یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384
برای ماهی سیاه کوچولو و رفقای دیگر ...!
دهاتی وار به جهان نگاه کردن فوایدی دارد و مضراتی . مهمترین فایده اش اینکه بی خیال به همه حرف خودت را میزنی و میگذری و منتظر بازتابهای آن نمیشوی و هر چه هم بگوئی به تو حق میدهند : - خوب دهاتی دیگه !..چیکارش کنیم ؟!
اما از مهمترین مضرات آن اینکه ماهی سیاه کوچولو که این پست همین جا به او تقدیم میشود غر غر میکند که : بلاخره نفمیدیم که منظور نظر تو دهاتی چیه ؟
و بعد من مجبور میشوم که توضیح دهم که کار خراب تر میشود و یا سکوت کنم که حتم با اخم و تخم ماهی سیاه کوچولو روبرو خواهم شد ...اما هر چه باشد بهتر از این است که مثل همه به جهان نگاه کنم . به قول سرکار علیه فیلسوف بلاگستان ناهید خانم : جور دیگر باید دید ...
چشم خانم ...چشم ...این هم تلاش دهاتی برای جور دیگر دیدن ...کم میشود که نوشته ای را به کسی تقدیم کنم ( ترسم از این است که هدیه ام را رد کند و دماغم بسوزد ! ) اما موقع نوشتن این چند بند بد جوری توی هوای ماه سیاه کوچولو پرسه میزدم . پس نوشتم برای ماهی سیاه کوچولوی خودم ! :
1- بخت يارت بود كه رفتي و اين رسواييها رو نديدي، من يه چيزهايي تو عروسي پسرت ديدم كه طاقتم طاق شد ، گفتم بيام سروقتت، يه سنگريزه بزنم رو سنگت، بلكي بيدار بشي، ببيني چه بدبختي گرفتار شدم.
- پسره مي گه، ننه، تو پير شدي، امل شدي، نمي فهمي.
- خودت نمي فهمي، بي آبرو، بي غيرت، رفتي عروسي گرفتي، معصيت كني؟ زن ومرد اختلاط انداختي كه چي بشه؟ مي خواستي چه غلطي بكني؟ اي بي آبرو.. دانس مي كني...
- مي دوني، تو شيريني خورون نگذاشت كه من حرف بزنم، مي گفت : خانواده عروس ، سواتدارن، با شخصيتن چه مي دونم، امروزين، تو كه حرف بزني مي خواي از حلال و حروم حرف بزني، از زنها شون ايراد بگيري، كه چرا حجاب نمي كنين، فساد مي ياره. .غلط، غولوط هم كه مي گي، آبروريزي مي شه ، دختره رو به من نمي دن..
- اي بي حيثيت، ريقو نگيت يادت رفت، يادت رفت يه لنگه كفش بودي، حالا انقذري شدي، اين من بودم كه كهنه هات رو با همين دستهام مي شستم، كه چي؟ دارم پسر بزرگ مي كنم، شيرم حرومت.
- ننه دختره رو نديدي، يه دامن پوشيده بود، چي بگم، با اون پاهاي غناثش، همه جونش پيدا بود، باهمه حرف مي زد، نشست و برخاست مي كرد،آخه يه محرمي نامحرمي، تف تف تف، انگارنه انگار
- پسر خوش غيرتت هم مي گفت: خوب مادره، خوبي بچه شرو مي خواد، حرف مي زنه مشورت مي كنه، ديگه زن و مرد نداره كه ، تو اونقدر از خونه بيرون نرفتي كه از مردم عقب افتادي.
- گفتم: اين حرفها چيه كه مي زني، اينها فاسدن، ميدوني چي گفت؟
- گفت: تو وكيل خودت باش، دهنت رو هم ببند، دندون جلوييت افتاده ، بهت مي خندن.
- اميدوارم كه مادر، سرت بره زير چرخ كاميون كه اينجور من رو سبك كردي.
