پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385
نفرین
با کدامین حال می توان نوشت... حالی که تو نیستی و دل تو را می خواند . با کدامین حال می توان نوشت حالی که واژه ها هم تو را بهانه می گیرند. نمی دانم چرا می نویسم ؟؟؟ اما می دانم، برای او می نویسم!!! شاید بخواند و شاید دردم را بداند. - دلم می گیرد از شب ، از تاریکی اش ، از سوز پاییزی اش ، و از این همه غم و تنهایی. نفرین بر شب ، نفرین بر شب و غم. - امروز تو آمدی و دل با خود عهد بست، که بماند هر آنچه که بود...:.
وقتی می رفتی قاب پنجره قامتت را برای همیشه به خاطر سپرد...اوهم می دانست که رفتنت بی بازگشت است ...راستی چرا باران می بارید ومن تصویر رفتنت را با نگاهی مه زده تماشا می کردم؟
از چه بايد بگويم؟...از انهدام بند بند وجودم ، از پيوند با حوصله آنها به دست تو؟...از جستجوي بي حاصلم براي گودالي به حجم يك عمر؟...يا از آشيان آغوش تو؟...از چه بايد بگويم؟...از گذران بي گذر چشمان خاكستري؟از سنگيني واژه سلام؟...از مرثيه اي كه به گور مهرباني خواندند؟...يا از داستان دستان باغبان تو؟...آن زمان كه پيوند ميزني سبزينه هاي ظريف خنده را بر لبان خشك من؟...از چه بايد بگويم؟...از پنجه جنون كه سيم آخر را نواخت؟از درويش خسته كوچه ام؟...كه هنوز گريه من را علي علي مي گويد؟...يا از تير نگاه تو،از كمانه اش هنگام نگاه كردنت از شيشه پنجره بر صورتك خسته ام؟...از چه بايد بگويم؟...از مهرباني شما، وقت پاك كردن غصه ها،آن زمان كه صورتك شادي مي زنيد براي تنها تماشاگرتان، براي من،براي كول كردن بار غصه هايم،بار قصه هايم؟از چه بگويم براي تو؟..از چه بگويم برايتان؟،تنها بگويم كه مي دانم،مي فهمم تمام كارهايتان ...
يكبار براي هميشه مي گويم
زمين پر از تو را نمي خواهم
ديشب زمين نيز گويا گفت،آري گفت
” تو را پر از زمين نمي خواهم“
مترسك آنقدر ها كه مي گويند مترسك نيست
از عشق زمين تن پوشالي اش،خاضعانه خشكي رگانش را نجوا ميكند،ببين
اين قانون زمين داران است،حيف
سهم مترسك از زمين، تنها لباسهاي كهنه كشاورز است و لعنت كلاغان پر نظر
نفرین بر تو ای آبی ...با خودنمایی ات اکنون؛در کنج این اتاق تا خرخره پر ز دود ...در این سرای محقر برای نور . گنجینه قدیسان را خاکستری کردی .اکنون؛تجربه رنگ های دیگر تنها مرا بسوی سیاهی می برد ...مانند پسرک تاره کار نقاش؛بی خستگی تمام رنگ ها را اضافه می کنم . شاید که انهدام بوم زندگی ام کوتاه آید . اما چه سود ترکیب تمام رنگها سیاهی است !
قایق کوچک من ؛سوی پشت دریاست
...قایق خسته من
میخ هایش؛چوب هایش؛روزی از عشق بهم غلطیدند
در میان دریا؛
اکنون؛
در سراسیمه موج و طوفان
در شبیخون فشار وسرما؛
...میخ و چوب؛فاصله را فهمیدند
عشق در ساحل خشک؛در ساحل گرم؛جامانده
من در این همهمۀ فاصله ها؛
من در این نفرت نو زاییده؛
رو به خود می گویم: پشت دریا شهری است؟
گاه با خود می گویم
یک فاحشه تمام هستی اش را می فروشد
اما صداقت را حراج نمی کند
با تمام بوی گندآب کنار خیابان های شهر
ستون های صداقت در همه جا نمایانند
هیهات که دورویان همیشه در حرکت اند
هرکه مرا دید
تو
را نفرین کرد...!!!!!!!!!!!!
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385
آغوش خواهرم !
یه راه برای امتحان کردنش بیشتر نیست !
