جمعه بیست و پنجم فروردین 1385
تعبیر خوابی که هرگز ندیدم !
چشم انداز من چه بود ؟ افق نگاهم تا کجاها رفت و برگشت ؟ چرا دیگر مثل قدیمها نمیتوانم آینده ام را بو بکشم ؟ حس بویائی فرداهایم خراب شده . برای همین است که شبها میترسم . ترس از خوابیدن و بیدار شدن و دیدن صبح و روزی که انتظارش را نداشتم . چشم به راه چیزی نباشی و بیاید یقه ات را بگیرد سخت است . این دیگر شوکه شدن در برابر وقایع غیر قابل انتظار نیست . یا مثلا سوپرایز ! حقیقت تلخ و ترسناکی است . من نمیتوانم اینطوری زندگی کنم . نمیتوانم در برابر این سوال همیشگی: چه میشود ؟ تاب بیاورم ..عادت دارم همه چیز را آنجوری ببینم که قبلا فکرش را کرده ام . هیچ از ناشناخته ها خوشم نمی آید . یونگ می گفت : آدمی آینده را در حال خواب می بیند . گذشته ترکیبی است از آنچه شده و آنچه قرار است بشود و خلاصه آن را در خواب دیده ایم . آنونس فردا ! ...تیزر آینده ! ...پیش پرده روزهای بعد !...فروید هم این ادعا را طور دیگری بیان کرده است : ضمیر ناخودآگاه ! ...آدم را کوه یخ شناور در اقیانوس می پنداشت . قسمت بالای آب را خودآگاه نام گذاشت و قسمت زیرین کوه اسیر اقیانوس را ناخودآگاه ...هر آنچه قرار است روی آب بیاید قبلا زیر آب بوده و این ناخودآگاه آن را دیده ...!
و حالا من انگار خواب هایم غلط از آب در آمده و چشمهای زیر آب ناخودآگاهم آلبالو گیلاس می چیند ..همه اش اشتباه ..همه اش خطا ...ماجرای من و این زن را هیچ قسمتش را به خاطر نمی آورم ...تازه ..تازه است ...و من گیج و مبهوت مانده ام و نمی دانم باید چه کنم ...پدرم همیشه می گفت : زن موجود غریبی است و البته به شدت عجیب ...اگر زن خوب بود یکی هم خدا می گرفت ! و اساسا خداوند این جنس لطیف را برای این خلق کرده که خوشیهای مرد نسبی باشد . اگر مرد تنها بود در این جهان هستی... همان بهشت می ماند و بی جهت خودش را در غربت زمین آواره و اسیر نمی کرد ! پدرم این حرفها را دور از چشم مادرم می گفت و همینکه مادر سر و کله اش پیدا می شد با تردستی حرف را می پیچاند . اما من انگار بچه حرف گوش کنی نبودم ..هیچ وقت نتوانستم به زن اینگونه نگاه کنم ...با اینکه همیشه این زنان بوده اند که دخل احساس و خلاقیت و توانائی مرا آورده اند . اما من همیشه از صمیم قلب دوستشان داشته ام . البته هر بار که از قله عشق سر و ته می شوم و سقوط آزاد می کنم با خودم عهد می بندم که نصیحتهای پدر را عملی کنم . ولی نمیشود . یعنی نمی توانم . وقتی عاشقم ..عاشقم ...همین و بس ! بچه که بودم اولین عشقم را در هفت سالگی تجربه کردم ...یک عشق نامانوس ..عاشق زنی 35 ساله شدم ! بعدش هم عاشق دختر همسایه بودم و بعدترش دل به یکی از زنان فامیل بستم : زن دائی ام !!! و بعد از کلی عذاب وجدان و ویران شدن احساسات انسانی ام ( چون از همان روز اول تا روز آخرش از سنگینی یک گناه بزرگ و معصیتی نابخشودنی نفسم بند آمد . اگر چه عشقم سراسر افلاطونی بود . اما هر وقت آن زن را می دیدم سر تا پایم از خجالت غرق در عرق شرم می شد ) دختر خاله ام سوژه عاشقی ام شد . تا اینکه پدرم نقل قول تاریخی خود را در باب من به مادرم بیان کرد . :
- خانم مگه این آقا پسرو نمی شناسی ؟! اول هفته عاشق می شه ..وسط هفته اوج می گیره میره ناف آسمون ..آخر هفته ام عین یه تاپاله تلپی میافته پائین ! ...چیه ؟ ...بالهای عشقش شکسته و سقوط اجباری ! ..این بچه اصلا مازوخیسم عاشقی داره ...با روان درمانی هم خوب نمی شه ..باید صبر کنیم تا علم آنقدر پیشرفت کنه که بشه روح رو هم عمل جراحی کرد ! اون وقت شاید ..و البته تاکید می کنم شاید با پیوند زدن یه عقل درست و حسابی و یه قلب جمع جور و یه دل با در و پیکر ..بشه براش یه کاری کرد !!! تا اون روز وضع همینه که هست ...!