- آخ ، اي بخت، تو چرا از ما رميدي؟ اگر اون وقتها بود، اون دامن رو من مي پوشيدم، با يه پيرهن ململ، ململ گلي، از همه سر بودم، تو اون عروسي، ستاره مجلس مي شدم، چشمهاي اين زنيكه قرتي هم در
مي اومد.
- كجايي دهاتی!، پاشو نيگاكن، چه جوري خوار شدم، آخ كه اميدوارم همون جوركه جيگر من خونه، جيگر همشون خون بشه..
2- مي گن عقل و شعور تنها چيزي هست كه تو دنيا عادلانه تقسيم شده. چون همه معتقدند به اندازه ي كافي از اون برخوردارن...!
-می گويند بشر از درون دچار نيروهای ناهمساز است که کار او را به گناه و تباهی وفساد می کشاند.تکيه گاه فلسفی اين گروه فرويديسم است.وچون اين مکتب بنای کار را بر ميل جنسی نهاده نفوذ کلام زيادی يافته است.
-می گويند اجتماع بشری وتضادهای آن چنان است که هر گونه کوششی را بيهوده می سازد.به نظر اين گروه عمل که با انديشه در تضاد دائم است همواره با بن بست مواجه می شود.تصور نادرستی که از فلسفه ی اگزيستانسياليسم شايع است طرفداران اين انديشه را متقاعد می کند که تفکرشان منطبق با آخرين مرحله ی انديشه های فلسفی است.
-می گويند که فلسفه های کهن چون عرفان ايران وفلسفه بودا ودين مسيح کمابيش به همين نتيجه می رسند.آنچه اين نظر را موجه جلوه می دهد اطللاع ناقص از عرفان است.
-می گويند نظريه ی نسبيت اينشتين برای علوم اجتماعی نيز قاطعيتی باقی نگذاشته و از سويی ديگر انديشه دانشمندانی چون مالتوس سازش دانش واخلاق را ناممکن می نماياند.
-می گويند که فيلسوفانی چون شوپنهاور ونيچه نوميدی را از نظر گاه فلسفی ثابت کرده اند.و هر گونه اميدی را به بهبود سرنوشت بشر تباه دانسته اند.
-ادعا می کنند که آثار نويسندگان و هنرمندان بزرگ جز تلقين ياس ونوميدی نيست.
-می گويند که مکتب های مدعی خوش بينی دکانی بوده که دير يا زود پرده تزوير از برابر آن افتاده است.
3- در یک شب تاریک در رویای خودم غرق بودم.در این رویا داشتم در کنار ساحل با سرورم و فرماندار فرمانداران(خدای مهربان)قدم می زدم.
در آن سوی آسمانها صحنه هایی از زندگی ام درخشید.
در جا جای زندگی ام متوجه دو جفت رد پا شدم که یکی از آنها متعلق به من و دیگری متعلق به سرورم بود.
وقتی که آخرین صحنه از پیش رویم گذشت،من برگشتم و به آثار ردپا های به جا مانده بر روی ماسه ها نگریستم.در یک لحظه متوجه چیز به خصوصی شدم.در بعضی از جا ها فقط یک جفت رد پا دیده میشد.
این رد پاها مخصوص بدترین و سخت ترین وغمگین ترین لحظهای زندگی ام بود.
در این موقع نگران شدم و از سرورم سوال کردم.
گفتم:«خدا...ای خدای من...تو گفتی که من همیشه در همه جاوهمه زمان با تو هستم.ولی من متوجه شدم که در بعضی از لحظات سخت و دشوار زندگی فقط یک جفت ردپا وجود داره.من نمی فهمم که چرا موقعی که من به تو نیاز دارم تو من رو ترک می کنی؟!»
سرورم جواب داد:«عزیز من...ای مخلوقم...من عاشق تو هستم و هیچ وقت ترکت نمیکنم.
