تبليغاتX
مردی که زیاد میدانست

یکشنبه یازدهم دی 1384

بيژن گرازاوژن در چاه افسون منيژه سيمين تن...!

دوستان شهری شرمنده ..این پست رو زدم به رگ دهاتی و با لهجه و مرام دهاتمون حرف زدم ...باید ببخشید ...دهاتی ها هم عادت به چونه گرم دارن . برای همین روده درازی کردم ..ببخشید دیگه دفعه دیگه جبران میکنم ..این دفعه رو شما بخونید و نظر بدین بار دیگه تکرار نمیشه...بخوانید این نوشته را... چیزی را دست نمی دهید ..قول مردانه دهاتی میدهم که خوش خوشانتان بشود ..اما خدا وکیل تا آخرشو بخونید و حتما نظر بدین ..حال کنید و ما را هم سر حال بیاورید ...جون من با دقت بخونید : 

آه از اين چاه تنگ و تار! سياه تر از زندگي افراسياب پتيار، درازتراز گيساي منيژجون گل رخسار. با اين سنگ هزار مني كه درش هشته اند چنون تاريك شده كه ايچ چش چشو نمي بينه. آوخ آوخ ! استخون ای دهاتی  خرد وخاكشير شدند. حالا چه خاكي باهاس بريزم تاركم؟ آهاي، به دادم برس منيژ جون! تو اين آش شورو واسه من دهاتی پختي، مهر تو ماهرو منو انداخت توي اين چاه. حالام خودت باهاس منو ازاين هولجاي بياري بيرون...!.

چه ديو سيرتند اين تورانياي ورپريده! پلشت زاد هاي آهرمن نهاد! مي بيني چه سان آونگونم كرده اند توي اين چاه هول انگيز، واژونه و كله پا؟ با اين دستاي زنجيربسته، با اين بند رومي كه چنون سفت بستنش كه دارم زير فشارش سه قلو مي زام. با اين پولاد خايسك آهنگرون كه باهاش بدنمو كوفتند، ايدون نامردونه نگونسارم كردند توي اين چاه سياه، بي بهره از فر مهروماه. يه سنگ گنده ام هشتند سر چاه، تا ايدر توي تاريكي بپوسم. آخ كمرم! واخ پهلوم! همه مهره هاي پشتمو شكستند. يكي نيست به داد من بخت برگشته دهاتی برسه؟ آهاي، منيژجون نار پستون! كجايي؟ چرا پيش من نيايي؟..قبول که من وبلاگ نویس دهاتی مزاجم و وسط یه عالمه شهری دارم فظل ریخت و پاش میکنم ...اما این دلیل نمیشه که دهاتی تا این حد بلاخیز باشه ...!

تازه اهورامزدا دستگيرم شد، نذاشت الکي و بي خود سرم بره بالا دار. شوخي شوخي اين گرسيوز دژخيم نا به کار به دستور داداشش- افراسياب دژمنش- كشون كشون منو كشيد پاي چوبه ي دار. پس آنگه فرمون داد بكشنم بالا دار. نمي دونم چي شد يهو پشيمون شد. كژ نپندارم، باهاس پيران ويسه جونمو خريده باشه- هورمزد نيكي اش دهاد!- به اهورا سوگند، خوب نيويه اين پيران. شير پاك خورده و نيك سرشته. همون بود كه جون شهريارمونو خريد، نذاشت افراسياب ديو سرشت سرشو بكنه زير آب. مرد نژاده ي تخمه داريه...فکر میکنم به ترازوی دهات ما تخمش سه چهار منی باشه ..ماشاء الله... نمي دونم رادمرد به اين نيك نهادي توي توران زمين- اين کنام گرگ هاي روبه آيين و شغال هاي خرگوش تبار- چيكار مي كنه!؟ چراپا نميشه بياد پيش شهريار خودمون- كيخسرو پاک نهاد- همباز وهم پشت ما باشه!؟

آوخ آوخ! نفسم ديگه بالا نمياد. يكي به دادم برسه! آهاي، بابا گيو! مامي بانو گشسپ! كجاييد؟ يكيتون به فريادم برسه...خدا رو خوش نمیاد ..دهاتی هستیم ..یتیم که نیستم ...!!

همه اش زير سر اين گرسيوز آهرمن تباره. آهاي گرسيوز! مگه دستم بهت نرسه وگرنه ميدونم چي به روزت بيارم. ميدم از خايه آويزونت کنند. وارون و آونگون.همه ي بدبختي هاي ما ايرونيا زير سر تست. همه ي اين آتيشا ازگور تو بلند ميشه. نخستش كه اون نيرنگ بازي رو سر سياوش ننه مرده در آوردي، اونقدر تو گوش داداش كله پوكت خوندي كه اون مردك كاناي گول خر شد ، خون اهورايي اون جوون بيگناه پاك سرشتو ريخت به خاك. سپس اون الم شنگه رو به پا كردي، برانگيزاننده ي كيخسرو شدي كه به خونخواهي باباش لشكر بكشه به توران زمين، اون كشت و كشتاراي دد منشونه راه بيفته، كرور كرور سپاهي بيگناه از دو سو همچون مور و ملخ كشته بشه، خون بهرام گرد و ريونيز و فرود بريزه زمين. حالا هم كه اين آش شورو واسه من پختي. هورمزد برات نسازه گرسيوز كه ما هر چي بد بختي مي كشيم از دست تو مي كشيم. بي خود كيخسرو لجبازو سر لج آوردي، اون خوان خون و خونريزي رو گستردي، چندين و چند سال از زندگي مونو توي اين جنگاي خونمون سوز تباه كردي، زموني كه باهاس به