به هر حال داستان من همانی بود که پدرم گفت و من هم کاری نمی توانم برای خودم بکنم ...!
حرف ..حرف این زن بود ..همانی که قبلا هم در باره اش حرف زدم ...زن خودخواه و نارسیسم ...! یه جورائی حس میکنم ازش خوشم می آد ...همیشه همین جوری شروع میشه ..اولش حس میکنم ازش بدم نمی آد . بعد به این نتیجه می رسم که نه تنها از اون بدم نمی آد بلکه خیلی هم خوشم می آد . یه خورده که میگذره حس میکنم دلم براش زیادی تنگ می شه ..تند و تند هواشو می کنم ..همه اش دلم میخواد با اون باشم و براش حرف بزنم و یا برام حرف بزنه ..هی میگردم دنبال بهانه ..برای زنگ زدن ...برای رفتن بیرون ...برای ...بهانه ها که تموم میشه ..غصه های من شروع میشه ...اوایل باید حداقل هر یک ماه یه بار ببینمش ..بعد میشه هر 15 روز یک بار ...بعد هر هفته ..بعد یه روز در میان ..بعد هر روز ..بعد هر 12 ساعت ...و بعد هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه ..جوری که وقتی پیشش هستم بازم دلم براش تنگ میشه ! ...این مرحله برای من فاز اول به حساب می آد ! ...در فاز دوم کم کم به این نتیجه می رسم که اساسا من وجود ندارم و هر چه هست اونه ... استحاله میشم در او ...غرق میشم توی وجودش ..زورق شکسته عاشقی ام رو رها می کنم در دریای طوفان زده چشمهای او ...حسم میشه حس اون ...صدام میشه صدای او...نگاهم فقط در امتداد نگاه اون معنی داره ..حسرتها و غمها و نگرانی ها و همه حسهای اون می ریزه توی وجود من ...دیگه توی آینه خودمو رو حتی نمی بینم ! ...فاز سوم از اینجا به بعد شروع میشه ...که من اسمشو گذاشتم دنیای بدون بو و صدا و رنگ و هوا ...فکر نمی کنم روزی برسه که بتونم تعریفش کنم ...غیر قابل توصیف کردن ...هیچی نیست ..اما همه چی هست ...از خلا تو خالی تر و از تمام کهکشانها وسیع تر ...من تا اینجا اومدم ...نمیدونم شاید فاز چهارمی هم باشه و من ازش بی خبرم !...و حتی فاز پنجم و ششم و... یادمان باشه انسان موجودی است ناشناخته و نامحدود و غیر قابل کنترل ...!