در زمان های آزمایش و رنج ،وقتی که تو فقط یک رد پا رو میدیدی،اون لحظه ای بوده که من تو رو بقل کرده بودم و می بردمت!!!»
4- میدونستی که احساس اینکه علاقه یه نفر شامل حالت شده باعث میشه که تو هم به اون علاقه مند بشی . درست مثل آینه !
میدونستی واسه اینکه علاقه تو به اون رنگ ببازه کافیه که عشق اون دیگه بهت نتابه !
میدونستی عشق من به تو از همین تابشهای نگاه تو شکل گرفت !
میدونستی - به قول خودت - واقعاً ؟!
کاش اینم میدونستی که حالا که از نگاهای تو خبری نیست ، حالا که از آهنگ قشنگ دلت اثری نیست ، دل من داره عاشقونه تر از همیشه ، بی بدیل تر از هر لحظه ؛ تو رو آواز می خونه ! تو رو فریاد می زنه !
تمام ديشب را و همين روزهاي پيش را هم به تو فکر کردم. و به چشمان سياهي که ديوانه وار دوستشان داشتم و به چند ماهي که گذشت...با همه ي خوبي ها و بدي هايش! تمام ديشب را نخوابيدم و به تو فکر کردم و به همه ي آن چه ميان ما نهاني يا آشکارا گذشت...به همه لبخندها... اشک ها... و حتي فريادها...تمام ديشب را نخوابيدم و راه رفتم! دلم مي خواست فرصت اين بود که لحظه اي ... تنها چند لحظه به من فرصت سخن گفتن بدهي. دلم مي خواست يکبار مي شنيدي همه ي آنچه را که مي خواستم بگويم! حسرت تنها حاصل آن عشق نبود عزيزم.!
عشقی که شايد به يک باره جان گرفت و سالي پنهاني بود و به يکباره آشکار شد و شايد هرگز نبايد آشکار مي شد...نمي دانم...نمي دانم.
5- در طالع من نوشته شده که باید یکی از آن گروه سبزی ها و حافظ محیط زیستیهای متعصب شوم تا آدم خیلی خیلی خیلی خوشبختی باشم . یکی دیگر از آن محیط زیستی ها که دکترای شستن پرهای مرغ دریایی در سواحل نفتی دارد می آید و من عاشق او میشوم و با او ازدواج میکنم و تا آخر عمرم بچه نمیزاید و همهء در و دیوار خانه پراز پیچک های مخصوصی ست که زمینهء تحصیلی منست و برای اینکه بتوانم آنها را در محیط بسته و در نور آپارتمان پرورش دهم ده سال ممارست و مطالعه کردم . من و همسرم گوشت نمی خوریم و برای همین از زور لاغری شبیه ملوان زبل و دوست دخترش شدیم .ما مشتری پر و پا قرص غذاهای رستوران خانهء هنرمندان هستیم و تنها مشکل ! زندگیم اینست که به گردهء گیاهان حساسیت دارم و وقتی گند گل و وغ وغ *بلبل بلند میشود حالات آلرژیک من عود می کند و فر و فینم در می آید . جلسهء خواستگاری درفضای باز و زیر درخت بید مجنون خانهء آن خانم روشنفکرتر از من برگزار می شود تا هر دو بدانیم و بقیه هم بدانند و آگاه باشند که ما آنقدر روشنفکریم و اهداف والایی داریم که خواستگاری را در یک چنین خانه ای انجام می دهیم . در یک ساعت اول که بحث پیرامون برنامهء جمع کردن کیسه نایلون هایی ست که آدمهای بی ادب در کوه ریخته اند من یک بسته دستمال کاغذی از نوع قابل بازگشت به چرخهء طبیعی تمام می کنم و می توانم قرمزی دماغم را از بالا ببینم . زن وارسته ای که هدف مشترک تنها چیزی ست که او را به من نزدیک کرده با شرمندگی می گوید که : وقتی بینی من قرمز می شود خیلی زیبا می شوم و او به خاطر سختی که در راه هدفمان می کشم مرا تحسین می کند ...