مي گساري و دختر بازي و مهرورزي و بوس و کنار مي گذشت، توي كينگاه خيره خير هرز رفت. حالام كه پس از سال ها كشت و كشتار اومديم چند روزي به كام و آرزوي دل خوش بگذرونيم، كنار يار گلرخ مهروي سمنبر و سيمين ساق كامگار باشيم، ايدون هوازي سر خرمون شدي، خوان ناز و نوشمونو بهم ريختي، كه چي!؟ يك كاره! شادبخت و كاميار واسه خودمون نشسته بوديم، دست در گردن منيژ جون گل رخسار و سيم تن، داشتيم گل مي گفتيم گل مي شنفتيم، حالشو مي برديم، خوان گل و مل و نقل و نبات و نبيد گشاده بود. سيصد پريچهر ختني و چيني و قندهاري و سمرقندي، همگي لفچه گلنار و ماه سيما، داشتند واسمون مي زدند و مي خوندند و قر كمر مي ريختند و كرشمه گري و خنياگري مي كردند، كه ناگه تو كاناي نخود هر آش يهو- چونان اكوان ديو- هردود كشون سرمون آوار شدي، اون الم شنگه و بگير و ببندو راه انداختي، با رنگ و نيرنگ خنجرمو از دسم درآوردي، كت بسته برديم پيش اون سگ هرزه، افراسياب پتيار. پس آنگه شوخي شوخي كشيديم پاي چوبه ي دار. كنونم كه منو آوردي انداختي توي اين چاه، ايدون دست بسته و كله پا. بذار از اين چاه بي سر جون به در ببرم، يه آشي واست بپزم روش يه وجب پيه باشه. مگر از اين چاه نيام بيرون، وگرنه پدري ازت در بيارم و بسوزونم كه گراز هاي دشت ارمان به حالت زار بزنند..همچین سهام عدالت بدم تو حلقومت فرو کنند که اصلاحات یادت بره ..چپ بری و راست بزنی ...آخر و عاقبتت هم میشه داروی نظافت نوش جون کنی و بشی زبانم لال فدائی اصول مداری ...خاک به سرت کنند ...روت میشه اون وقت بری پیش خدا ادعای شهادت بشه ...؟ تو باید بوی لاله و گل بدی اون دنیا نه داروی نظافت بدبخت ...همیشه که این جوری نمیمونه ...توران زمین عادت داره هر روز یه جور باشه ...اون روز که جور من بود میدونم باهات چیکار کنم ..میدمت مرتضوی بخوره !!!...

آهاي مردم. يكي به دادم برسه. كجايي منيژ جون گل رخسار سيم تن؟ به فريادم برس!

راستي خودمونيم ها! چه گراز كشي جانانه ي دبشي راه انداختم پريروز. خيلي مزه داد. گرگين ميلاد نامرد هيچ كمكي نكرد. خودم يك تنه كار يه كرور گرازو ساختم. ننه هاشونو به سوگشون نشوندم. چشاي گرگين چهار تا شده بود. داشت شاخ درمي آورد. نشيمنگاهش بد جور سوخته بود كه چرا كيخسرو اون همه سيم و زرو به من داد، به اون نداد، منو روونه ي اين كار دشخوار كرد، اونو نکرد. تا كور شود هر آن كه نتواند ديد. به زبان شيرين خودمون جفت چشم رشكن بتركاد! يارو گفتني ما واسه خودمون يلي هستيم ناتندرستي، يال و كوپالي داريم، لولهنگمون خيلي بيشتر از اينا آب ورمي داره. از خونواده ي سالار كشوادگانيم. پدر جدم كشواد زرين كلاه براي خودش يلي بوده، بابا بزرگم گودرز كشوادگان كم گردي نبوده، کم دم و دستگاهي نداشته، كارخانه ي پور سازي و پهلوون پس اندازيش هم كه بيا و ببين! توي دنيا تک بوده، روز و شب نمي شناخته،هميشه ي ايزد به راه بوده، سه شيفته كار مي كرده، تنها هفتاد تا پسرش توي لشكر كشي به توران زمين نفله شدند. اهورامزدا زيادش كناد! دودمان ما از دودمان نيرم چي چي كم داره؟ ايچ! تازه...من از اون دهاتی اصلم خره ...این بدون که ...نا تندرستي فاميل هم كه هستيم. نه يكسره كه دوسره. آخه مامان جونم- مهين دخت مهان، بانو گشسپ- دختر رستم دستانه ، يعني يل سيستان بابا بزرگه مادري منه. افزون براين، شوهرآبجي بابامم هست. چون بابام - گيو نيو- آبجيشو داده به تهمتن. پس من يه سرم به دودمان كشواد مي رسه، يه سرم به دودمان نيرم. پس كم كسي نيستم و لولهنگم کم آب ور نمي داره، واسه همين باهاس هنوز پشت لبم سبز نشده، سري توي سرا درمي آوردم و سرشت يلونه و گوهر پهلوونه مو نشون همه مي دادم. ايدون بود كه تا كيخسرو يكيو خواست كه كمر به كمك اين ارمانيانان فلك زده ببنده و به ياري اون بدبختاي ننه مرده بشتابه، گراز هاي پلشت نهادو از سرزمينشون بتارونه، من زود خودمو انداختم جلو تا هم كمكي به اين پرستنده هاي اهورامزدا كرده باشم، هم اين كه خودي نشون بدم و سري توي سرها درآرم. به همگون نشون بدم كه زمون تيله بازيم سر اومده، واسه خودم يلي شده ام گراز اوژن.