باید به اون مجال بدی بهت نزدیک بشه نه اونقدر که همه ماهیت تو رو بفهمه ...طوری که باور کن اونی که نشون میدی واقعا هستی ...از اولش هم اشتباه کردی که در باره وضعیت مالی خودت براش حرف زدی ..این باعث میشه که هیچ وقت نفهمی که اون تو رو تا چه حد دوست داره ...میدونی داداش زنها موجودات غریبی هستند نمیشه اونها رو شناخت مگه اینکه خودشون بخوان... در غیر این صورت محاله تو بتونی در باره اونچه که واقعا در دلشون میگذره چیزی بفهمی ...خوب خدا برای هر موجودی یه سلاح تدافعی قرار داده : برای مار نیش ...برای لاک پشت یه کوله پشتی سنگی ...برای خارپشت خار ...برای زن هم همین خصوصیت !!! چون اگه غیر این باشه شما مردای قلدر پدر سوخته یه شبه دخل همه زنهارو میارین و راحت میشین ...! من خودم یه زنم که دارم اینو بهت میگم ...زن خوب و بد نداریم ...زن زنه همین و وسلام !...تو یه احمق مادر زاد هستی... هر کی ندونه منکه آبجی بزرگتر تو هستم خیلی خوب این خریت محض رو در تو کشف کردم ...واسه یه ریزه محبت زنانه دین و دنیای خودتو میدی ...چون تو رحم ننه هر دومون تو یکی الاغ تربیت شدی ...یه مرد که تنها بلده عاشق باشه و غیر این هیچ نقشی رو خوب بازی نمیکنه ...تو فقط یه شناس داری اونم اینکه از اول وضع مالیت خوب بوده . بابای خدا بیامرزت خوب ارثی برات گذاشت : پول ! ...غیر این بود که تا حالا خودتم حراج کرده بودن این زنها ...واسه همینم هست که تا حالا هیچی نشدی و نمیشی هم ! یه خورده به خوت و به ما و اصلا به داداشت نگاه کن ..بابای خدا بیامرزمون برای تو دو برابر همه ارث گذاشت ..چرا ؟ چون انگاری نور به قبرش بباره این دم دمای آخری خوب تقدیر تو رو حدس زده بود ...حالا همه ما وضعمون از تو چند برابر بهتره ..اگر چه تو هم به اندازه خودت و دو سه نسل بعدترت هم داری ..اما همه ما تونستیم اون پولو تقویتش کنیم جز تو !...ببین پسر خوب ! نذار این خانم خانمها بیاد تاراجت کنه ...برای یه بار هم شده به حرف من گوش کن ..من بد تو رو نمی خوام ..اگه دیدی از روز اول مخالف این وصلت بودم به خاطر این بود که جنس خودمونو می شناسم ....وای به اون روزی که یه زن فقط به خاطر پول یه مرد بخواد باهاش باشه ...اون روز کار اون مرد فلک زده با کرام الکاتبینه ...! حالا هم دیر نشده ...میدونم بهش در باره خوت همه چی رو گفتی ..اما میشه یه کاریش کرد ..کافیه دیگه حرفشو نزنی ..اصلا از پول و مادیات حرف نزن ...اگرم اون چیزی گفت بزن به کوچه علی چپ ...آخرشم مجبور شدی بگو فعلا ندارم ...اصلا یه کار دیگه ...برای اینکه دروغگو هم از آب د ر نیای و غرورت نشکنه ...بگو سرم کلاه گذاشتن و دار و ندارمو بردن ...این جوری بهتره ...اون شاید همون روز اول خودشو نشون نده . اما بلاخره لو میره . کافیه تو دیگه از چشمش بیافتی ...اون وقت همچین میزارتت کنار که باورت هم نمیشه . اونم هنوز داغه .چرا ؟ چون تو بلاخره به غیر از این پول کوفتیت جذابیتهای دیگه ای هم داری که بتونه یه زن رو یه مدتی البته محدود به خودش مشغول کنه ..تنها چیزی که کهنه نمیشه پوله !!!..مردانگی ...خوشگلی...معرفت...شاعری...چه میدونم هر چیزی که برای یه مرد میتونه جز پول جذابیت داشته باشه ...یه روزی به آخر میرسه ...فقط پول و عشق تمومی نداره ...یه زن تنها به همین دو دلیل تا آخرش با یه مرد میاد ...یا باید پول دار باشه و یا اینکه زن عاشقش بشه ...آخه عشق زن هم بد مرضیه که هیچ دوا و درمانی براش نیست ! حتی مرگ هم نمیتونه عشق یه زنو نابود و یا کم کنه . این خانم که این روزها داره تا این حد به تو ابراز عشق میکنه به نظرم یه حس زود گذره و تو باید کمکش کنی که زودتر خودشو نشون بده . یه مدتی که گذشت همه چی معلوم میشه.فقط تو باید بتونی که صبر کنی . باید بلد باشی که تحمل کنی ...برای خودت و برای اون ...اجازه بده راستین بودن این عشق ثابت بشه ...برای هر دوی شما بهتره ...البته میدونم از همین الان که تو آخر سر ضرر میکنی ...چون بدبختانه تو اونو واقعا عاشقی ..واسه خاطر همین اون تو رو به زودی رها میکنه و تو می سوزی...اما دادش خوبم باور کن این سوزش بهتره از اینه که بعدا کار از کار بگذره و تو دیگه فرصت جبران هیچ چیز رو نداشته باشی ...این جوری حداقل میشه امیدوار بود که ضربه ای که به تو میخوره مهلک نیست ..میزنتت زمین ..اما میتونی دوباره بلند شی ...وامکان شروع دوباره ای هست ..اما در او.ن صورت فاجعه آمیز ...دیگه نمیشه برای تو کاری کرد ...تو اون جوری حتما می میری ...!!!