سه برابر زور معمول نسبت به استخر را متحمل می شوم چون می دانم شنا کردن در دریا انرژی بالای طبیعت را به من هدیه می کند در حالی که آب کلر دار استخر فقط موهایم را خراب می کند . یک عدد خزهء مامانی درازکه به انتهای آن هم یک تکه کیسهء مخصوص بسته بندی تمبر هندی چسبیده دور ساق پایم می پیچد و تا میایم کیسه ! را جدا کنم چشمم به یکی از آنهایی می افتد که در ساحل دراز کشیده اند و آب گوجه فرنگی ، روغن بچه و قهوه و .. به خودشان مالیده اند که برنزه بشوند و در سن سی و پنج سالگی در اثر سرطان پوست بمیرند ، یک دفعه یک لگد محکم توی سرم می خورد و تا سه روز بعد که در شهر زیبای ساحلی به سر می برم مجبورم توی ویلا باشم و به علت باد کردن پای چشم و سردرد از زیبایی و لطافت طبیعت بی بهره بمانم...
کنار ساحل نشسته ام و طبق معمول سواحل شمال ایران که مخصوص نشستن و تیک زدن با آدمهایی ست که انگار اصلا در پایتخت و یا هیچ جای دیگری وجود نداشته اند عمل می کنم واین تیک زدن هم شامل نگاه کردن به مدت دو دقیقه به آدم های مفلوک تر از خودت است که دور میز ها می چرخند و منتظرند که جایی خالی شود تا بنشینند ،البته من قصد والایی دارم و آن هم جذب عضوهای دوستدار طبیعت برای گروه مقدسمان است . با خودم تصمیم می گیرم که برای گذران ماه عسل به یکی از شهرهای کویری بروم و با همسر عزیزم راجع به احداث سایه بان برای آفتاب پرست ها و مارمولک ها تحقیق کنیم . تا ریختن موهای من باعث نشود از اهداف مشترک دور بمانیم و من مجبور بشوم او را طلاق بدهم ...
صادق هدایت و سعدی گفته اند وغ وغ وگرنه من می دونم که واق واق درسته*
6- شاید طرح این مسئله به نظرتان مضحک بیاید . ولی چند وقتی ست که درگیر کاری شدم (البته خودم خودم را درگیر کردم ) و به همین منظور دنبال اشیاء قدیمی می گردم . توجه داشته باشید که منظورم عتیقه نیست . و حتی تاریخچهء شیء هم زیاد مهم نیست و اینکه چه کاربری داشته و دارد. تقاضای من از شما اینست که اگر چیزی دارید که به کارتان نمی آید و حتی کاربرد خود را از دست داده ( هر نوع شیء ، نام نمی برم که محدودیت ذهنی برایتان ایجاد نکنم ) با ایمیل من تماس بگیرید و من شیء شما را خریدارم !. البته ذکر می کنم که حد کهنگی اصلا برایم مهم نیست و فقط می خواهم که آن چیز ! نقش و نگار و یا طرح برجسته ای به شکلی سنتی و غیر مدرن ( اگر هم ایرانی نبود مهم نیست ) داشته باشد . می توانید تا چند روز به این فکر کنید که دهاتی عاقلانه به جرگهء این دوره گردها پیوسته که داد می زنند " لوازم نو و کهنهء شما را خریداریم ..." و کلی بخندید ولی تقاضای من کاملا جدی ست . اگر موجبات تفریحتان را هم فراهم کردم که چه بهتر
و به این ترتیب این پست هم به سلامتی تمام میشود ... راستی یه سوال به نظر شما من میتونم مثل ناهید جور دیگری باشم ؟ و یا عین یک پیرو از جنس احساس عاشقانه زندگی کنم ؟ و چه میدونم شبیه پیامبر آیه های را از ناخودآگاه آگاه ( این هم یک فرایند جدید از دهاتی . فروید را میخواهم به چالش بکشم ! ) خود بیرون کشم ....و یا مثل ...