ايدون شد كه بهترين سال هاي جوونيم به جاي سرو گوش جنبوندن و خوش گذروندن، توي آوردگاه گذشت. هيچ خيري هم نه از جوونيم ديدم نه از زندگيم. حالام كه پس ازسال ها جنگ اومدم نفسي تازه كنم، حالي بكنم، اين شد سرانجومم كه بايد توي اين چاه سياه كله پا آويزون بمونم. راستي هم ها! من هيچ بهره اي از جوونيم نبردم. تا اومدم دست چپ و راستمو بشناسم، افتادم تو كار خون و خونريزي. هي با گرز گرون كوبيدم بر تارك كس و ناكس. هي با نيزه فرو كردم توي شيكم اين تورانياي ديو خو. گردن زدم. شكم دريدم. سر پروندم. نشيمنگاه جر دادم. جيگر دل و قلوه بيرون كشيدم. سوزوندم. نابود كردم. آبادي ها رو ويرون كردم. شهرها رو با خاك يكسون كردم. از اون ور هم هي زخم خوردم. لت و پار شدم. خونين شدم. مالين شدم. هي اونا بكش، هي ما بكش. هي اونا بزن، هي ما بزن. هي اونا لت و پار كن، هي ما لت و پار كن. همه ي زندگيم به نابود كردن و كين توختن و چپاول گذشت. اينم سرانجومم. واسه ي كي؟ واسه ي چي؟ واسه اين كه جناب كيخسرو خان فرهومند رگ كين توزي و خون خواهيش جنبيده بود، خودش كه خايه اش را نداشت جلو برود، هي ما زبون بسته هاي فلک زده روکيش مي کرد جلو، مي داد دم تير. اينم شد كار!؟ اينم شد رسم روزگار !؟ بابا به كي به كي سوگند، خسته شدم از اين همه خون ريختن و آدم لت و پار کردن...هر چند از هده نباهاس گذشت، خودم هم تنم مي خاريد. جوون بودم. خام بودم. كله شق بودم. سر پرشوري داشتم. دلم پر بود از آرزوهاي دور و دراز براي نامور شدن. باد نخوت افتاده بود توي سرم. خودنمايي جفت چشامو كور كرده بود. نميذاشت ببينم دنيا دست كيه. تا واسه كاري پيشگام مي خواستند، خودمو نخود آش مي کردم و مي انداختم جلو. يارو گفتني خود شيريني مي كردم. شايد هم واسه خودنمايي بود، يا به  .چشمداشت در و گوهر شهواري بود كه كيخسرو به پيشگام ها مي بخشيد، و دختراي ترگل ورگل چگلي كه به نشان دست مريزاد بهشان مي داد...هنگامي که كيخسرو واسه كشتن پلاشان نراژدها يه شير دل خواست كه بره سر بريده ي اونو واسش بياره، و به ازاش جام زر پر از گهر شاهوار وصد جامه ديباي روم سرتاپا گوهر و زر بوم پاداش بگيره، نخستين كسي كه تند و تيز از جا جست و سر از پا نشناخته پيشگام اين كارهولناك شد من بودم. داشتم از هول هليم توي ديگ مي افتادم. سر جريان پيشگام خواستن كيخسرو براي آوردن تاج تژاو - داماد افراسياب- هم باز همين ماجرا پيش اومد. كيخسرو به گنجورش فرمود دويست جامه ي زرنگار و خز و ديبا و صد پرنيان با دو تا نگار گلرخ زنار بسته بياره، پس آنگه گفت اينا همش مال يليه كه تاج تژاو رو ببره واسش. باز برق اون همه سيم و زر چشامو كور كرد، شدم پيشگام نخست. هنگامي هم كه كيخسرو براي آوردن اسپنوي ماهروي پري پيكر مشكبوي يه شيردل خواست و گفت هر كي اسپنوي دلارامو از سرزمين توران براش بياره، ده غلام و ده اسپ سپهبد زرين لگام و ده دوشيزه پوشيده روي آراسته پاداش مي گيره، بازمن نفر نخست بودم كه تيز وفرز از جا پريدم و پيشگام شدم. چي ميشه كرد. جووني بود و جاه خواهي، واسه همين هميشه پيشگام هر كار دشخوار من بودم و بيشتر از همه هم زخم خوردم، نكال ديدم، سر و دست وپام شكست، خيلي بيشتر از طوس و گستهم و رهام و زنگه و بابام گيو و بابا بزرگم گودرز و بهرام گرد ايزد بيامرزميگم نكنه نامردي هايي كه توي اين جنگا كردم اين جور گريبانگيرم شده، واسه اوناست كه ايدون توي اين چاه سياه واژونه اسير شدم و دارم مي پوستم!؟ هان!؟ شايدم آه اون بي گناهوني كه با دوز و كلك خونشونو ريختم، دامن گيرم شده!؟ ممكنه؟ يكيش اون كار نامردونه اي كه با فرود بخت بر گشته- داداش ناتني كيخسرو- كردم. هيچ گاه خودمو بابتش نمي بخشم. داشتيم مي رفتيم جنگ تورانيان. با اين كه كيخسرو دستور داده بود از راه دژ كلات كه پايگاه داداشش بود، نريم، ولي طوس خيره سر تن پرور براي اينكه يه كم راهشو كوتاهتر كنه، از راه كلات دژ رفت. اونجا كه رسيديم، فرود جلومون سبز شد، راه پيشرفت سپاهمونو بست، پس از چند بار رفتن و اومدن بهرام و پيغوم پسغوم بردن و آوردن ، بالاخره هيچ كدومشون از خر آهرمن پايين نيومدند، هر دوشون افتادند روي دنده ي لج و لجبازي، پس آنگه اون جنگ برادر كشي ننگين پيش اومد. فرود، ريونيز، داماد نازنين، و زراسپ، جگر گوشه ي طوس رو كشت. طوس هم به خونخواهي پسر جوونمرگ وشاه دوماد ناكامش، منو فرستاد به جنگ فرود. جنگ ما دو تا به درازا كشيد. فرود چون ديد داره شكست مي خوره، فرار كرد، پناه برد به دژ. من و رهام براي اينكه كار جنگو يكسره كنيم، به كمينش نشستيم، وقتي فرود از دژ كلات اومد بيرون، از دو سو نامردونه ريختيم سرش. فرود تيغشو از ميون بيرون كشيد، مي خواست با تيغ بزنه فرق سرم كه رهام از پشت با تيغ هنديش كوبيد فرق سرش، فرق فرود كافيد. خون زد بيرون . پس آنگه من از پشت با گرز گرونم كوبيدم پس كله اش، جوري كه مخش از دهنش پلقيد بيرون. جريره- ننه ي فرود- چون پسرشو بي جون ديد، چنون ديوونه شد كه همه گنجينه هاي توي دژو به آتيش کشيد، تا به چنگ ما چپاولگراي غارتگر نيفته ، پس آنگه با آبگون دشنه شيكمشو دريد. زن هاي ديگه ي دژ هم خودشونو از بالاي دژ انداختن پايين تا به دست ما ايرانياي ددمنش درنده خو نيفتند. ما هم زديم دژو ويرون كرديم. جوري همه چيزو نابود كرديم كه هيچ جنبنده اي توي دژ كلات زنده نموند. خود من با همين دستاي سفيد تر از برف خودم بيشتر از هفتاد پير و جوونو و بچه رو خفه كردم يا با گرز كوبيدم توي تارك و ملاجشون، و نفله شون كردم. حالا ميگم، نكنه اين نكالي كه گرفتارش شدم و ايدون فگارم كرده، پادافره اون ددمنشي هايي باشه كه توي دژ كلات كردم ؟ هان!؟ آيا اهورامزدا اين جوري داره تنابنده ي بزه كارشو كيفر ميده؟ اگر ايدون باشه كه آوخ! آوخ! خر بيار باقالي بار كن. كارم بد جور ساخته است . ايچ اميدي هم به رهايي ام نيست. رستم دستون هم با اون يال و كوپالش نمي تونه ازاين چاه درم بياره، بايد توي همين چاه اونقدر كله پا بمونم تا بپوسم سر ماجراي كاسه رود هم باز با نيرنگ و نامردي پلاشان ننه مرده رو كشتم. بيچاره، بي هوا و بي خبر از همه جا نشسته بود توي سبزه ها، آهو كباب كرده بود، داشت فيله شو به نيش مي كشيد، روش هم نبيد ناب نوش جون مي كرد كه من از پشت خودمو رسوندم بهش. گرز گرونو كوبيدم فرق سرش. تاركشو كافتم. جوري زدم توي سرش كه تموم مهره هاي ستون پشتش شكست. پس آنگه سر از تنش جدا كردم، فرستادم واسه كيخسرو سپس ماجراي جنگ با تژاو پيش اومد. بابام- گيو نيو- داشت نرم نرم با تژاو سخن از آشتي مي روند و