راستش داداشی خودمم متاسفم که دارم این حرفها رو به تو میزنم ...اما چاره ای نیست ...از اول انگار در باره زن روی پیشونی تو مهر بد شانسی زدن ...الهی بمیرم برات ! اما غصه نخوری ها ! ...بخت تو هم یه روز باز میشه ...دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره ...اگه می بینی توی این چند روز با تو بد رفتار کردم و مدام به پر و پات پیچیدم به خدا به خاطر خودت بود چون دوست دارم ...چون دادش کوچیکمی ..نمی خوام ذلت تو رو ببینم ...منو ببخش ...خوب ؟!
این جوری بود که دعوای من با گلی تموم شد ...تصمیم گرفتم برای یه بار هم که شده به حرفهای اون گوش کنم ...یه زمان شش ماه را برای حرفهاش در نظر گرفتم و مو به مو به دستوراتش عمل کردم ...البته اون هیچ وقت در باره رابطه خصوصی من کنجکاوی یا فضولی نمی کرد ...فقط قرار شد تا من دیگه در باره اوضاع مالی و مادیات حرف نزنم و به اون زن هیچ کمک مالی نکنم ...و هر چقدر که دلم خواست عاشقش باشم و با اونم تا آخر خط برم ...و اجازه ندم که اون زن در باره جزئیات زندگی من چیزی بدونه ...قرار ما این شد که از تمام خانواده فقط مادرمو ببینه ..چون زندگی خیلی معمولی و ساده ای داشت و از اون طریق نمی شد به واقعیت زندگی من پی برد ...من مجبور بودم این کار و بکنم چون به خودم قول داده بودم که برای اولین بار و آخرین بار حرف گلی رو که یه عمر با هم سر هر چیز جنگیده بودیم گوش کنم ...و گوش کردم ...!
و حالا درست شش ماه از اون قرار گذشت و من ماندم با یه واقعیت و گذشته ای که خجالت می کشم بهش نگاه کنم ...اون زن درست در آخرین روزهای مهلت من در یک مسئله شاید ساده ولی به شدت دردناک ماهیت خودشو نشون داد ....اون دیگه منو دوست نداره و داره درگیر یه مرد دیگه میشه ...البته خودش ادعا داره که این مرد رو دوست نداره ...اما منکه آدم باهوشی هستم خوب این رو درک میکنم که اگه یه زن مردی رو دوست نداشته باشه اون مرد تا هزار قدمی زن هم نمیتونه بیاد ...چه برسه به اینکه باهاش حرف بزنه ...و چند باری هم با هم قرار داشته باشند و اون مرد به راحتی فرصت کنه تمام احساسهای خودشو نسبت به زن بیان کنه ...خودش برام تعریف کرد ...خواستم بهش بگم : هی! ...مگه تو همون روز اول به من گفتی دوستت دارم ..مدتها گذشت ...و تو درگیر عشق قبلیت بودی و بعد آرام آرام به من ابراز علاقه کردی ...مثل همه زنها ...! خیلی از خودم بدم میاد ...میدونی برای چی ؟ برای اینکه فکر کردم تو با همه فرق داری ...اما اشتباه بود . تو درست مثل همه هستی و البته خودتم به من یه بار گفتی ...گفتی که هیچ فرقی با زنهای دیگه نداری ...اما من احمقانه فکر میکردم که اینطوری نیست ...و تو فرق داری ...میدونی خانم ؟...تصمیم گرفتم که دیگه کسی رو دوست نداشته باشم و یا جداقل اینکه عاشقش نشم و یا اینکه هیچ وقت بهش نگم ...میخوام همه حرفهای خواهرمو بنویسم و روزی دهها بار از روش مشق بنویسم ...میخوام هر روز برم صورت گلی رو ببوسم و ازش بخوام منو ببخشه ...به خاطر همه بی احترامی هائی که به خاطر تو به اون کردم ... میخوام بهش بگم که تنها من باید عاشق اون که خواهرمه و مادرم باشم ...زنهای دیگه خیلی برای این عشق مطمئن نیستند !....من تو رو آرام آرام ترک میکنم ..نه به خاطر تو ...که تو منو عملا ول کردی ...به خاطر خودم ...نمی خوام یهو از ندیدن تو مریض جسمی هم بشم ...میخوام آرام آرام درد نبودنت ...غم عشق یک طرفه ای که در تمام وجودم سنگینی میکنه ...حسرت همه آرزوهامو ... دریغ رویاهائی که هیچ وقت به واقعیت تبدیل نشدن ...یواش یواش توی تنم ...توی روحم رسوب بشه ...زخمی که تو به من زدی هیچ وقت خوب نمیشه ...و این درد ابدی همیشه با منه ..همیشه ...!