بگذریم ..ماهی سیاه کوچولو از این حرفها گذشته بگو ببینم اصل حالت چطوره ؟ خوبی ؟ چه خبر ؟!!!....
شنبه سیزدهم اسفند 1384
من بودباره آمدم
خبر اول اینکه دوستانی خیلی آرام آمده اند بغل گوشم گفته اند که نوشته های این ذلیل مرده روستائی شباهت دارد به شاهکارهاری ادبی یک حضرت اجل که ریشه در سوفوکل و اوریپید و یونان باستان دارد و در یک مسخ تاریخی به فرمان خدایان المپ ( نه خدای مستبد یکی یکدانه ما ) رسالت خطیر فرمامندهی مشتی شهری بی ولایت را بر عهده دارد ...عجبا ...وا حسرتا و دریغا ...از این تشابه نوشتاری !!! تنها به یک واقعیت میتوان پی میبرد و آن هم گسترش جامعه مدنی در زرورق عدالت خواهی است که تکه پاره کلمات این دهاتی بخت بر بگشته شباهت دارد به اظهار فضل ملوکانه . خر را یا من چپه سوار شده ام یا دوستانم . الغرض این شباهت در گسترش دومکراسی وطنی حتم که به سود آید و برویم خوش باشیم و چند ترقه جانان و دلن در چهارشنیه سوری به این میمنت بترکانیم . منکه از همین حالا دارم مواد محترقه را که به زعم من فریاد یک نسل عاصی است به یاغی گران فرهنگ بومی... در کاغذ می پیچم تا در روز موعد زیر پای پری و تینا و ژاکلین و مژده بزنم تا تبعات جهان مدرنی با فرزندان کوروش عجین شود . خوش به حال من . بسوزد ناکجای آنانی که چشم ندارند شباهت یک دهاتی را با شاهی بر تابند . ما همینم که هستیم . دکارت هم برود نظریه اش را دم کوزه بگذارد برای ننه جونش !
خبر دوم اینکه . این مدتی که نبودیم رفته بودیم به دهاتمان تا هم سر و سامانی به خرمن گندم و درختان باغچه پدری بزنیم و هم به لیلی خودمان برسیم . بلا بگیرد این دل وامانده . عاشقی ما هم مال اهل دقیانوس است . دوستان شهریمان میگویند در اولین فرصت از شهد لبانش بنوشیم و آغوش گرمش را در پشت تپه به تجربه باشیم . تا عشقمان جسما و روحا پیوند مبارکی یابد . و بعد هم دم عیدی برویم دوبی و در دیسکیو اهلیت این عشق پست مدرنیستی را به اوج فلک برسانیم . اما حسرت و خاک بر سری من همین بس که دم آخری که دست لیلی جانمان را گرفتیم تب کردیم برای هفت شبانه روز و ننه امان میگفت در تمام این دوران تب زده واژه التوبه !! از دهانمان قطع نشد . ما را چه به پسامدرنیسم . به قول آقای رئیس الوزرا در فرهنگ انتظار همه این دردهای بی درمان حل میشود . فقط کافی است به این فکر کنیم که در سفره امان پول نفت سیاه را می آوردند و ما میخوریم و دعای فرج از ترنم ذکرمان قطع نخواهد شد . آی لیلی . به داد این مرد دربدر برس تا کار دست خودش نداده و خدای ناکرده از اهواز و خوزستان سر در نیاورده ( بریده بود این زبان . آخر سر میدانم باید ببرمش و بندازم جلوی سگ !!! )
خبر سوم اینکه قصد داریم تجدید فراش کنیم و خاتون خودمان را ببریم به زیر سقف خوشبختی . همین جا از تمام خانمها و خاتونهای مکرمه درخواست میشود در صورتی که تمایل دارند با این دهاتی مغز معیوب هایدن گری یک عمر خود را گرفتار فلسفه یاسپرس کنند و بعدش هم بروند در چمنزار خاطره یونجه های گذشته اشان را بو کنند . هر چه زودتر مراتب شیدائی و ارادت خود را ایمیل فرمایند . تا در مزایده شرکت داده شوند . از همین جا برای برنده این مناقصه طلب صبر جمیل و عمر کوتاه دارم .