مي خواست نذاره كار به جنگ و خونريزي بكشه، اما من كه كشته مرده ي آورد بودم نذاشتم كارستيز به آشتي بيانجومه، باباهه رو هي انگو لك كردم كه آشتي با دشمن خوني كدومه؟ بايد جنگيد. پس آنگه يورش بردم به سوي تژاو پيلتن. اون پتيار هم از ترس، دو تا پا داشت دو تا هم وام گرفت، پا گذاشت به فرار. من هم تاجشو از سرش قاپيدم، فرستادم واسه كيخسرو. تژاو چون ديد دارم بهش مي رسم، از سر نيرنگ اسپنوي ماه روي مشك بوي را كه ترك اسبش سوار بود پياده كرد تا اسبش سبك تر بشه، آسون تر ازچنگم در بره. من هم رفتم سراغ اسپنوي شيرين نگار آفتاب روي شب گيسو. خسته از اون همه ستيزه، در بر اون نگار سيمين بر نرم تن لختي غنودم و خستگي هاي نبرد رو با بوس و كنار در كردم. پس از اون كه شيرينيش دلمو زد، فرستادمش واسه كيخسرو خب ديگه، روشنه كه واسه اين همه نامردي بايدهم كيفر ببينم . كيفر ديدن نداره؟ ولي آخه چرا من اين جور نابكار از آب دراومدم؟ هان؟ گناه كي بوده؟ خودم؟ من چه گناهي داشتم؟ پرورش درستي نداشتم. بد بار اومده بودم. بچه اي كه بابا ننه بالا سرش نباشه، همش ول باشه توي كوي وکمر و برزن، بهتر از اين بار نمياد. مياد؟ بابام گيو كه يا دنبال لشكر كشي بود يا سرگرم خونريزي . سال به سال نمي ديديمش. سال هاي سال که در به در دنبال كيخسرو، گوشه کنار دنيا رو مي گشت، پس آنگهش هم که همه اش سرگرم جنگ و خونريزي بود. مامي بانو گشسپ هم كه ددري بود و سفري. تا بابام مي رفت سفر، شال و كلاه مي كرد

