تبليغاتX
مردی که زیاد میدانست

چهارشنبه سی ام آذر 1384

شب یلدا و بخشش و خدا .

تاریکی شب را میشناسم و سکوتش را و خلوت پر راز و رمز دارش را .

در دهات ما شبها همیشه بلند تر از روزهاست و هر شب شب یلداست که من و تو و همه اهالی در آن خلوت می کنیم و با خود حرف میزنیم و با تصویرمان در یادهای دورمان درد دل می کنیم . شده برای خودت نامه نامه بنویسی ؟ شده خودت را سلاخی کنی ؟ وقتی به خودت دشنام میدهی چه حسی داری ؟ وقتی با خودت روبوسی میکنی چه ؟ شب دراز است و قلندر بیدار . زیباست این تعبیر نه ؟ تنهائی را چه خوب ترسیم میکند . ما همه تنهائیم و این همان سرشت نا پیدائی است که وصلمان میکند به هم با یک نام مشترک : آدم !

شب برایم تناوب و تکرار همه سکوتهای دل زخمی و درد کشیده ام است . شب برایم مثال جهانی است که میتوانم در آن جستجو کنم و هویتم را بیابم . اگر بدانید که چقدر دلم برای خودم تنگ شده است ؟ کودکیهایم را میگویم . همان زمانی که تنها سرمایه ام لقمه نانی بود از پنیر و سبزی دست پیچ مادر و من آن را با هم ولایتیم تقسیم میکردم و از اینکه دنیا و جهانم را به دو نیم مساوی کرده ام و آن را بخشیده ام غرق در لذت و مست از انسان بودن میشدم . یادم هست که من و هم ولایتیم چقدر ناب و صادقانه به لقمه هایمان گاز میزدیم و لبخند صورتمان را زیبا میکرد . آخرین بار که بخشیدم یادم نیست . از کی یادم رفته گذشت را ؟ چه شد که جهان بی مایه ام را تنها برای خودم خواستم و حصار به دورش کشیدم ؟ چرا دیگر قادر نیستم که نه نیم سرمایه ام را . حداقل گوشه ای خرد از آن را به دیگری ببخشم و با او همان لبخند جادوئی را تجربه کنم .

آسمان پهناور را تا به حال شده حدس بزنی ؟ از تعدادستارگان خبر داری ؟ میگویند میلیارد میلیارد میلیارد است . آسمان و ستارگانی که به نام هیچ کس در اداره ثبت احوال ثبت نشده است . من فکر میکنم که به هر کدام از ما آدمها حداقل یک منظومه به اندازه منظومه شمسی برسد . اگر هم زرنگ باشیم و بیشتر تحقیق نمادیم خدا را چه دیدید شاید دستمان به یک کهکشان بند شد . خدا این همه را برای ما و یا شاید موجودات دیگر در کرات دیگر به ارث گذاشته است . بخشش و گذشت را از خالقمان یاد بگیریم . بیا از همین جا امتحان کنیم . آن سیبی را که به دست داری به دو قسمت تقسیم کن . نیمه اش را برایم ایمیل کن . عطرش از همین حالا در سرم پیچیده . مگر نمی بینی که همان لبخند دارد در صورت زردم طلوع میکند .

نوشته شده توسط دهاتی در 22:15 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم آذر 1384

دهاتی هم به جمع شما شهریها پیوست !

تردید و دو دلی ...شک ..بیایم یا نیایم ؟ ...موفق شدم خودم را وادارم که باز بنویسم ...بی هراس از اینکه بازم دارند ...چقدر نوشتم و ماند در کمد خانه ام ...دلم برای کتابهایم میسوزد که در لای دندان سانسور گیر کرده ...دلم برای آن همه قصه چاپ نشده می سوزد ...اما آمدم اینجا ..تا وقتی که سد بلند خشم اندیشه های فرتوت و منجمد در برابرم نیاید ...همین جا می نویسم ...برای شروع همان خلاصه معرفی خودم را باز خوانی کنیم ..تا بعد :

من آبیم چون آسمانیم ...
من سبزم چون خوابهایم همه در دشت می گذرد ...
من سرخم چون چنان از خودم دلخورم که که سرخ ردائی بر تنم دارم برای روز انتقام از خویشتن ...
من خاکستریم چون درد دارم . غمگینم . سخت پریشانم ...
من رنگارنگم چون آدمم ...
من بی رنگم چون دختری را در روستای ذهن خسته ام عاشقم ...
من دهاتی ام ...دهاتی ....

نوشته شده توسط دهاتی در 19:1 |  لینک ثابت   • 
 

Google


در كل دهاتهای اينترنت
در اين دهات

مردی که زیاد می دانست