در ارتباط با این خانم نمیدونم الان در چه وضعی هستم ...با خودم میگم احتمالا همین روزها وارد هوای فاز اول میشم ...یا شایدم شدم و هنوز خبر ندارم ...داغم و حالیم نیست ! نمی دونم ..نمی دونم ...با اینکه از عاشقی هیچ دل خوشی ندارم ..اما باور کنید که دلم برای یه لحظه اش لک زده ...عشق برام سخته ..دردناکه ...ویرانگره...اما دوست داشتنی و لذت بخشه ..دردی که دوستش دارم ...زخمی که از اون لذت می برم ...من عاشق زاده شدم ..عاشق زندگی میکنم و قطعا عاشق هم از دنیا می رم ...برام اصلا مهم نیست که هیچ وقت نمی رسم ..میدونم که قانون عشق نرسیدنه ..میدونم که وصلی در کار نیست ..همه اش شیدائی ...و آواره گی ...و حسرت ....و اندوه بی پایان ...و بغض نشکسته ...و روزهای سخت بی قراری ...و هزار درد دیگر است ...میدونم و همه اینها رو با تمام وجودم لمس کردم ..اما من مریض عشقم ...بیمار عاشقی ام ...هر بار که معشوق ولم میکنه و میره و منو با یه دنیا خاطره و خیال رها میکنه ...میرم می شینم توی اتاق تنهائی ام و از پنجره روز شمار عمرم منتظر می شم تا بعدی بیاد ...بیاد و باز هم منو با خودش به همون دنیای درد و غم و غصه ببره ...از همون روز اول میدونم چه اتفاقی قراره بیافته ...چون همه زنها به نظرم شکل هم هستند . حداقل زنهائی که من دیدم عین هم بودن . روزهای اول خوبند ...وقتی می فهمند که من عاشقم اولش خوششون میاد اما هر چه این عشق من اوج میگیره اونها از من دورتر میشن ...تا اینکه بلاخره منو ول میکنند و میرن دنبال بخت و اقبال خودشون ...ولی من باز هم با اونها این راه هزار بار رفته را میرم ..و عجیبه که هیچ وقت هم برام تکراری نمی شن ...تازه ..تازه ...انگاری همه چیز برای اولین بار که داره اتفاق می افته ...اما وقتی تموم میشه ...من می فهمم که این داستان و ماجرا برام تکراریه ...راستی چرا ؟ این چه بخت و اقبالی که با منه ...؟ می شه از دستش در برم ؟ می شه یه روز بیاد که بتونم برم جلوی آینه و چهره خودمو ببینم و بگم : هی ...دهاتی !...با توام ..چه خبره مگه ؟ کجا داری میری ؟ وایستا ..تامل کن ...یه خورده بشین ...برگرد و به راه آمده نگاه کن ...چرا ترمز بریدی و چهار نعل داری به تاخت به سمت بدبختی خودت میری ؟ فکر میکنی اگه توی این جاده کمی توقف کنی و برگردی و پشت سرتو نگاه کنی چی میشه ؟ سنگ میشی ؟ طلسم میشی ؟ ..نه ...نه ...پسر جان ..نه ...تازه باد عقل تو کله ات می پیچه ...حواست میاد سر جاش ...پس نترس ..بایست ...و کمی ...فقط کمی فکر کن ...شاید در آن صورت این داستان همیشگی یه جور دیگه تموم بشه ...یه پایان خوش ...خدا رو چه دیدی شاید این بار اون نرفت و موند پیش تو برای همیشه ...شاید ...! قصه تو همیشه با اشگ و تنهائی و مرض تموم میشه ...شاید این بار ته داستان یه جشن عروسی حسابی و بزن و برقص وجود داشته باشه ...!!!
نمیدونم تا چه حد تونستم حال و هوای حسی خودمو منتقل کنم ؟ عاشق نشدم ...هنوز درگیر نیستم ...اما احتمال هر اتفاقی هست ...خدا کنه ...! خدا کنه چی ؟ میترسم دعا کنم ...اصلا نمی دونم برای چی باید دعا کنم ...نمیدونم الان از خدا چی باید میخوام ...و خدا باید برای من چه کاری انجام بده ...فقط می ترسم ...از آینده ای که از آن خبر ندارم ...از تعبیر خوابی که هیچ وقت ندیدم ...از صبح فردا می ترسم ...کاش همیشه امشب بمونه ! ... همینجوری ...کاش ...!
پنجشنبه سوم فروردین 1385
آن زن !