مي دويد مي رفت ديدن بابا جون تهمتنش، زابلستون. من مي موندم و بابا بزرگ پيره – گودرز- كه ديگه رنجور شده بود، جون سر و كله زدن با يه الف بچه ي آتيش پاره سرتقو نداشت. ما هم ول بوديم توي كوچه خيابون. از همون زمون هم نشيني با دوستاي ناباب ما رو از راه بدر كرد و هزار و يه ناهنجاري رفتاري برامون به بار آورد كه يكيش همين نامردي و نيرنگ بازي بود. اوناي ديگش بمونه كه اين رشته سر دراز داره  اما مگه من كم تاوون نامردي هامو پس دادم؟ نخستش اون شكست سختي كه توراني ها به سپاه مست و مدهوش ما دادند و حالمونو خوب جا آوردند. من و بابا گيو اونقدر جاي آب، نبيد ناب خورده بوديم كه مست و ناهشيوارافتاده بوديم تنگ هم. دشمن كه ناهشيواري ما رو ديد ، نامردونه شبيخون زد، تا بياييم به خودمون بجنبيم، كلي ازسپهبدامونو چون برگ خزون ريخت به خاك. راست راستي كه ننگ بزرگي بار آورديم! شكست پشت شكست. ناكومي پشت ناكومي. پس نشيني پشت پس نشيني. روزمون سياه تر از شب شده بود. پيران ويسه از هرسو يورش مي آورد، بد جوري ما رو گذاشته بود لاي منگنه، دممونو هم گذوشته بود لاي تله. فرشيدورد و هومان هم از چپ و راست، گازانبري مي زدند به ناف سپاه مون، پهلووناي دسته گلمونو همچون باد خزون پر پر مي كردند. بهرام گرد، سر هيچ و پوچ، بابت يه تازيونه ي بي ارزش كه افتاده بود توي كين گاه، تك و تنها رفت ميون سپاه دشمن، همون جا گير تژاو افتاد و سرشو به باد داد. بابا گيو هم اين نامردي تژاو رو بي پاسخ نذاشت، اونو با يه يورش جانونه با كمند به دام انداخت، با خواري توي خاك ها هن كشونش كرد، آورد پيش سپاه خودمون. پس آنگه سرشو گوش تا گوش بريد. ولي چه سود كه سرانجوم، اون شكست ننگين پيش اومد. از بيچارگي ناچار به پس نشيني شديم. زخمي و لت و پار دممونو گذاشتيم روي كولمون، فرار كرديم سوي ايران زمين. تازه، توي ايرون زمين، بازخواست و اخم و تخم كيخسرو چشم به راهمون بود. كيخسرو كه بابت كشته شدن داداش ناتني نازنينش- ايزدش بيامرزاد- از دستمون بس خشمگين و آزرده بود، با پيشاني پر آژنگ، تا تونست ناسزا بهمون گفت و توپ و تشرمون زد و بد و بيراه بارمون کرد كه چرا برادر نازنينشو كشتيم. كار داشت بيخ پيدا مي كرد كه رستم دستون به دادمون رسيد، با ميونجيگري او آتيش خشم و كين كيخسرو فرو نشست و ما رو بخشيد نوز زخم هاي تنمون خوب نشده بود كه باز رگ خونخواهي كيخسرو جنبيدن گرفت، سپاه رو بسيچ كرد براي لشكر كشي دوم به تركمنستان. اين لشكر كشي هم جز ننگ ايچ بري نداشت. از همون اول جنگ توراني ها جادومون كردند، با اون برف و تگرگ و توفان و كولاك پاك زمينگيرمون كردند. يه نيمه از لشكرمون با همين ترفند از بين رفت. پس آنگه با يورش پيران نيمه ديگر سپاهمون از بين رفت. طوس و گيو هم با همه ي منم منم هاشون و الدرم بلدرم هاشون و رجز خوني هاشون كاري از پيش نبردند. ناچار پناه برديم به كوه هماون. ديرگاهي زير فشار منگنه وار سپاه پيران گيرافتاديم. نه راه پيش داشتيم نه راه پس. خاقان چين و كاموس و اشكبوس هم اومده بودند كمك پيران. مي خواستند كارمونو يكسره كنند. اگر بابا بزرگ جون، رستم به دادمون نرسيده بود كلك هميگيمون كنده شده بود. باز اهورامزدا به تهمتن نيكي دهاد كه به دلش انداخت- با گرز هفتاد منيش و ببر بيانش و درفش كاويون و جنگ افزار فراوون - به كمكمون بياد. رستم اول ننه ي اشكبوس مادر مرده رو به سوگ پسرش نشوند. سپس بچه هاي بي ننه باباي كاموس رو بي پاپا كرد. سر جفت اين دوتا قولتشنو گوش تا گوش بريد. شنگل رو فراري داد. ساوه رو كشت. بالاخره با جدا كردن سر كچل پولادوند ديو از تن، توراني ها يا تار و مار شدند، يا نفله. اونايي هم كه زنده مونده بودند، آش و لاش پا گذاشتند به فرار. ما هم كه دوباره جون تازه گرفته بوديم و خون تازه توي رگ هامون دويده بود، نامردي نكرديم، ريختيم سر شون تا تونستيم لت و پارشون كرديم و سر بريديم و نشيمن گاه دريديم.اين جوري بود كه جنگ هاي بزرگ ما با توراني ها به پايون رسيد و آخر شاهنومه خوش شد. اما هنوز كه هنوزه جاي نيزه هاي اون جنگاي بي پير توي تنم مونده، سرتا پام زخمه. ديگه خسته شدم از اين همه جنگ. آخه مگه من آدم نيستم؟ مگه من دل ندارم؟ مگه من نبايد خوشي كنم، در بر دلبر مه پيكر سيمين بر دل بدم قلوه بگيرم، حالشو ببرم؟ اين همه پادافره واسه شستن گناهام بسنده نبوده كه حالا هم بايد اين جور توي اين چاه كله پا گير بيفتم و بپوسم؟

