن... من و تو می دانیم که همه اش سراب است و دیگر هیچ . دلم میخواهد این بار روی این نمیکت تو بشنوی و من حرف بزنم . خصلت این فضای غریب در همین است که فقط یک نفر بگوید . به قول هنرمندان عرصه تصویر کار کار مونولوگ است و دیالوگ در اینجا همه چیز را خراب می کند .

پیرو !

از همان اولین روزی که به خانه ات آمدم و حرفهایت را شنیدم . با خودم گفتم این دیگر کیست ؟ اوه چقدر حرف برای گفتن دارد ! تمام آنها را شنیدم و دوباره و دوباره آرشیوت را مرور کردم و سعی کردم میان همه آن حرفها یک خط ربط پیدا کنم . فراز و فرود احساسهایت را می شد در همه آنها دید و درک کرد خیلی سخت نبود . چون تو اساسا آدم سختی نیستی . شاید در ظاهر اینگونه به نظر برسی و کمی هم خود نما و خودخواه . اما من میدانم که تو علی رغم همه این اوج و فرودهای حسی به شدت خودت هستی که این خود هم ساده و روان است . آدمی که به شدت تحت تاثیر حسهای عاطفی و ذهنی خود است . اگر از تو این رودخانه مواج عشق را بگیرند چه می ماند ؟ هیچ به این سوال فکر کرده ای ؟ خوب هرکس به چیزی خود را در این جهان بند کرده است . کسانی پول و شهرت و مال را میخواهند و بی آن تمام می شوند . نشنیده ای که به مجرد اینکه در حادثه ای ورشکسته می شوند زود جام زهر را سر می کشند و می روند پی کارشان ؟! دیگرانی همه جهانشان را در نارسیسم و شیفتگی به تصویر مجازی خود می گذرانند . مادارنی برای فرزندان زندگی میکنند . پدرانی دل در گروی نفس خانواده دارند و آدمهای هم سخت شیفته هنر خود هستند و بعضی هم که مادزاد ناجی و رسول و رابین هود مردم هستند . آمده اند که فقط دست دیگران را بگیرند . نافشان را به رهبری بسته اند . قبول داری خنده دارترین موجودات این جهان همین احمقهای نادان هستند که زندگی خود را پشت کلی حرف مهم و آرمانهای دور دفن کرده اند . خوب که دقت کنی در همین اطراف خودمان از همه این آدم ها می توان نشانی گرفت . اما تو چی ؟ همینجوری نمی گویم . دوست ندارم در باره دیگران خصوصا کسانی که دوستشان دارم همین جوری دل به دریای قضاوت بزنم و کار خودم و رفاقتم را خراب کنم . فکر کردم . مرورت نمودم . همه حرفهایت را نه در قالب فقط حرف که در ذات آن جملات تعمق نمودم و دریافتم که : یک پیرو از جنس احساس هیچ چیز ندارد جز همان احساس ! خیلی از آدمها و اکثر بانوان همیشه دم از احساساتی بودن خود می زنند . نشنیده ای این جمله را از یک بانوی محترم که صدایش را ظریف می کند و نگاهش را کج و کمی هم پلکهایش را سنگین و نرم می گوید : من آدم احساساتی هستم ...برای همینه که اینقدر بلا سرم میاد !

نه پیرو ! من منظورم این سادگی توام با حماقت حسی نیست که بسیاری از آدمها ضعفهایشان را بدان نسبت می دهند . نه خوب و مهربانم . حسی که من از آن سخن میگویم و در وجود تو زبانه می کشد و جام شکستنی عمر توست . حس ظریف و باشکوهی است که خمیر مایه انسان با آن معنی می یابد و فرق آدم با حیوان در آن است . احساساتی که در توست اینگونه است . برای همین دنبال کردن عاشقانه های تو برای منی که تشنه دیدار انسان اصیل هستم جذاب شد . در آن نوشته ای که میتوان به خوبی حس کرد که معشوقت بی وفائی می کند بی آنکه خود بداند . و تو فقط سعی داری در قالب جملاتی بسیار ساده بازگوئی و حتی فریادشان کنی . من هیچ دردی ندیدم . سوختنی در کار نبود . ناله نشنیدم . زاری به گوش نمی رسید . عشق بود . عشق که دردهایش هم زیباست و فراقش هم شکوه و عظمت دارد . چون عشق در ذات خود تنها تعریف زیبائی است .

پیرو !

اگر روزی در دانشگاهای بزرگ جهان رشته ضمیر ناخودآگاه آدمی را تدریس کنند من در همه جا جار خواهم زد که مدرس درس عشق وفادارانه را فقط تو باید به عهده بگیری . عشق وفادارانه ؟! واژه غریبی است نه ؟ آخر میدانی در این عشقهای خیابانی و بیابانی این روزها که همه دم از آن می زنند و در رثایش لاف می آیند . وفاداری چیز بی رنگ و بوئی است . آنان بیشتر عاشق خودشان هستند تا معشوق بی نوا ! برای همین است که به مجرد آنکه معشوق قالشان می گذارد فقان و فریادشان را جهان پر می کند . ندیده بگویم که یک پیرو از جنس احساس در این تراژدی حسی نه تنها فقان و ناله نکرده است . بلکه تنها لبخندی روی صورتش نقش بسته و حسرت نادانی آن بی نوا را خورده که چرا احساسات ناب را نفهمیده ! و بعد دعای خیرت را بدرقه راهش کرده ای و حتم به او گفته ای : برو به سلامت . هر جا رفتی خوش باشی و با هر که بودی خوشبخت . برو عزیزم که رسالت تو رفتن است و تکلیف من هم ماندن . برو که رفتن تو فقط رفتن جسم توست . عشقی که بهانه تو در من هست زنده است و ابدی . این فرزند را من خود به تنهائی بزرگش می کنم و از بودن او در جانم لذت بخش ترین فصل زندگیم را ورق خواهم زد . همین است پیرو . من تو را اینگونه کشف کردم .

پیرو !

اجازه بده این مونولوگ فعلا در همین جا خاتمه پیدا کند . میخواهم در کنار تو روی این نمیکت بنشینم و به افق چشم بدوزم و گاهی هم زیر چشمی نگاهت را بدزدم تا در آن بتوانم همه گذشته حسی تو را باز شناسم . آخر میدانی چون تو کیمیا است . برای همین است که زندگی تو میتواند برای من و همه کلاس درسی باشد برای صبوری . برای رفاقت . برای عاشق شدن . برای عاشق ماندن . برای خوب بودن . برای یک پیرو از جنس احساس بودن !

نوشته شده توسط دهاتی در 22:56 |  لینک ثابت   • 
 

Google


در كل دهاتهای اينترنت
در اين دهات

مردی که زیاد می دانست