با خودم فکر کردم اولین پست سال جدید در این وبلاگ چه باشد . خواستم چیزی بنویسم . اما نمیدانستم در باره چه ..بهار ؟...خودم؟ ...سال جدید ؟ ...حوصله هیچکدام را نداشتم ...رفتم سراغ نوشتهای قبلی ...تا رسیدم به یادداشتهای روزانه ام ...سال گذشته با زنی آشنا شدم که هنوز این رابطه وجود دارد ...یادداشتی را که روز اول دیدارمان نوشته بودم برایم جالب آمد ...اینکه اول این را برایتان بگذارم تا بخوانید و بعد نوشته ای از اوضاع و احوال فعلی این رابطه ...میتواند برا ی شما و هم برای خودم جالب باشد که نگاه من به او تا به امروز چقدر تغییر کرده و یا نکرده ..و این کنجکاوی که بلاخره چه شد ...این را بخوانید ..پست بعدی در باره همین زن است ..البته در همین روزها ...:
توی خونه پشت میزم میشینم و کتابی را باز میکنم و غرق میشم در آن ( البته در ظاهر ) . هیچ چیز نمی بینم و فقط ادای خواندن را در می آورم . برای اینکه بیکار به نظر نیام و کسی سکوت منو بهانه برای پر حرفی خودش قرار نده و مزاحمم نشه . نمیدونم این چه عادتیه که مردم دارن . اگه ببینن کسی آروم توی خودش رفته و در افکار دور و درازش غرق شده . حس میکنن اون آدم نیاز به حرفها و البته چونه گرمیهای دیگری داره . یه سوژه برای شنیدن . و من هیچ خوش ندارم موضوع حرفهای کس دیگه ای باشم . دارم فکر میکنم . بعد از اون حتما مینویسم . این عادت از روزهای بچگی با منه : فکر کردن و نوشتن .
دارم به اون زن فکر میکنم . همونی که امروز عصر با هم بودیم . یه قرار معمولی . خیلی معمولی . درست مثل همیشه . باور کنید هیچ فرقی نداشت . نشستیم . چیزی خوردیم و با هم حرف زدیم . در باره خیلی چیزها و اگه بخوام دقیقا بگم در باره چی صحبت کردیم . باید بگم : هیچ چیز ! ...یه قیافه ساده داشت . ساده ..ساده ...هیچ نکته قابل توجه ای در صورتش نبود ...آره نبود ...دقت کردم ..دلم میخواست یه ویژگی خاص از توی اون چهره بیرون بکشم و به خاطرم بسپارم . اما نبود ...هر وقت یاد مژده باشم بلافاصله چشمهای وحشی اون به خاطر میاد ...مینو فرشچی عزیز ..ابروانش آنقدر تاب و پیچ داره که هرگز از ذهنم بیرون نمیره ..مریم بهاری نازنین ...خنده هاش برام جالبه و منحصر به فرده ...رضا ابوفاضل ..لبهای پهنی داشت ..فرح ..بینی باریکی توی صورتش بود درست عین یه خط باریک !...ممد پهلوان دستهای قوی داره ...باهاش که دست میدی تا چند ساعت دست خودت درد داره ...خلاصه هر کس یه چیزی داره که وقتی به یادش باشم اون ویژگی به ذهنم میاد ..اما این زن چی داشت ؟ واقعا هیچی ...هیچ ...هیچ ...!
اما من دارم به اون فکر میکنم . نمیتونم بگم در باره چه چیز اون ..شاید همه وجودش ...شایدم هیچی ...نمیدونم ...نمیدونم ...یه فکر احمقانه الان چند دقیقه است که داره منو اذیت میکنه ..: نکنه عاشق شده باشم ؟ ...اگه شما این اینجا بودید از انفجار خنده من ترس برتون میداشت ...اونقدر خندیدم که چشمهام پر از اشگ شده ...آخه چرا من باید عاشق یه زن ساده که البته خودش خیلی تلاش داره تا فوق العاده به نظر بیاد ...بشم ؟ اون با خودش فکر میکنه که خیلی زن زیبا و محشریه ..اینو از طرز لباس پوشیدن و نگاه کردن و حرف زدنش فهمیدم ..از اون زنهائی که دچار یه سوء تفاهم عمیق نسبت به خودشان و موقعیت اطرافشان هستند ...فکر میکنند همه مردان با نگاه اول دیوانه آنها میشوند ...اما اینطور نیست ..مردها هیچ وقت نمیتوانند دیوانه چنین زنهائی باشند ...آنها بیش از اندازه معمولی و ساده هستند ...مرز میان زیبائی و زشتی ...اگر کمی ابروانشان کج بشود به سمت زرشتی سقوط میکنند ... آه خدای من ! . ..چه مصیبتی ! ..اگه یه روز قرار باشه با یه همچین آدمی فقط رفیق باشم ...باید اونو از این سوء تفاهم وحشتناک بیرون بکشم ...باید به اون یاد بدم که جلوی آینه خود شیفته به خودش نگاه نکنه ...واقع بین باشه ...درک کنه که یه زن زیبا و فوق العاده نیست ..و باید بیشتر به درون خودش توجه کنه ..چون در بیرون خبری نیست ...باید اینو حالیش کنم ..میدونم سخته ..اما میشه ...یعنی من میتونم ...حالا سوال اینجاست ..که چرا این آدم توجه منو جلب کرده ؟ چرا ؟ چرا ؟