از هنگومي که چش وا كردم جز جنگ و خون ريزي و آدم کشي چيزي نديدم. يه آب خوش از گلوم پايين رفت؟ نه به اهورامزدا. گهواره ام سپر بابا گيو بود، پستونكم ژوپين بابا بزرگ گودرز. قنداقم خفتان بهرام بود يا برگستوان بابا بزرگ رستم. نه درسي نه مدرسه اي نه كلاسي. نه پيش دانشگاهي يي نه پس دانشگاهي يي . نه دختر بازي يي ، نه لاس زدن و سر و گوش جنبوندني.همش جنگ... همش جنگ... همش جنگ. آخه اينم زندگي بود من كردم؟ اينکم كه اينجور خوار افتاده ام ايدر، هيچكي نيست به دادم برسه....

آهاي بابا بزرگ جون رستم! تو كجايي؟ خبر داري نوه ي نور چشمي دلبند و گراميت به چه پيسي يي افتاده؟ روشنه كه خبر نداري. تو كجا، اينجا کجا، من كجا؟ تو الان واسه خودت توي مرغزاراي زابلستون سرگرم خوش گذروندني. واسه خودت يه گور خر زده اي، كشيده ايش به سيخ، داري كبابش مي كني تا به نيش بكشي و روش نبيد ناب نوش جون كني. تهمينه هم داره برات خواليگري مي كنه. چه خبر داريد از حال زار من؟ كيخسرو هم هميدون. اين همه براش جون فشوندم، سر پلاشان رو واسش فرستادم، تاج تژاو رو واسش فرستادم، اسپنوي ماهروي مشكبوي رو دو دستي پيشكشش كردم، اين همه واسش شمشير زدم، گرز كوبيدم، زخم خوردم، پدرم دراومد،اينم پاداشم. هيچ قدردوني كرد؟ نه به ايزد! هيچ يادي از من کرد؟ نه به هورمزد! الان هم اگه بخواد ميتونه جاي منو توي جام گيتي نماش پيدا كنه، بابا بزرگ جون رستمو بفرسته كمكم، ولي كي به ياد منه؟ اون الان در بر اسپنوي خودش چنون سرگرم بوس و كناره كه وقت سر خاروندن نداره. ديگرون هم هيچ كدوم به يادم نيستند. نه بابام گيو نيو، نه بابا بزرگم گودرز، نه رهام و گستهم و زنگه. هيچكي الان خبر از حال زار من نداره، جز خودمو و اهورامزدا و گرگين ميلاد كه اين چاهو پيش پاهاي من كند....هورمزد واست نسازه گرگين، كه ايدون با نيرنگ خامم كردي، منو كشيدي به اين مرغزار خرم با اين همه نگار گل رخسار ماهروي مشكبوي. مگه دستم بهت نرسه گرگين! وگرنه ننه تو به سوگت مي شونم. واسه خودم گرازاي هيولاي دشت ارمانو لت و پار كرده بودم، دندوناشونو ريخته بودم توي هميان ببرم واسه كيخسرو، كه تو فلان فلان شده ي نابكار وسوسه م كردي بيام به اين مرغزار پر از پريچهر و پريزاد، به اين هوا كه چند تايي از اين پريرو ها رو بدزديم ببريم ايران زمين پيشكشي واسه كيخسرو. انگار خودش توي كاخش كم از اين پريرو ها داره! من هم، جوون ساده دل خام و از همه جا بي خبر، به گنجورم گفتم لباس بزممو بياره، كلاهي رو كه بابام زمان بزم ميذاشت سرش، گذشتم سرم. طوق كيخسرو رو انداختم گردنم. گوشوار گوهر نشونو آويختم گوشام. ياره ي گوهر نگار گيو رو بستم دستم. قباي رومي كردم تنم. پر هما زدم گوشه تاجم. گفتم زين بذاره پشت شبرنگ. سوار شبرنگ شدم. خرامون خرامون روونه شدم، اومدم ايدر. همين جور كه واسه خودم وايساده بودم زير سايه درخت سروبن، يواشكي داشتم منيژ جون و شيرين نگارهاي همراهشو ديد مي زدم، ناگهون چش منيژ جون افتاد به من، دلش پر كشيد اومد پيش من، دايه شو فرستاد پيشم كه سراز كار و بارم در بياره. من هم دايه هه رو خر كردم، بهش گفتم اگر ما دو تا رو برسوني به هم، هر چي بخواي از زر و سيم بهت ميدم. اونم يه راست منو برد پيش منيژ جون دستمو گذاشت تو دستش....وخ، كجايي منيژ جون نار پستون! چرا به دادم نمي رسي؟ تو اين گره كور رو به بخت من زدي، خودتم باهاس وازش كني. اگه تو منو اونجورناهشيوار نكرده بودي، يواشكي منو نبرده بودي به كاخت، اونجور سرمو با اون سيصد تا دختر خوشگل ونازدار گرم باده نوشي و شادخواري نكرده بودي كه من الان به اين پيسي نيفتاده بودم. يادته چون به هوش اومدم با چه كرشمه و نازي اومدي بغلم كردي، دست و پامو با مشك و گلاب توي تشت زرين شستي، ناز و نوازشم كردي، پس آنگه نشستي بغلم با ناز و كرشمه سرگرم ور رفتن با يه خروار ريش و سيبيل سيام شدي؟ اينارو يادت مياد؟ تو که منو به اين روز سياه نشوندي، خودت باهاس به دادم برسي، از اين چاه سياه بيرونم بياري. پس تو كجايي منيژ جون نار پستون؟ چرا به دادم نمي رسي؟ نكنه تو هم دستت توي دست اين تبهكاراي پتيارست؟ پس همه اين ناز و نوازشات نقشه بوده براي به دام انداختن من!؟ هان؟ اين جوريه!؟ يعني تو با همكاري اون گرسيوز فلان فلان شده و باباي نا بكارت- افراسياب پلشت آيين- منو خر كردي، كشيدي به دام؟ پس آنگه هم دست بسته سپرديم دست دشمن؟ هان؟ تو اينقدر كلكي؟ منو با نيرنگ فريب دادي انداختي توي چاه افسونت؟ امان از فريبكاري شما دختراي نيرنگ باز! همتون هم سر و ته يه كرباسيد. اول آدمو با ناز وكرشمه خوب ديوونه مي كنين، بعد با ناز و اداهاي شيرين خوب خرش مي کنين، بعد كه آدم بهتون دل باخت، هزار تا چاه پيش پاش مي كنين. امان از نيرنگ شما پريرو هاي فريبا! مگه دستم بهت نرسه منيژ، وگرنه بلايي سرت بيارم كه گرازاي دشت ارمان به حالت زار بزنند. منو ميندازي توي چاه افسونت !؟ باشه به هم مي رسيم، منيژ خانوم گل بلبل يه دقه دندون رو جيگر بذار ببينم چه خبره. انگار اون بالا يه خبرايي يه. هراي چند تا مردو مي شنوم كه دارند خشمگنانه فرياد مي كشن .انگار دارن ميان سوي چاه. نواي ناله وشيون يه زن هم مياد كه داره زار مي زنه. آهاي! اونجا چه خبره؟ كي اون بالاست؟ تويي منيژ جون؟ آهاي! به دادم برس منيژ ! من ايدرم. توي اين چاه سياه. آهاي! هوار! آهاي!...