ای عزیز خوبم! ...با همه اینها دوست دارم ...تو حق داری منو ول کنی و دنبال زندگی بهتری برای خودت باشی ...این حق توست ...اما عزیزم !...فدای اون نگاه قشنگت !...تو رو خدا دیگه به هیچ مردی تا این حد ابراز عشق نکن ...دلت برای اون بسوزه که ممکنه حرفهای تو رو باور کنه ...من باید با تمام دروغهای خوشگل تو بسازم ...چون فقط همین برام مونده ...دروغهای تو! ...صدای تو همیشه در گوشم زنگ میزنه که با همه وجو.دت می گفتی : دوستت دارم ..دروغ می گفتی میدونم ...اما من همین خاطرات تو رو برای خودم نگه میدارم ...منکه به تو دروغ نگفتم ...من دوست داشتم ...واسه همینه که نمی تونم حتی به زنی که همه حتی گلی هم باور دارن که عاشق منه ابراز علاقه بکنم ...سعی کردم دوستش داشته باشم اما نشد ...میدونم که اون راست میگه ...اما عزیزم ! من به دورغهای توست که معتادم ! ...تو هم منو و هم اونو با هم نابود کردی ...عیب نداره ...امیدوارم این آقائی که تو زندگیت اومده و قراره بعدها تو دوستش داشته باشی و عاشقش بشی ...مرد زندگیت باشه ...و تو رو به آرزوهات برسونه ...میدونم خیلی زود منو از خاطر می بری ..درست مثل مرد قبلی ...شما زنها در فراموش کردن مردها حرفه ای هستید ...اما دلم میخواست فقط یه خاطره رو توی ذهنت نگه داری : اون شبی که برای اولین بار تو چشمهات نگاه کردم ...تمام تنم می لرزید ...و با همه تن و روحم بهت گفتم : دوستت دارم ....اون شب رو فراموش نکن ..چهره و صدا و حالت من در اون لحظه برای تو میتونه الگوی خوبی باشه برای اینکه بتونی تشخیص بدی یه مرد تا چه حد در گفتار خودش صادقه ...راستش به این جای کار که میرسم ..گریه ام میگیره ...مثل همین الان که اشگهام دراه روی این کیبرد خط میاندازه ...باید خودمو کنترل کنم تا چند جمله آخرمو بگم ....!
دوست دارم ...خیلی دوست دارم ...نمی تونم ازت متنفر باشم ...خوش باشی همیشه ....
(یه ساعت بعد ! ) :
صدای گریه ام تا اتاق خواهرم رفت ...اومد و منو پای این کامپیوتر لعنتی گیر انداخت ...فهمید که کار تمومه ...سرمو گذاشتم تو بغلش و یه دل سیر گریه کردم ...اونم با من همراهی کرد ...لحظه های خوبی نبود ...میدونی خیلی دردناکه که یه برادر و خواهر تو بغل هم گریه کنند ...این از تراژیک ترین تصاویر انسانیه ...گریه تلخی بود ...هم برای من هم برای اون که حالا به شدت نگران آینده منه ..می گفت : نذر کرده بود که حدسش غلط از آب در بیاد ...و قصد داشته همین هفته بره و نذرشو ادا کنه ..چون دیگه مطمئن شده بود که کار منو تو به فرجام خوش خودش رسیده ...حتی اونم دلش میخواست همه چیز خوب تمومه بشه ...اما نشد ..نمیشه ...قرار هم نیست که بشه ...!
دارم میسوزم ...آتیش افتاده به جونم ...می سوزم ...می سوزم ...می سوزم ...
کاش هیچ وقت ندیده بودمت ...کاش عاشقت نمی شدم ...کاش میتونستم مثل مردای دیگه باهات رفتار کنم ...کاش قادر بودم ازت بدم بیاد و بعد از تو به خاطر همه بازیها و دروغهات انتقام بگیرم ...کاش می شد برای دیگران تعریف کرد ...کاش لااقل به مادرت که میدونم زن بزرگیه میگفتم ...کاش تو اونقدر خوب بودی که به زندگیت آتیش نمی زدی ...کاش تو می فهمیدی که هیچ کس نمی تونه مثل من تو رو دوست داشته باشه ...کاش ...کاش ...کاش...می سوزم ...می سوزم ...می سوزم .....................
خداحافظ !