این آدم پر از اشکاله ..مملو از ضعف و ایراد ...نارسیسم پیشرفته ای داره ...مهمترین دلیل این نارسیسم رو باید در شرایط زندگی اون جستجو کنم ..مصمئنا زنانی و دخترانی که در محوطه فکری و زیستی او قرار دارند از دم بد قیافه و پر ادا و افاده و البته روستائی مسلک هستند که او در جمعشان شاهزاده به نظر آمده و مردان هم یا از جماعت زن بارگان شهرستانی اند که به هر زن و دختر که میرسند یک مشت تعارف الکی مضحک در وصف زیبائی و اندام و اخلاقیات استثنائی او بلقور میکنند و یا از آن دسته مردانی که از فرط بد سلیقگی همیشه نعل وارونه میزنند و ماه را به جای خورشید و ستاره قطبی را به جای ماه شب چهارده میگیرند ...همین است ..چیز دیگری نمیتواند باشد ...این زن به همین دلایلی که گفتم نارسیسم وار گرفتار بدنه و برون ظاهر خود است ...وای که چقدر این زنها اعصاب مردان را در هاون میگذارند و میکوبند ..چون دو راه بیشتر نداری یا باید یک ریز از زیبائی نداشته خانم در شعر گفتن روی اخوان و نیما را سفید کنی و یا به کوچکترین انتقادی سرکار علیه دچار تب و لرز میشود و کارش به سرم و درمانگاه میکشد ...هر دو راه سخت است ..و من تنها باید راه سوم را برگزینم . : درمان !
این زن اما از یک وهم دیگر هم در رنج است . فکر میکند زندگی دیگران همه در گرو زندگی اوست . یعنی همه به دنیا آمدند تا در محضر او باشند و در رکابش التزام کنند . به همین خاطر دو سوم عمرشان در فکر خودکشی میگذرد . که بمیرند و دل همه را بسوزانند . چون فکر میکنند این آدمهای احمق نادان قادر به درک درستی از آنها نیستند و تنها راهی که میتوان این جاهلان را به خود آورد . پاک کردن صورت مسله است . یعنی باید بمیرم تا بدانند که چه گوهر نایابی را از دست داده اند . من چقدر باید زحمت بکشم تا به این آدم بفهمانم که عزیز جانم بزرگترین مردان و زنان تاریخ مردند و آب از آب تکان نخورد . همه ماجرا در همان چهل روز اول است . اگر خیلی ارج و قرب داشته باشی تعداد شرکت کنندگان در مراسمت بیشتر از دیگران است و گرنه که خاک سرد است ..خیلی هم سرد است ....با مرگ هیچ کسی زندگی دیگران متوقف نشده و نخواهد شد ...مرگ ..مرگ است ...همه چیز بستگی به خود ما دارد ...خوب زندگی کنیم برای خودمان خوب هم می میریم باز هم برای خودمان ...چقدر باید تلاش کنم تا این واقعیت را برای او جا بیاندازم ؟ چقدر ؟
خواهر زاده فضولم به سراغم می آئید :
- دائی توی این صفحه چی نوشته ؟
- کدوم صفحه ؟
- همین صفحه کتابی که داری میخونی ..الان یه ساعت همین جا گیر کردی و ورق هم نمی زنی ...چه خبره مگه دائی ؟ چی نوشته ؟ تو رو خدا به من هم بگو !
کتاب را با حرص می بندم :
- به تو چه ...کی میخوای این عادت مسخره رو از خودت دور کنی ؟ این همه حواست که به دیگرانه اگه به خودت بود ..یه چیزی می شدی !
بر میخیزم و می آیم کنار پنجره ...خواهر زاده لبهایش را جمع می کند و میرود . پرده را کنار میزنم . شب شده ...خیلی وقت است که شب شده و من هنوز در فکر این زنم ...چه چیزی در این زن هست که مرا با خودش می برد ؟ ...دلم میخواهد باز هم او را ببینم ...میدانم سخت است .. اما میخواهم باز هم ببینمش ..تلفن را بر میدارم و شماره اش را می گیرم ...خدا آخر و عاقبت ما را به خیر کند !!!