خدا به داد من دهاتی برسه ...

میگم شما شهریها کلی دلتون سوخت که ما دهاتی چقدر فک و فامیل معروف داریم ...میدونم یه جائی تون داره آتیش میگیره ...اون وقتها که تهرون .و شیراز و قم و کرج ( خصوصا قم که توی این چند سال آوردگاه رستم و سهراب و اسفندیار نسل جدیده ! ) نبود ...هر چی بود دهات بود و مردمم هم خوب دهاتی ...دهاتی بودن هم عالمی داره ..درست عقلمون قد یه ارزن نیست ... اما خوب حالیمون میشه ...مگه نه ؟

نوشته شده توسط دهاتی در 1:14 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم دی 1384

یک فنجان چای با سوررئالیستها !

فیلمساز شکوهمند دهه جهل و پیرو نهضت سوررئالیسم لوئیس بونوئل شاهکار بیست و سه دقیقه ای دارد به نام " سگ آندلسی " که اولین فیلمش هم هست . خوابهای نقاش فقید هم ولایتی خود سالوادور دالی را به تصویر کشید . نقل است  بونوئل پیانو مادرش را فروخت و چون کشیش بود از صندوق ذخیره ارزی !!! کلیسا هم مددی گرفت و خوابهای فرا واقع گرائی دالی را به جهان بیداری ما آورد . پلانی در فیلم وجود دارد که ابری سیاه خورشید را به دو پاره میکند و این نما پیوند میخورد به تیغی که چشمان زنی را نصف می نماید و بعد زیر بغل همان زن را می بینیم که لانه مورچه است و سپس پلان جادوئی فیلم را شاهد می شویم جنازه یک الاغ بالای پیانو و نوازنده ای که انگار دارد قطعه ای از شوپن را اجرا می کند . فیلم که روی پرده رفت . جنجال شد . زنی باردار در هنگام تماشای صحنه برش چشم - کودش را در سالن سینما به دنیا آورد . میگویند تماشاگران از دیدن آن صحنه های عجیب و غریب فریاد می کشیدند و از ترس سالن سینما را ترک می کردند . سوررئالیسم در سینما اینگونه آغاز شد . آندره برتون و لورکا که از بانیان این تفکر هنری بودند ادعا داشتند که واقعیت آن چیزی نیست که با چشم و گوش و قدرت لامسه و ابزار فیزیکی جسم حس می کنیم . حقیقت برتر و والاتر از آن است که در روی صحنه و در برابر حس غریزی ما باشد . واقعیت اصیل در ضمیر ناخودگاه بشر نهادینه شده و هنرمند و یا هر کسی که جویای کشف آن است باید از این دنیای فیزیکی مجازی سفری را آغاز کند و در پس پرده . آن سوی آنچه به قول ما هست . آن را بیابد و ملاقات کند . و برای همین فیلم بونوئل که مدعی به گذر از این فیلتر است آنچنان موجب وحشت مردم شد . برتون در توصیف این فیلم گفته است : همکاری استعداد شگفتی چون " لوئیس " با پدیده بی نظیر بشری " دالی " امکان این را فراهم کرد تا گوشه ای از حقیقت را ببینیم . حقیقتی که وحشتناک و خوفناک و عجیب و زیباست .