و اما آخرین خبر :
میخواهم یک تلویزیون ماهواره ای بزنم و روی همه این تی وی های شلغم صفت را کم کنم . علی الخصوص این فولادوند دم بریده را که بد جوری چسبیده به این ارث ابدی فرهنگی ما . من دماغش را به لطف خداوند عز و عجل به خاک میکشم . و پوز این علیرضا نوری زاده را هم میزنم که از این به بعد نرود با این اجانب بریتانیائی پنبه ولی نعمت ما را بزند . یکی نیست به این مردک آتابای بگوید آخه خاک بر سر اگر این نظام فخیمه نبود تو از کجا پیدایت میشد که اینجوری رجز خوانی کنی . هان...! تا یادم نرفته یک مثال ایتالیائی میگوید هر کس را میتوان از دشمنانش شناخت . باور بفرمائید بی غرض گفتم !
من در تی وی خودم در رثای گوسفندانی خواهم گفت که به مدد مدنیت چوپانشان مدتهاست بع بع از یادشان رفته . من از طویله های میگویم که گاوانش به جای شیر کپه کپه سهام عدالت تقدیم میکنند . از دهاتمان میگویم که کدخدای عادل ما که روی نوشیروان را کم کرده در حفظ و حراست اندیشه های ما از جدیدترین متدهای هسته ای استفاده میکند و گوشش هم به داد و فریاد این گدا گشنه های اروپائی نیست . در تی وی من مادر بزرگ هشتاد ساله ام آخرین متدهای کنترل جمعیت را به شکل سنتی آموزش میدهد . باور کنید دوستان تی وی 24 ساعته دهاتی غوغا میکند . البته اگر این پارازیت اندازان کلوخ پرت کن دست از سر بی موی ما بر دارند . انشاء الله !
خواستم این دم آخری دعا کنم :
- خدایا سایه بلند گستر مرد عدالت پرور را هرگز از سر پر درد ما کم نکن . ما هم قول میدهیم مطابق فرهگ انتظار . شبهای چهارشنبه و جمعه و صبح آدینه دعای فرج را چنان با سوز و گداز بخوانیم که فرشتگاه هفت آسمان بر سر و سینه خود بکوبند . شاید کارشان حتی به قمه زنی هم برسد .
- خدایا این امیر فرشاد ابراهیمی را که قصد دارد ذهن شریف ما را گول مال کند . از سر مان کم کن . ما که جرات نداریم . بسکه این بچه با مهر و محبتش ما را شرمنده کرده است . الهی امیر فرشاد بگم چی بشی . خواب آقای ...را ببینی تا صبح . تا نوشتن یادت بره !
( راستی امیر جون ایمیل منو خوندی ...! ) ...میگن کرم از خود درخته ... باور کنید تقصیر من نیست . ای ..ای ...امیر فرشاد ..برات دعا میکنم . هر چه زودتر بیای تهرون ...ها ..خوب شد ؟!
- خدایا . کمکم کن تا هر چه زودتر این تی وی را راه بندازم . قول میدهم زیاد آگهی نگیرم و به خانم گوگوش هم بند نکنم . فقط پدر این امیر فرشاد رو در میارم ...قول میدم ...
- خدایا ...اونچه که همین الان در دلم گذاشت . تو خبر داری ...یه کاریش بکن ...باشه ؟ ..جون من ..؟