همان بار اول که " سگ آندلسی " را دیدم غرق در ترس و ابهام و خوف شدم . نمی دانم چرا همه آثار سوررئالیستها این همه ترسناک است . فیلمسازانی چون دیوید لینچ و فیلمش بزرگراه گمشده ( مردی که عاشق زنی است و این عشق آسمانی او را تا به عرش برده به دعوت ناشناسی به ساختمان عجیبی میرود که داخل آن همه جا ویدئو پروجکشنها تصاویر یک فیلم پرنوگرافی را که معشوق مرد نقش اول آن است نمایش میدهند و...) - استنلی کوبریک و اثر ماندگارش راز کیهان ( سمفونی تولد و زندگی و مرگ و شعر بلند تاریخ از آدم عصر ماقبل سنگ تا بشر مقهور ماشین ساخته دست خودش ) - بونوئل با فیلم تکان دهنده ویریدیانا ( راهبه ای فقیر و عاشق مسیح ارثی بهش می رسد . شبی تمام فقرای شهر را جمع میکند برای شام و پذیرائی شاهانه . جالب است صحنه شام خوردن این آدمها در کنار ویریدیانا عینا نمای تابلوی شام آخر است . مردان فقیر شام و نذری قدیسه ویریدیانا را که به نیابت از مسیح است می خورند و مشروب یا همان خون عیسی را می نوشند و بعد مست میشوند و آخر شب هم همگی به ویریدیانا تجاوز می کنند !!!) ...

سوررئالیستها که کنکاشگران حقیقتند و دنبال آن تا انتهای خواب هم میروند . تصویری که از واقعیت به ما می دهند تا این حد دهشتناک است . آنها همه چیز را به چالش می کشند و اول از همه هم به سمت باورهای سنتی مردم هجوم میبرند و سر دین و مذهب را در همان اول کاری بیخ تا بیخ می برند . بونوئل کشیش بود و فیلمهایش مسیحیت را به سخره گرفت . مارتین اسکورسیسی که اخلاق گرا و متدین است کارش به فیلم آخرین وسوسه های مسیح کشید و از سوی کلیسا تکفیر شد . در شرق اوضاع بر همین منوال است . کتاب آیات شیطانی یک داستان صد در صد سوررئالیستی است . ابراهیم گلستان در فیلم آوانگارد خشت و آئینه هم همین مسیر را طی کرد البته با احتیاط و دست به عصا . همین برادر فیلمساز دو آتشه انقلابی مسلمان زاده مبارز محسن مخملباف مگر یادتان نیست ؟ در زمان ساخت توبه نصوح و بایکوت اعلام کرد که در جشنواره ها با کیمیائی و مهرجوئی و تقوائی و بیضائی دست هم نمی دهد که مجبور شود بعدا غسل طهارت به جا آورد . دست آخر با فیلم دستفروش اعتراضات و شکیات خود را آغازید و در نوبت عاشقی و شبهای زاینده رود به نفی همه اعتقاداتش همت کرد . آخرین فیلمش هم " سکس و فلسفه  "نام دارد . مخملباف و امثال او که از دل یک جریان متحجر می آیند در رد باورهای ارتجاعی خود خشونت بیشتری نشان می دهند .

در روزگاری که ما زندگی میکنیم . نیازمند به یک جریان سوررئالیستی نه در عرصه هنر که در تمام مدارهای زندگیمان هستیم . باید برای پیدا کردن حقیقت به جای اینکه چشم به تلویزیون و اخبار ساعت بیست و یک بدوزیم و منتظر بشویم که دیگران و از ما بهتران برای تعریف حقیقت چه خوابی برایمان دیده اند . خطر کنیم . و به ضمیر ناخود آگاه خود سری بزنیم . سفر سختی است .ممکن است در طول راه تمام باورهایمان را دور بریزیم . شاید از همه تابوهای فکریمان ببریم . سنت شکنی کنیم . دین گریز باشیم . چه میدانم هزار اتفاق خوب و بد در انتظار ماست . اما ارزشش را دارد که بلاخره بفهمیم که حقیقت چه رنگی است . چه بو و عطری دارد . مردم متمدن و جامعه های ایده آل در تمام طول تاریخ اینگونه کردند و تاوان هم دادند . اما توانستند خودشان را باز یابند . و این را باور کنیم که زندگی با حقیقت بسیار با شکوه تر از مردگی در جامعه ای است که از حقانیت عاری است . ویل دورانت . تاریخ طبری و همه مکتوبات بی غرضی که تلاش داشته اند . تصویر روشنی از گذشته ما بدهند . بر این اصل تکیه داشته اند که استبداد و دیکتاتوری و خشونت و بی رحمی در جائی رشد میکند که مردم حقیقت را مثال لقمه ای آماده میدانند که باید حکمرانان و نسل برتر به دهانشان بگذارند .

منکه میگویم یک روز آزاد زندگی کردن بهتر از هزار سال در بند بودن است .

من میگویم اگر بخواهم دهاتمان رونق بگیرد و خورشید اینگونه رنگ پریده نباشد . مجبورم با حقیقت محض زندگی کنم .

من اگر چه دهاتی و بی سواد هستم اما دوست دارم هوائی را که استنشاق میکنم . مال روح آزادگی جان و روان خودم باشد . در سرزمین استبداد . هوا هم مال دیکتاتور است و او برای آن منت بر سر ملتش میگذارد .

شما شهریهای با سواد و با معلومات چه میگوئید ؟ من دهاتی را هم راهنمائی کنید . به لهجه ام کاری نداشته باشید . آدم بی هوشی نیستم . امتحان کنید .

نوشته شده توسط دهاتی در 22:15 |  لینک ثابت   • 
 

Google


در كل دهاتهای اينترنت
در اين دهات

مردی که زیاد می دانست